قدرت تخريب يا قدرت حل مساله؟

۱۴۰۵/۰۶/۲۶ - ۰۲:۴۲:۴۳
کد خبر: ۴۰۳۵۶۴

جنگ را شايد بتوان با بمباران و ترور آغاز كرد، با تحريم و محاصره ادامه داد و با قدرت نظامي تشديد كرد؛ اما پايان جنگ داستان ديگري است. آنجا ديگر پرسش «چه كسي قدرت بيشتري دارد؟» جاي خود را به پرسش دشوارتري مي‌دهد: «چه كسي مي‌تواند از دل جنگ، يك خروج سياسي معتبر و پايدار بسازد؟» گزارش اخير Foreign Policy درباره نقش احتمالي چين، روسيه و هند در پايان جنگ ايران و امريكا، از همين نقطه اهميت پيدا مي‌كند.

بهمن اكبري

جنگ را شايد بتوان با بمباران و ترور آغاز كرد، با تحريم و محاصره ادامه داد و با قدرت نظامي تشديد كرد؛ اما پايان جنگ داستان ديگري است. آنجا ديگر پرسش «چه كسي قدرت بيشتري دارد؟» جاي خود را به پرسش دشوارتري مي‌دهد: «چه كسي مي‌تواند از دل جنگ، يك خروج سياسي معتبر و پايدار بسازد؟» گزارش اخير Foreign Policy درباره نقش احتمالي چين، روسيه و هند در پايان جنگ ايران و امريكا، از همين نقطه اهميت پيدا مي‌كند. ارزش اصلي اين گزارش نه در پيش‌بيني يك سناريوي قطعي، بلكه در تغيير قاب مساله و تغيير صورت‌بندي مفهومي است: امريكا ممكن است براي اعمال فشار نظامي و اقتصادي ابزارهاي گسترده‌اي داشته باشد، اما پايان پايدار يك جنگ لزوما در اختيار همان قدرتي نيست كه توان آغاز يا تشديد آن را دارد. اين، در واقع، تغيير معناي «قدرت» در سياست بين‌الملل است. قدرت امريكا براي جنگ، قدرت براي صلح نيست. گزارش نشان مي‌دهد كه جنگ در مرحله‌اي قرار مي‌گيرد كه قدرت نظامي به‌ تنهايي قادر به توليد نتيجه سياسي مورد انتظار نيست. حمله مي‌تواند تاسيسات را تخريب كند؛ تحريم مي‌تواند هزينه ايجاد كند؛ محاصره مي‌تواند فشار بياورد؛ اما هيچ‌ يك به‌ تنهايي پاسخ نمي‌دهد كه روز بعد از جنگ چگونه بايد مديريت شود. اينجاست كه يك تمايز اساسي آشكار مي‌شود: «قدرت تخريب» با «قدرت حل مساله» يكي نيست. اگر جنگ نتواند مساله سياسي را حل كند، ناگزير پاي ديپلماسي، اقتصاد، ميانجيگري و تضمين‌هاي امنيتي به ميان مي‌آيد. از اين‌رو؛ روايت سنتي هژموني امريكا با پرسش تازه‌اي مواجه مي‌شود: آيا واشنگتن همچنان تنها مركز حل مساله است؟

   جهان از «يك مركز» به «چند مركز» مي‌رود

در روايت فارن پاليسي (Foreign Policy)، پاسخ دوگانه است؛ امريكا همچنان بازيگري تعيين‌كننده است، اما براي خروج از بحران به ظرفيت‌هاي ديگر نياز دارد. چين، روسيه و هند در اين تصوير، سه قدرت با سه كاركرد متفاوتند: روسيه بيشتر در حوزه امنيت، ديپلماسي و راستي‌آزمايي؛ چين در حوزه اقتصاد، انرژي، سرمايه‌گذاري و مسيرهاي مالي و هند در حوزه ارتباط و ميانجيگري. اين تقسيم كار را نبايد يك «ائتلاف قطعي» تلقي كرد، چراكه منافع اين سه كشور يكسان نيست و روابط هر كدام با امريكا و ايران نيز متفاوت است. اما همين تفاوت، نكته مهم‌تري را آشكار مي‌سازد: در جهان چند مركزي، ممكن است هيچ قدرتي به ‌تنهايي همه ابزارهاي لازم براي حل يك بحران را در اختيار نداشته باشد. قدرت آينده، كمتر «انحصاري» و بيشتر «شبكه‌اي» است.

   تهران ديگر فقط «مساله» نيست

يكي از نكات قابل تامل گزارش، تغيير جايگاه ايران در روايت بحران است. ايران ديگر تنها به عنوان «مساله هسته‌اي» يا طرفي كه بايد تحت فشار قرار گيرد، ديده نمي‌شود، بلكه نيازهاي راهبردي آن نيز وارد معادله مي‌شود: امنيت، تضمين معتبر و دسترسي به مسيرهاي اقتصادي‌اي كه كاملا وابسته به نظام مالي امريكا نباشد. اين تغييرات كوچك نيست. هر توافقي كه تنها درباره خواسته‌هاي قدرت‌هاي بزرگ سخن بگويد و نيازهاي امنيتي و اقتصادي طرف ايراني را ناديده بگيرد، با مساله «اعتبارسنجي» روبه‌رو خواهد بود. با اين حال، همين‌ جا يكي از محدوديت‌هاي گزارش نيز آشكار مي‌شود. ايران در اين روايت هنوز بيشتر «پذيرنده يا ردكننده» يك معماري پيشنهادي است تا «هم ‌طراح» آن. در حالي كه هيچ «معماري امنيتي پايداري» بدون مشاركت واقعي بازيگران اصلي منطقه ساخته نمي‌شود.

   مساله پنهان تفاهم «تضمين» است

شايد كليد فهم آينده مذاكرات نه در واژه «توافق»، بلكه در واژه «تضمين» باشد. مشكل تنها اين نيست كه آيا توافقي ميان تهران و واشنگتن حاصل مي‌شود يا خير؛ مساله اين است كه اگر توافق حاصل شد، چه چيزي مانع تغيير آن با تغيير دولت‌ها و محاسبات سياسي خواهد شد؟ تجربه روابط بين‌الملل نشان داده است كه «امضاي توافق» و «اعتبار توافق» دو امر متفاوتند. تضمين زماني معنا پيدا مي‌كند كه پشت آن قواعد روشن، سازوكار راستي‌آزمايي، هزينه نقض تعهد و ترتيبات حل اختلاف وجود داشته باشد. بنابراين، مساله آينده فقط «توافق» نيست؛ «معماري تضمين» است و اينجاست كه نقش بازيگران ثالث اهميت پيدا مي‌كند.

   ترامپ و «خروج قابل روايت»

در سوي ديگر، امريكا نيز با مساله‌اي فراتر از محاسبات نظامي روبه‌رو است. هر خروج سياسي از جنگ بايد براي رييس‌جمهور امريكا قابل توضيح باشد. توافقي كه در داخل امريكا به عنوان عقب‌نشيني يا شكست معرفي شود، براي دولت امريكا هزينه سياسي خواهد داشت. از اين نگاه، ديپلماسي تنها مذاكره بر سر منافع نيست، بلكه ساختن روايتي است كه هر طرف بتواند «توافق» را براي افكار عمومي خود قابل پذيرش كند. اين نكته در مورد ترامپ اهميت بيشتري پيدا مي‌كند، زيرا پايان جنگ براي او تنها يك تصميم سياست خارجي نيست، بلكه بخشي است از روايت سياسي داخلي امريكا. رفتار كشورهاي خليج‌فارس نيز در اين ميان اهميت دارد

گسترش روابط آنان با چين، هند و ديگر قدرتها را نميتوان لزوما به معناي فاصلهگيري از امريكا دانست. آنچه بيشتر ديده ميشود، نوعي تنوعبخشي به شركاي امنيتي و اقتصادي است؛ حفظ رابطه با امريكا در كنار توسعه مناسبات با شرق. اين روند اگر تثبيت شود، ميتواند معناي امنيت در منطقه را نيز تغيير دهد: از «انتخاب يك اردوگاه» به «موازنه ميان چند مركز قدرت».اما موازنهسازي، بهخوديخود معماري امنيتي نيست. براي تبديل آن به نظم پايدار، قواعد مشترك و سازوكارهاي منطقهاي لازم است.

 

    غيبت بزرگ در روايت

مهمترين نقد به گزارش شايد همين باشد. وقتي درباره آينده امنيت خليجفارس سخن ميگوييم، چرا عمدتا واشنگتن، پكن، مسكو و دهلينو ديده شوند؟ اگر قرار باشد قدرتهاي بزرگ درباره منطقه تصميم بگيرند و كشورهاي منطقه تنها دريافتكننده نتايج باشند، «چندمركزيشدن» تنها به معناي افزايش تعداد قدرتهاي بيروني است. «امنيت پايدار» زماني شكل ميگيرد كه بازيگران منطقهاي در توليد امنيت «مشاركت» كنند. از اين نگاه، پرسش واقعي فقط گذار از تكقطبي به چندقطبي نيست، بلكه گذار از «امنيت براي منطقه» به «امنيت با مشاركت منطقه» است. اينجاست كه نقش بازيگراني مانند عمان اهميت پيدا ميكند؛ كشورهايي كه نه به دليل قدرت نظامي، بلكه به دليل ظرفيت ارتباطي، شناخت منطقهاي و تجربه ميانجيگري ميتوانند بخشي از معماري ارتباطي بحران را شكل دهند.

 

    بريكس (BRICS)؛ از اقتصاد به ديپلماسي؟

گزارش همچنين تصويري گستردهتر از بريكس ارايه ميدهد؛ مجموعهاي كه ميتواند در آينده فقط يك سازوكار اقتصادي نباشد، بلكه در مديريت برخي بحرانهاي بينالمللي نيز تاثيرگذار باشد. اما ميان «چندجانبهگرايي» و «سازوكار امنيتي موثر» فاصله بزرگي وجود دارد.

وجود چند قدرت در يك نهاد، الزاما به معناي توانايي آنها براي توليد تضمين مشترك نيست. «چندقطبيشدن قدرت» اگر با نهاد، قاعده و سازوكار اجرايي همراه نشود، ممكن است تنها به پراكندگي بيشتر قدرت ميانجامد، نه امنيت بيشتر. از اين‌‌رو، نبايد «جهان پساامريكايي» را شتابزده اعلام كرد. آنچه فعلا بيشتر قابل مشاهده است، توزيع مجدد برخي كاركردهاي قدرت است، نه حذف امريكا از معادله. گزارش Foreign Policy در نهايت يك زنجيره روشن ميسازد: بنبست نظامينياز متقابلورود بازيگران ثالثتقسيم ظرفيتهاتضمينتوافق سياسي. اما حلقهاي مهمتر هنوز باقي است: پس از توافق چه؟زيرا پايان جنگ الزاما به معناي پايان بحران نيست. ممكن است جنگ متوقف شود، اما بياعتمادي، رقابت امنيتي، تحريم، ناامني دريايي، منازعات منطقهاي و بحرانهاي حلنشده همچنان باقي بمانند. بنابراين اگر هدف فقط متوقفكردن جنگ باشد، يك توافق موقت نيز ميتواند كافي باشد؛ اما اگر هدف جلوگيري از بازتوليد جنگ باشد، مساله بسيار بزرگتر است: ساختن معماري امنيت پساجنگ. در اين معماري، قدرتهاي بزرگ ميتوانند ظرفيت اقتصادي، سياسي و امنيتي فراهم كنند؛ بازيگران منطقهاي بايد در تعريف قواعد و توليد امنيت مشاركت داشته باشند و توافقها نيز بايد از سازوكارهاي حقوقي، اقتصادي و راستيآزمايي برخوردار شوند.

 

    از جنگ قدرت به معماري صلح

سرانجام، اهميت گزارش در پاسخ قطعي آن به اين پرسش نيست كه چه كسي جنگ را تمام خواهد كرد؛ اهميت آن در طرح پرسش جديدي است كه شايد از خود جنگ مهمتر باشد: چه تركيبي از قدرت، ديپلماسي، اقتصاد، تضمين و مشاركت منطقهاي ميتواند ادامه جنگ را پرهزينهتر از توافق كند؟ اگر پاسخ اين پرسش فقط در واشنگتن جستوجو شود، چندمركزيشدن تنها تغيير نام مراكز قدرت است. اگر پاسخ در شبكهاي از قدرتهاي جهاني و بازيگران منطقهاي، قواعد حقوقي، منافع اقتصادي و تضمينهاي معتبر جستوجو شود، آنگاه ميتوان از شكلگيري يك معماري جديد سخن گفت. بحران ايران و امريكا، در اين چارچوب، تنها يك بحران دوجانبه نيست، بلكه آزموني است براي آينده نظم منطقهاي و بينالمللي. آينده نشان خواهد داد كه جهان جديد تنها جهاني با قدرتهاي بيشتر خواهد بود يا جهاني با مراكز تصميمگيري بيشتر، مسووليت مشتركتر و امنيت مشاركتيتر و شايد فشردهترين درس اين بحران همين باشد: جنگ را ميتوان با «قدرت» متوقف كرد، اما صلح را نميتوان تنها با قدرت ساخت. صلح، معماري ميخواهد.

 

بیمه ملت