گفتوگوي بيناتمدني شرق در عصر گذار هژمونيك
مساله ايران پساجنگ، ديگر تنها عبور از تحريم يا مديريت بحرانهاي ژئوپليتيك نيست، بلكه مساله اصلي، بازتعريف «جايگاه تمدني ايران» در معماري نوين جهان است.
ايران، به عنوان يكي از كهنترين حوزههاي تمدني تاريخ، اگر بخواهد در جهان آينده كنشگر باقي بماند، ناگزير است از «سياست واكنشي» عبور كرده و به سوي «طراحي تمدني شبكههاي زبان فرهنگ» حركت كند؛ شبكههايي كه انسان، زبان، فرهنگ، اقتصاد و روايت را در پيوندي هوشمندانه بازآرايي ميكند. مشكل بنيادين در دهههاي اخير آن بوده است كه بخش مهمي از شبكه انساني و دانشي ايران، بهرغم شعارهاي استقلالخواهانه، در مدار محدود چند جغرافياي خاص تعريف شده است. تمركز گسترده بر چند زبان و چند مقصد آموزشي و اقتصادي، نوعي وابستگي پنهان و شكنندگي ساختاري ايجاد كرده است؛ بهگونهاي كه با هر بحران سياسي، تحريم يا انسداد ديپلماتيك، بخشي از مسيرهاي ارتباطي كشور دچار اختلال ميشود.
اين وضعيت، در حقيقت نوعي «تكقطبيسازي ذهن و زبان ايراني» است؛ پديدهاي كه نهتنها انتخابهاي راهبردي را محدود ميكند، بلكه تخيل ژئوتمدني جامعه را نيز كوچك و محدود ميسازد. سلطه انحصاري برخي زبانها مانند انگليسي در نظام فرهنگي آموزشي، نماد روشن اينگونه از زيست فرهنگي است. زبان، تنها ابزار گفتوگو نيست؛ زبان، درهم تنيده با فرهنگ است و بلكه حامل جهاننگري فلسفي شناختي ويژه و همچنين در ساحت اقتصادي بيانگر مسير دسترسي به بازارها و پل ورود به حافظه فرهنگي ديگر ملتهاست. جامعهاي كه تنها از يك پنجره به جهان نگاه كند، ناگزير جهان را نيز تكساحتي خواهد ديد.
در حالي كه قدرتهاي نوظهور آسيايي و امريكاي لاتين در حال تبديل شدن به مراكز جديد توليد ارزش، قدرت و ثروت است كه فناوري و معناهاي نو را آفريدهاند، غفلت از زبان فرهنگهاي چيني، اسپانيولي، پرتغالي، روسي، هندي، اردو، مالايي و ديگر زبانهاي حوزه جنوب جهاني، به معناي غفلت از آينده است. امروز حتي در قلب ايالات متحده، سياستگذاران آموزشي به ضرورت تنوع زباني پي بردهاند و آموزش زبانهاي آسيايي و لاتين را بخشي از امنيت ملي آينده خود ميدانند. اين تحول نشان ميدهد كه جهان آينده، جهان انحصار زباني نيست، بلكه جهان «چندزبان فرهنگي راهبردي» است. از اينرو ايران نيز اگر بخواهد در نظم نوظهور سهمي موثر داشته باشد، بايد سرمايه انساني خود را از اسارت تكزبان فرهنگي رها سازد و افقهاي جديد فرهنگي و اقتصادي را بگشايد.
تحولات جاري، تنها جابهجايي قدرت ميان دولتها بزرگ نيست، بلكه رويارويي دو منطق متفاوت در تعامل با جهان است. يك منطق، بر سلطه سياسي و امنيتي استوار است؛ منطقي كه جهان را از منظر پايگاههاي نظامي، تحريم، فشار اقتصادي و مهندسي تعارضها مينگرد (منازعات تمدني) . در برابر آن، منطقي ديگر در حال گسترش است كه پيوندهاي اقتصادي، كريدورهاي تجاري، سرمايهگذاري زيرساختي و همكاريهاي فناورانه را محور ارتباطات جهاني قرار ميدهد و در پي طراحي و مهندسي توافقهاست (موافقات تمدني) . در اين ميان، شرق جديد-از چين و هند تا آسياي جنوب شرقي و امريكاي لاتين-در حال احياي نوعي گفتوگوي بيناتمدني است كه بر اصل «احترام به تنوع زبان فرهنگي» و منافع متقابل تاكيد ميكند. اين روند، تنها يك ائتلاف اقتصادي-سياسي نيست؛ بلكه تلاشي است ستوده براي شكستن انحصار روايت غربي از توسعه، پيشرفت و نظم جهاني. پروژههايي همچون «كمربند و جاده»، در لايهاي عميقتر، بازسازي جغرافياي تاريخي ارتباطات انسانياند؛ نوعي احياي مدرن جاده ابريشم كه در آن، تمدنها دوباره به جاي تقابل، در مسير تبادل قرار ميگيرند. ايران در قلب اين جغرافياي تاريخي قرار دارد. از سمرقند و بخارا تا خليجفارس و اقيانوس هند، ايران قرنها حلقه اتصال شرق و غرب بوده است.
از اينرو، بازگشت ايران به نقش تمدني خود، نه يك روياي نوستالژيك، بلكه ضرورتي است ژئوپليتيك، ژئواكونوميك و فرهنگي. ايران ميتواند به جاي آنكه صرفا موضوع/محور منازعات جهاني باشد، بايد به عنوان به پل ارتباطي ميان تمدنها و كنشگري موثر در معماري چندقطبي آينده شناخته شود. تحقق اين هدف، نيازمند بازسازي «معماري انساني ايران» است. اين معماري جديد، بايد بر تنوع جغرافيايي مهاجرت علمي و حرفهاي، گسترش آموزش زبانهاي راهبردي، تقويت ديپلماسي عمومي/فرهنگي و حضور فعال در نهادهاي نوظهور بينالمللي استوار شود. دانشگاهها، مدارس، رسانهها و نهادهاي فرهنگي بايد از بازتوليد انحصارهاي قديمي فاصله بگيرند و نسلي چندزبانه، چندفرهنگي و داراي درك تمدني تربيت كنند؛ نسلي كه بتواند همزمان با شانگهاي، دهلي، كوالالامپور، سائوپائولو، مسكو و پكن گفتوگو كند و در شبكه جهاني آينده حضور موثر داشته باشد. در جهان جديد، قدرت ملي تنها با ذخاير انرژي يا توان نظامي سنجيده نميشود؛ بلكه با ظرفيت كشورها براي ساختن «شبكههاي اعتماد» تعريف خواهد شد. هر دانشجو، تاجر، پژوهشگر، مترجم و كارآفرين بخشي است مهم از ديپلماسي تمدني فرهنگي يك ملت. كشوري كه شبكه انساني متنوعتر و زبانهاي بيشتري براي گفتوگو با جهان داشته باشد، در برابر تحريم، انزوا و جنگ روايتها مقاومتر و ماناتر خواهد بود. از اينرو، چندجانبهگرايي در معناي كامل، پيش از آنكه در بيانيههاي سياسي شكل بگيرد، بايد در ذهن، زبان و ساختارهاي اجتماعي آموزشي جامعه صورتبندي شود. جهان در حال عبور از عصر هژمونيهاي «قدرتمحور» به عصر شبكههاي باز «زبان-فرهنگ محور» است؛ عصري كه در آن، تمدنها نه با حذف يكديگر، بلكه با گفتوگو و پيوندهاي هوشمند پايدار ميمانند. آينده ايران، بيش از هر زمان ديگر، به توانايي آن در فهم اين گذار تاريخي وابسته است. اگر ايران بتواند از انحصار ژئوزبان فرهنگي و ذهنيت تكساحتي عبور كند، ميتواند دوباره به يكي از محورهاي كنشگر گفتوگوي تمدنها در شرق نوظهور تبديل شود؛ شرقي كه ديگر تنها يك جغرافيا نيست، بلكه افقي است نو براي بازتعريف عدالت، همكاري و همزيستي جهاني.