نبرد بر سر معماري قدرت قرن بيست‌ويكم

۱۴۰۵/۰۶/۰۴ - ۰۰:۱۷:۰۴
کد خبر: ۴۰۰۷۱۷

شايد اگر جنگ امريكا با ايران را فقط از دريچه سياست، امنيت، پرونده هسته‌اي و معادلات منطقه‌اي ببينيم، بخش مهم‌تري از واقعيت را از دست بدهيم؛ زيرا در بسياري از منازعات بزرگ، پيش از آنكه سياست به حركت درآيد، اقتصاد مسيرها را تعيين مي‌كند و پشت تصميم‌هاي سياسي، محاسباتي درباره قدرت، بازار، انرژي و آينده نظم جهاني وجود دارد.

هما مظلومي نژاد

شايد اگر جنگ امريكا با ايران را فقط از دريچه سياست، امنيت، پرونده هسته‌اي و معادلات منطقه‌اي ببينيم، بخش مهم‌تري از واقعيت را از دست بدهيم؛ زيرا در بسياري از منازعات بزرگ، پيش از آنكه سياست به حركت درآيد، اقتصاد مسيرها را تعيين مي‌كند و پشت تصميم‌هاي سياسي، محاسباتي درباره قدرت، بازار، انرژي و آينده نظم جهاني وجود دارد. براي امريكا، دلار صرفا واحد پولی نيست؛ يكي از مهم‌ترين ستون‌هاي قدرت جهاني و شايد قدرتمندترين اهرم اعمال نفوذ اين كشور است. توانايي تحريم، محدود كردن جريان سرمايه، كنترل بخش بزرگي از مبادلات بين‌المللي و وادار كردن بازيگران اقتصادي به تبعيت از قواعد واشنگتن، تا حد زيادي از جايگاه دلار و شبكه مالي پيرامون آن ناشي مي‌شود. بنابراين حفظ هژموني دلار را نمي‌توان صرفاً يك دغدغه اقتصادي دانست؛ اين موضوع بخشي از معماري قدرت امريكاست.

از همين زاويه، شايد سوال مهم‌تري درباره جنگ با ايران شكل بگيرد: آيا مساله فقط رفتار منطقه‌اي ايران، برنامه هسته‌اي يا موازنه امنيتي خاورميانه بود يا در لايه‌اي عميق‌تر، نگراني از شكل‌گيري نظمي بود كه در آن چين بتواند انرژي خليج فارس را به قدرت اقتصادي و پولي خود پيوند بزند؟ چين امروز نه فقط يكي از بزرگ‌ترين اقتصادهاي جهان، بلكه مهم‌ترين موتور تقاضاي انرژي و يكي از اصلي‌ترين خريداران نفت خليج فارس است و همزمان تلاش مي‌كند وابستگي تجارت خود به دلار را كاهش دهد و شبكه‌هاي مالي و تسويه مبتني بر يوان را توسعه دهد. در چنين معادله‌اي، نفت ديگر فقط يك كالاي استراتژيك نيست؛ مي‌تواند بخشي از زيرساخت قدرت پولي باشد.

ايران در اين ميان موقعيتي متفاوت دارد. ايران فقط صاحب يكي از بزرگ‌ترين ذخاير نفت و گاز جهان نيست؛ در كنار تنگه هرمز قرار دارد؛ گلوگاهي كه انرژي، تجارت، امنيت و اقتصاد جهاني را در يك نقطه به هم متصل مي‌كند. هرمز به همين دليل صرفاً يك آبراه نيست؛ يك گره ژئواكونوميك است. هر تغييري در مناسبات امنيتي و اقتصادي پيرامون آن، مي‌تواند فراتر از بازار نفت، بر مسيرهاي تجارت، قيمت انرژي، بيمه، حمل‌ونقل و حتي سازوكارهاي مالي اثر بگذارد. وقتي انرژي خليج فارس به اقتصاد چين و سپس به شبكه‌هاي مالي و پولي چين متصل مي‌شود، اهميت ايران ديگر فقط در معادله امنيت خاورميانه تعريف نمي‌شود؛ ايران در نقطه اتصال ژئوپليتيك انرژي و ژئواكونومي نظام جهاني قرار مي‌گيرد. از اين منظر، جنگ امريكا با ايران را مي‌توان بخشي از نبرد بزرگ‌تري بر سر «معماري قدرت قرن بيست‌ويكم» ديد؛ نبردي كه يك سوي آن تلاش براي حفظ نظم امريكامحور و اهرم استثنايي دلار است و سوي ديگر، حركت تدريجي جهان به سمت نظمي چندقطبي كه در آن چين، انرژي خليج فارس، يوان و شبكه‌هاي مالي خارج از مدار غرب، سهم بيشتري از قدرت پيدا مي‌كنند. البته اين به معناي آن نيست كه جنگ صرفاً براي جلوگيري از شكل‌گيري پترو‌يوان آغاز شده يا دلار در آستانه سقوط است؛ چنين برداشتي هم ساده‌سازي واقعيت و هم تقليل يك منازعه پيچيده به يك علت واحد است. اما نمي‌توان از يك روند مهم نيز چشم پوشيد: هرچه استفاده از قدرت دلار براي تحريم و فشار افزايش پيدا مي‌كند، انگيزه ساير كشورها براي ساختن مسيرهاي جايگزين نيز بيشتر مي‌شود. اين همان پارادوكس بزرگ ماجراست؛ ابزاري كه براي حفظ هژموني به كار گرفته مي‌شود، ممكن است در بلندمدت انگيزه ساختن جهان كم‌وابسته‌تر به همان هژموني را ايجاد كند. تحريم، مسيرهاي پرداخت جايگزين مي‌سازد؛ محدوديت دسترسي به نظام مالي غرب، شبكه‌هاي موازي ايجاد مي‌كند؛ و فشار بر تجارت انرژي، انگيزه استفاده از ارزهاي ديگر را افزايش مي‌دهد. در اين ميان، شايد يكي از مهم‌ترين دستاوردهاي ناخواسته اين مناقشه براي چين، نه صرفاً افزايش خريد نفت، بلكه تسهيل حضور يوان در تجارت انرژي و عادي‌تر شدن ايده يك نظام مالي چندمركزي باشد. البته سخن گفتن از پايان پترو‌دلار و جايگزيني آن با پترو‌يوان هنوز زود است. يوان با دلار فاصله زيادي دارد و محدوديت‌هاي ساختاري اقتصاد و نظام مالي چين نيز مانع از آن است كه اين جابه‌جايي را يك تحول قريب‌الوقوع بدانيم. اما شايد اساساً مساله آينده، جايگزيني يك هژمون با هژموني ديگر نباشد؛ مساله شكستن انحصار باشد. جهاني كه در آن ديگر يك ارز، يك شبكه پرداخت و يك مركز قدرت، تنها مسير عبور سرمايه و تجارت نباشد؛ بلكه چند ارز، چند شبكه مالي و چند قطب اقتصادي در كنار يكديگر قدرت را توزيع كنند. اگر چنين نگاهي درست باشد، معناي جنگ نيز فراتر از ميدان نظامي مي‌رود. مساله فقط اين نيست كه چه كسي چه سرزميني را كنترل مي‌كند يا كدام طرف در يك نبرد امتياز بيشتري به دست مي‌آورد؛ مساله اين است كه پس از جنگ، قواعد بازي چگونه تغيير خواهد كرد. ممكن است جنگي با هدف حفظ بخشي از نظم موجود آغاز شود، اما نتيجه آن، ناخواسته، سرعت گرفتن شكل‌گيري نظم بعدي باشد.

و اين شايد مهم‌ترين پرسش درباره ايران باشد: آيا ايران در معماري جديد قدرت جهاني صرفاً موضوع رقابت قدرت‌هاي بزرگ خواهد بود، يا مي‌تواند با موقعيت ژئوپليتيكي، منابع انرژي و جايگاه خود در قلب كريدورهاي انرژي، به يكي از بازيگران موثر در شكل دادن به اين نظم تبديل شود؟

زيرا در نهايت، جنگ‌ها فقط با موشك و مذاكره تمام نمي‌شوند؛ گاهي نتيجه واقعي آنها سال‌ها بعد، در بازارهاي انرژي، مسيرهاي تجارت، شبكه‌هاي پرداخت و تراز قدرت پولي جهان آشكار مي‌شود.

بیمه ملت