چرا همسايگي بايد اولويت سياست خارجي ايران باشد؟

۱۴۰۴/۱۲/۰۲ - ۰۱:۱۴:۱۳
کد خبر: ۳۷۸۰۱۱

سياست خارجي ايران بر مدار اصل «نه شرقي، نه غربي» تعريف شده؛ اصلي كه معناي آن مركزيت دادن به «خود» و منافع ملي است.

بهمن اكبري

سياست خارجي ايران بر مدار اصل «نه شرقي، نه غربي» تعريف شده؛ اصلي كه معناي آن مركزيت دادن به «خود» و منافع ملي است. اما در مقاطعي از تاريخ جمهوري اسلامي، اين اصل مترقي دچار قرائت‌هايي شد كه يكي از پرهزينه‌ترين آنها، غفلت از محيط بلافصل به نفع وسوسه راه‌حل‌هاي دوردست بود. تجربه ماه‌هاي اخير - از مذاكرات تركيه و مسقط تا سناريوي جنگ ۱۲ روزه‌اي كه در فوريه ۲۰۲۶ مي‌تواند تكرار شود- اين پرسش راهبردي را پيش كشيده است: آيا مي‌توان امنيت و رفاه ايران را در انتظار گشايش از فراسو جست‌وجو كرد؟ يا قطب‌نماي سياست خارجي بايد به سوي خليج فارس و همسايگان تنظيم شود؟موازنه فراساحلي معكوس؛ وقتي اميد برون‌سپاري مي‌شود: نظريه «موازنه فراساحلي» كه جان ميرشايمر آن را مطرح كرد، توضيح مي‌دهد قدرت‌هاي بزرگ چگونه با برون‌سپاري مسووليت به متحدان منطقه‌اي، هزينه‌هاي خود را كاهش مي‌دهند. اما در آسيب‌شناسي سياست خارجي ايران، با پديده‌اي متفاوت روبروييم: «موازنه فراساحلي معكوس». در اين الگو، به جاي برون‌سپاري مسووليت، «اميد و انتظار گشايش» به قدرت‌هاي فرادست برون‌سپاري مي‌شود. نتيجه آنكه تمام منابع ديپلماتيك و اعتبار سياسي كشور معطوف به مذاكره با غرب يا شرق دور مي‌شود و محيط پيراموني - كه بيشترين تأثير را بر امنيت و رفاه ملي دارد - به حاشيه رانده مي‌شود. ديپلماسي به جاي هم‌افزايي منطقه‌اي، درگير انتظار فرامنطقه‌اي شده و كشور به تماشاگر منفعل رقابت قدرت‌هاي بزرگ تبديل مي‌شود. ديپلماسي متقاطع؛ وقتي مذاكره ميدان غافلگيري مي‌شود: در فضاي ابهام و تراكم بحران، ديپلماسي و جنگ چنان در هم تنيده مي‌شوند كه مرزهايشان به سختي قابل تشخيص است. اين «ديپلماسي متقاطع» است؛ وضعيتي كه مذاكرات همزمان با بازيگران متعدد و متضاد پيش مي‌رود، تهديد نظامي در كنار گفت‌وگو قرار مي‌گيرد و ابهام راهبردي به ابزاري براي غافلگيري تبديل مي‌شود. مذاكرات تركيه با ميانجيگري هاكان فيدان، اگرچه با هدف صلح‌سازي طراحي شده بود، اما خيلي زود به بن‌بست رسيد. ادبيات مبهم تيم ترامپ و پيگيري «معادله ابهام امنيتي» از يك سو، و فقدان پشتوانه منطقه‌اي براي ايران از سوي ديگر، ميز مذاكره را به صحنه نمايش قدرت تبديل كرد. مذاكرات مسقط نيز سرنوشت متفاوتي نيافت. بر اساس گزارش‌هاي منتشر شده، حضور فرمانده سنتكام در كنار تيم مذاكره‌كننده امريكايي، پيامي روشن داشت: ديپلماسي در سايه تهديد. نتيجه آن شد كه ديپلماسي بدون پشتوانه اتحادهاي منطقه‌اي، نه تنها از بحران جلوگيري نكرد كه به غافلگيري راهبردي انجاميد.  

هزينه‌هاي غفلت و فرصت‌هاي پيش رو: وقتي در مقاطعي تمام همت ديپلماتيك صرف انتظار براي گشايش از سوي امريكا و اروپا شد، فرصت‌هايبي‌شماري در حوزه خليج فارس از دست رفت: 

اول) بازارهاي همسايه كه مي‌توانست جايگزين تجارت پرهزينه با دوردست‌ها باشد، به رقبا واگذار شد.

دوم) پروژه‌هاي ترانزيتي و انرژي كه با سرمايه و فناوري مشترك منطقه‌اي قابل اجرا بود، يا متوقف ماند يا با محوريت ديگران به سرانجام رسيد.

سوم) براي بازسازي اعتماد از دست رفته ميان ايران و كشورهاي عربي حوزه خليج فارس، اكنون نيازمند سال‌ها زمان و هزينه‌اي هنگفتيم.

چهارم) در بحران امنيتي اخير، فقدان سازوكارهاي همكاري منطقه‌اي، ايران را در موقعيت «تنهايي ژئوپليتيكي» قرار داد.

در مقابل، ظرفيت‌هاي مغفول‌مانده همكاري، ضرورت تغيير گفتمان را آشكار مي‌كند: 

اقتصاد هم‌افزا: ايران و كشورهاي خليج فارس مي‌توانند با تكميل زنجيره ارزش در انرژي، پتروشيمي، صنايع غذايي و دارويي، به بلوك اقتصادي قدرتمندي تبديل شوند.

امنيت خودساخته: تجربه امنيت وارداتي قدرت‌هاي فرامنطقه‌اي، جز بي‌ثباتي و مسابقه تسليحاتي براي منطقه به ارمغان نياورده است.

وزنه‌اي در برابر قدرت‌هاي بزرگ: هرگونه مذاكره با غرب يا شرق، بدون پشتوانه اتحادهاي منطقه‌اي، از موضع ضعف صورت مي‌گيرد.

شرق يا غرب؛ مساله اين نيست!  نقد غرب‌محوري نبايد به شرق‌گرايي غيرنقادانه بدل شود. «نه شرقي، نه غربي» به معناي جانشين‌سازي يك قطب با قطبي ديگر نيست. چين و روسيه هر يك ظرفيت‌ها و محدوديت‌هاي خاص خود را دارند؛ رويكرد به پكن با رويكرد به مسكو يكسان نيست و هر دو بايد در ذيل منافع ملي تعريف شوند، نه به مثابه جايگزين استقلال. در گذشته همه تخم‌مرغ‌ها در سبد غرب چيده شد. امروز خطر چيدن همه آنها در سبد شرق وجود دارد. گفتمان همسايگي، «مركزيت خود» را جايگزين «دوست‌گزيني قطبي» مي‌كند. ايران با تكيه بر ظرفيت‌هاي بومي و همكاري‌هاي منطقه‌اي، با هر دو سوي معادله جهاني تعامل مي‌كند، اما نه از موضع نياز و انتظار كه از موضع بازيگري مستقل.

بازسازي گفتماني در سه سطح: براي خروج از چرخه پرهزينه غفلت از همسايگان، بازسازي گفتماني در سه سطح ضروري است: 

سطح ادراكي: حوزه خليج فارس نه «حاشيه» كه «متن» سياست خارجي ايران است. همسايگي بايد به مثابه فرصت بنيادين توسعه ادراك شود، نه تهديدي براي مهار. سطح ساختاري: وزارت امور خارجه و ساير نهادهاي مرتبط بايد از ساختار «بحران‌محور» به ساختار «فرصت‌محور» در قبال همسايگان گذار كنند. ايجاد معاونت‌هاي تخصصي براي همكاري‌هاي منطقه‌اي، تعريف پروژه‌هاي بلندمدت اقتصادي-امنيتي، و فعال‌سازي ديپلماسي عمومي براي بازسازي اعتماد، ضرورت‌هاي اين گذارند. سطح راهبردي: امنيت پايدار در خليج فارس، محصول رفاه جمعي است. ايران مي‌تواند با ابتكاراتي نظير شبكه يكپارچه برق و انرژي، صندوق مشترك سرمايه‌گذاري زيرساختي، بازار مشترك كالا و خدمات، و اتحاديه گردشگري خليج فارس، همسايگي را از «بازي حاصل‌ صفر امنيتي» به «پروژه تمدن‌ساز توسعه» ارتقا دهد.

    خليج؛ قطب‌نماي سياست خارجي

هيچ قدرت فرامنطقه‌اي به اندازه همسايگان در منافع حياتي ايران سهيم نيست و هيچ راهي به امنيت پايدار، كوتاه‌تر از مسير خليج فارس نيست. تجربه ديپلماسي متقاطع در بحران‌هاي اخير نشان داد كه در فضاي ابهام، ديپلماسي بدون پشتوانه منطقه‌اي نه تنها از جنگ جلوگيري نمي‌كند، كه به صحنه غافلگيري تبديل مي‌شود. اصل «نه شرقي، نه غربي» هنگامي معنا مي‌يابد كه «خود» به مركز تصميم‌گيري بازگردد. اين مركزيت، چيزي جز اولويت‌دادن به محيط پيراموني، سرمايه‌گذاري بر پروژه‌هاي مشترك منطقه‌اي، و بازتعريف امنيت در قالب رفاه جمعي نيست. خليج فارس قطب‌نماي سياست خارجي ايران در قرن پيش روست؛ قطبنمايي كه اگر درست تنظيم شود، كشتي ديپلماسي را از گرداب بحران‌هاي تحميلي به سوي بندرگاه امن همكاري منطقه‌اي رهنمون خواهد كرد.