شهري كه بلد است دوباره ساخته شود

۱۴۰۵/۰۷/۱۲ - ۰۱:۲۸:۱۹
کد خبر: ۴۰۵۶۵۰

زياد داستان كسب‌وكارهايي را شنيده‌ايم كه از دل يك بحران سالم بيرون آمده‌اند؛ شركت‌هايي كه ركود نتوانست از پا درشان بياورد، اختلال زنجيره تامين متوقفشان نكرد و موج تغيير فناوري و رفتار مصرف‌كننده هم نتوانست از ميدان بيرونشان كند.

فواد شيراني

زياد داستان كسب‌وكارهايي را شنيده‌ايم كه از دل يك بحران سالم بيرون آمده‌اند؛ شركت‌هايي كه ركود نتوانست از پا درشان بياورد، اختلال زنجيره تامين متوقفشان نكرد و موج تغيير فناوري و رفتار مصرف‌كننده هم نتوانست از ميدان بيرونشان كند. اما فكر مي‌كنم چيزي مهم‌تر از «دوام‌ آوردن» وجود دارد: توانايي يك كسب‌وكار براي ساختنِ دوباره خودش. كسب‌وكاري كه بعد از بحران فقط به همان وضعيت قبلي برمي‌گردد، لزوما برنده نيست؛ خيلي وقت‌ها همان ساختار، همان محصول، همان بازار و همان عادت‌هاي تصميم‌گيري را دوباره بازتوليد مي‌كند و در بحران بعدي دوباره زمين مي‌خورد. كسب‌وكارهاي قوي‌تر معمولا كار ديگري مي‌كنند؛ بحران را بهانه مي‌كنند براي بازنگري در مدل كسب‌وكار، بازار، فناوري، زنجيره تامين، نيروي انساني و حتي تعريف خودشان و اين منطق البته فقط براي بنگاه اقتصادي نيست؛ شهرها هم بايد بلد باشند همين كار را با خودشان بكنند. شهر چيزي فراتر از خيابان‌ها و ساختمان‌ها و زيرساخت‌ها و خدمات عمومي است. يك سيستم زنده است؛ شبكه‌اي درهم‌تنيده از آدم‌ها، كسب‌وكارها، سرمايه، دانش، فناوري، نهادها و روابط اجتماعي كه هيچ‌ وقت ثابت نمي‌ماند. وقتي بحران وارد اين سيستم مي‌شود، آسيب فقط به چند ساختمان يا يك‌تكه زيرساخت محدود نمي‌ماند؛ مدل اقتصادي شهر، بازار كارش، الگوي سرمايه‌گذاري، اعتماد عمومي و حتي مزيت رقابتي‌اش هم مي‌لرزد. اينجاست كه يك تمايز مهم شكل مي‌گيرد: شهر تاب‌آور با شهري كه توان بازآفريني دارد، يكي نيست. تاب‌آوري بيشتر حول اين مي‌چرخد كه شهر چطور بعد از يك شوك، عملكردش را حفظ كند يا به وضع سابق برگردد. اما شايد پرسش مهم‌تر چيز ديگري باشد: اگر وضع سابق ديگر مطلوب نيست يا اصلا امكان‌پذير نيست، شهر چطور بايد خودش را از نو تعريف كند؟ همين سوال است كه ما را از «بازگشت» به «بازآفريني» مي‌برد.

فرض كنيد شهري با يك بحران شديد اقتصادي روبه‌رو مي‌شود. كارخانه‌هاي قديمي تعطيل مي‌شوند، بخشي از مشاغل سنتي از بين مي‌رود، سرمايه‌گذاري افت مي‌كند. يك شهر ممكن است سال‌ها تلاش كند همان كارخانه‌ها را دوباره راه بيندازد، همان مشاغل را برگرداند، همان اقتصاد قديمي را بازسازي كند. شهر ديگري اما ممكن است از خودش بپرسد چرا بايد اقتصادي را دوباره بسازد كه خودش، حتي پيش از بحران، در حال افول بوده. اين شهر دوم شايد به سمت صنايع تازه برود، دانشگاه و صنعت را به هم نزديك كند، فضاهاي متروكه صنعتي را به مراكز نوآوري تبديل كند، مهارت نيروي كار را بازطراحي كند، كسب‌وكارهاي كوچك و نوپا را وارد اقتصاد محلي كند، حتي هويت اقتصادي‌اش را عوض كند. هر دو شهر از دل بحران گذشته‌اند، اما فقط يكي‌شان واقعا خودش را از نوساخته. اين تفاوت در مقياس شهري خيلي مهم است، چون خيلي از برنامه‌هاي توسعه شهري هنوز بحران را يك «حادثه» مي‌بينند؛ چيزي كه بايد مديريتش كرد، خسارتش را جبران كرد و شهر را به وضع قبل برگرداند. در حالي كه بحران‌ها گاهي فقط يك اختلال نيستند؛ مي‌توانند نشانه پايان يك مدل باشند. پاندمي، تغييرات اقليمي، جنگ، تحريم، بحران انرژي، جابه‌جايي نيروي انساني، تغيير الگوي مصرف، ظهور هوش مصنوعي، تحولات جمعيتي؛ هر كدام از اينها مي‌تواند ساختار اقتصادي و اجتماعي يك شهر را از ريشه عوض كند.

پس پرسش اصلي ديگر اين نيست كه شهر چطور در برابر بحران مقاومت كند؛ پرسش اين است كه شهر چقدر ظرفيت تغيير ساختار خودش را دارد و درست همين‌ جاست كه كسب‌وكارها دوباره وارد ميدان مي‌شوند. اگر قرار است شهري خودش را بازآفريني كند، كسب‌وكارهايش هم بايد همين توان را داشته باشند. بنگاه‌هاي محلي اگر فقط منتظر بازگشت شرايط گذشته بمانند، اقتصاد شهر هم به همان گذشته گره مي‌خورد. اما اگر همين كسب‌وكارها بتوانند در دل بحران محصول تازه بسازند، بازار تازه پيدا كنند، فناوري تازه به كار بگيرند، مدل درآمدي‌شان را عوض كنند و از شكست‌هاي قبلي درس بگيرند، شهر هم از دل همين شبكه اقتصادي ظرفيت بازسازي خودش را پيدا مي‌كند. به همين دليل، توان بازآفريني يك شهر تا حد زيادي از توان بازآفريني اجزاي آن مي‌آيد.

البته اين فقط درباره كسب‌وكار نيست. دانشگاه شهر هم بايد بتواند خودش را با نيازهاي تازه اقتصاد بازتعريف كند. نظام مهارت‌آموزي بايد نيرويي تربيت كند كه براي مشاغلي آماده باشد كه هنوز شكل نگرفته‌اند. فضاهاي شهري بايد بتوانند وقتي نيازهاي اقتصادي و اجتماعي عوض شد، كاربري تازه پيدا كنند.

 زيرساخت حمل‌ونقل بايد با الگوهاي جديد جابه‌جايي همراه شود. نظام حكمراني بايد از تصميم‌گيري متمركز، به سمت تصميم‌گيري يادگيرنده و مشاركتي حركت كند. سرمايه شهر بايد بتواند از فعاليت‌هاي كم‌ارزش به فرصت‌هاي تازه منتقل شود و فرهنگ شهر هم بايد به ‌قدر كافي باز باشد كه ايده تازه، كسب‌وكار تازه و شيوه زندگي تازه را پس نزند. در چنين نگاهي، بازآفريني ديگر يك پروژه عمراني نيست؛ يك قابليت سيستمي است.

شهري كه قابليت بازآفريني دارد، لزوما شهري نيست كه هميشه موفق باشد. حتي ممكن است بارها شكست بخورد. فرقش اين است كه در آن شهر، شكست به پايان مسير تبديل نمي‌شود؛ به اطلاعاتي براي طراحي مسير بعدي تبديل مي‌شود. اين شهر از خودش نمي‌پرسد: «چطور همان چيزي را كه داشتيم دوباره بسازيم؟» بلكه مي‌پرسد: «حالا كه جهان تغيير كرده، چه شهري بايد بسازيم؟» شايد همين تغيير سوال، از هر سياست يا پروژه‌اي مهم‌تر باشد، چون وقتي هدف «بازگشت به گذشته» است، سياستگذار معمولا دنبال بازسازي دارايي‌هاي از دست ‌رفته مي‌رود؛ اما وقتي هدف «ساختن آينده» است، بايد سراغ ظرفيت‌هايي برود كه پيش از بحران اصلا وجود نداشتند. اينجا مفهوم كارآفريني هم ‌معناي گسترده‌تري پيدا مي‌كند.

كارآفريني فقط ايجاد يك شركت جديد نيست. در مقياس شهري، كارآفريني يعني توانايي ديدن فرصت در شرايطي كه الگوهاي قبلي ديگر جواب نمي‌دهند؛ توانايي تركيب دوباره منابع موجود، ساختن راه‌حل‌هاي جديد، آزمايش‌ كردن، پذيرفتن خطاي كنترل‌ شده و تبديل ايده به ارزش اقتصادي و اجتماعي.

 از اين زاويه، شهر كارآفرين صرفا شهري نيست كه استارت‌آپ و مركز نوآوري و شتاب‌دهنده بيشتري دارد؛ شهري است كه قابليت ساختن گزينه‌هاي جديد براي آينده را در خودش نهادينه كرده. چنين شهري در برابر بحران فقط دفاع نمي‌كند، گزينه مي‌سازد؛ اگر يك صنعت از بين برود، صنعت ديگري جايش را مي‌گيرد، اگر يك بازار از دست برود، بازار تازه‌اي پيدا مي‌شود، اگر يك مهارت بي‌ارزش شود، مهارت ديگري جايگزينش مي‌شود و اگر يك بحران نشان دهد كه شهر بيش از حد به يك منبع يا يك مسير وابسته بوده، همان بحران فرصتي مي‌شود براي كم‌ كردن همين وابستگي. شايد به همين خاطر، يكي از مهم‌ترين شاخص‌هاي آينده شهرها نه ميزان دارايي‌شان است، نه تعداد پروژه‌هاي عمراني‌شان و حتي نه نرخ رشد اقتصادي‌شان، بلكه تعداد و كيفيت گزينه‌هايي است كه براي بازسازي آينده در اختيار دارند.

شهري كه فقط يك موتور اقتصادي دارد، با خاموش ‌شدن همان يك موتور از حركت مي‌ايستد؛ اما شهري كه ده‌ها موتور كوچك و بزرگ دارد، مي‌تواند يكي را از دست بدهد و ديگري را روشن كند. 

شهري كه دانشش متمركز نيست، در بحران سريع‌تر ياد مي‌گيرد؛ شهري كه سرمايه‌اش قفل چند صنعت محدود نشده، مي‌تواند آن را به سمت فرصت‌هاي تازه هدايت كند و شهري كه حكمراني‌اش اجازه تجربه ‌كردن مي‌دهد، لازم نيست براي هر تغيير كوچك منتظر يك تصميم بزرگ و ديرهنگام بماند.

در چنين شهري، بحران ديگر فقط يك تهديد نيست؛ آينه‌اي است كه ضعف‌هاي ساختاري شهر را نشان مي‌دهد و شايد مهم‌ترين آزمون مديريت شهري هم همين باشد؛ نه اينكه در روزهاي آرام، شهر چقدر خوب اداره مي‌شود، اينكه وقتي قواعد بازي عوض مي‌شود، شهر چقدر سريع مي‌تواند قواعد تازه خودش را بسازد. 

دقيقا همين‌ جاست كه آينده شهرها از گذشته‌شان جدا مي‌شود. ممكن است دو شهر با اندازه و جمعيت و منابع مشابه، وارد يك بحران واحد شوند؛ اما چند سال بعد، يكي‌شان ضعيف‌تر، بدهكارتر و وابسته‌تر باشد و ديگري اقتصادي متنوع‌تر، كسب‌وكارهايي تازه‌تر، نيروي كاري ماهرتر، زيرساختي منعطف‌تر و حكمراني‌اي يادگيرنده‌تر داشته باشد. فرق اين دو شهر لزوما در شدت بحراني نيست كه از سر گذرانده‌اند؛ در توان بازآفريني‌شان است.

پس شايد در سياستگذاري شهري بايد يك سوال تازه را جدي‌تر بگيريم: آيا ما فقط داريم شهرها را براي «مديريت بحران» آماده مي‌كنيم يا براي ساختن شهري متفاوت بعد از بحران؟ اگر جواب فقط مديريت بحران باشد، احتمالا دوباره همان شهر قبلي را تحويل مي‌گيريم. اما اگر جواب بازآفريني باشد، بحران مي‌تواند به نقطه‌اي تبديل شود كه شهر از همانجا مسير تازه‌اش را شروع كند. در واقع شهر آينده، شهري نيست كه هرگز زمين نمي‌خورد. شهري است كه بعد از زمين‌ خوردن، مجبور نيست دوباره همان شهر قبلي باشد.

بیمه ملت