بنبست «گزينه صفر» در خليجفارس
پس از 86 روز تشديد تنش و رويارويي نظامي كه ازسوي واشنگتن و تلآويو تحت عنوان «خشم حماسي» مديريت شد، منطقه خليجفارس ديگر صرفا زير فشار آتش و تهديد نميسوزد، بلكه در وضعيت پيچيدهاي از «نه جنگ-نه صلح» ديپلماتيك فرو رفته است.
عبدالناصر سعيد|
وقتي تهران «صلح ساساني» را به راهبردي براي اِكراه جهاني تبديل كرد
مقدمه: از «خشم حماسي» تا «آتشبسِ اجباري»
پس از 86 روز تشديد تنش و رويارويي نظامي كه ازسوي واشنگتن و تلآويو تحت عنوان «خشم حماسي» مديريت شد، منطقه خليجفارس ديگر صرفا زير فشار آتش و تهديد نميسوزد، بلكه در وضعيت پيچيدهاي از «نه جنگ-نه صلح» ديپلماتيك فرو رفته است. آنچه امروز شاهد آن هستيم، صرفا يك آرامشِ موقت يا آتشبسِ تاكتيكي نيست، بلكه ميتوان آن را بازآفريني معاصرِ نوعي «صلح ساساني» دانست؛ وضعيتي كه در آن، قدرتي كه خود را «ابرقدرت» ميداند، ناچار ميشود براساس شروط طرفي مذاكره كند كه با مقاومت و ابتكار عمل ميداني، ماشين جنگي او را متوقف كرده است. اينبار، تهران نبود كه درِ كاخ سفيد را براي خروج از بحران بكوبد، بلكه اين واشنگتن است كه به دنبال يك «خروج راهبردي» آبرومندانه ميگردد؛ خروجي كه ضمن كاستن از فشار اقتصادي و امنيتي، بتواند بخشهايي از پايگاه راي ترامپ را پيش از انتخابات نوامبر آرام نگه دارد.
بخش اول: يادداشت تفاهم (MOU چارچوب اجرايي، نه توافق نهايي)
مطابق اطلاعات و گمانهزنيهاي منعكس شده در پايتختهاي مختلف، متن در حال گردشِ يادداشت تفاهم ميان تهران و واشنگتن بر يك اصل محوري استوار است: «تخفيف در فشار در برابر اجراي تعهدات.» هرچند واشنگتن تلاش ميكند اين يادداشت تفاهم را نوعي «بازگشت به وضعيت پيشين» جلوه دهد، اما مفاد جزييترِ MOU نشان ميدهد كه واقعيت، بسيار متفاوت است:
حاكميت بر تنگه: تهران متعهد ميشود امنيت عبور و مرور در تنگه هرمز و آبراههاي مرتبط را تضمين كند، اما در مقابل، ساختار تحريم و محاصره اقتصادي عليه ايران عملا تخفيف جدي مييابد. مديريت عملياتي و ميداني تنگه، در چارچوبي دوفضايي ميان ايران و عمان تعريف ميشود؛ به اين معنا كه كشتيهاي تجاري و نفتكشها عملا بدون «اذن و هماهنگي تهران» امكان عبور ايمن نخواهند داشت.
دستاوردهاي اقتصادي: طبق مفاد در حال بررسي، بخش قابلتوجهي از داراييهاي مسدود شده ايران
در بازهاي ميان ۱۲ تا ۲۵ ميليارد دلار- آزاد خواهد شد. ازسوي ديگر، معافيتهاي نفتي به گونهاي طراحي شده كه تهران بتواند روزانه حدود ۱،۶۷ميليون بشكه نفت صادر كند؛ حجمي كه براي ايجاد «نفسگاه اقتصادي» در ساختار بودجه و تراز ارزي ايران تعيينكننده است.
پرونده هستهاي؛ گروگانِ مرحله بعد: موضوع هستهاي به شكل هدفمند به دور دوم گفتوگوها موكول شده است. ايران بر حفظ ذخاير اورانيوم غنيشده با غناي ۶۰درصد تاكيد دارد و آن را «خط قرمز حاكميتي» اعلام كرده است؛ خط قرمزي كه از ديد تهران، قابل خريد و فروش نيست.
نتيجه اين طراحي آن است كه يادداشت تفاهم، نه يك «تسويهحساب نهايي»، بلكه يك «آتشبسِ اِكراه» است كه روي مينهاي فعالِ هستهاي، موشكي و منطقهاي بنا شده است.
بخش دوم: فرسايش «گزينه نظامي» چرا واشنگتن عقب نشست؟
چرخش واشنگتن به سوي مسير ديپلماسي، بيشتر ناشي از فشار افكار عمومي و محاسبات هزينه–فايده است تا انتخابي ارزشي يا اخلاقي. گزارشهاي غيررسمي نهادهاي نظارتي و امنيتي امريكا، ابعاد اين فرسايش را به خوبي آشكار ميكند:
صورتحساب نظامي: در جريان موج اخير درگيريها، ارتش امريكا بنا بر برآوردهاي نيمهعلني، بيش از ۴۲پرنده نظامي و بدونسرنشين را از دست داده و دودِ بيش از ۲۹ ميليارد دلار هزينه مستقيم و غيرمستقيم نظامي به چشم پنتاگون و مالياتدهندگان امريكايي رفته است.
شكاف ميان توان توليد موشكهاي رهگيري (پدافندي) در امريكا با سرعت توليد و بهكارگيري موشكهاي بالستيك و كروزِ ايران، به يك خلأ راهبردي تبديل شده است؛ خلأيي كه با پولِ بيشتر، به سرعت پرشدني نيست.
كابوس انرژي براي كاخ سفيد: جهش كمسابقه قيمت سوخت و بنزين در داخل امريكا، سياست «فشار حداكثري نظامي» را به يك بمب ساعتي انتخاباتي تبديل كرده است.
كاهش محبوبيت ترامپ در نظرسنجيهاي ايالتي حساس، در كنار فشار لابيهاي اقتصادي و انرژي، عملا كاخ سفيد را به سوي گزينه «كاهش تنشِ كنترل شده» سوق داده است؛ گزينهاي كه بيشتر از آنكه نشانه قدرت باشد، اعترافي ضمني به محدوديتهاي قدرت سخت امريكا در برابر ايران است.
بخش سوم: «حاكميت به مثابه راهبرد» تهران واقعيتِ همتراز را تحميل ميكند
در طول اين كشمكش چندلايه، ايران موفق شد به شكل سيستماتيك، پروندههاي كليدي منازعه را از يكديگر تفكيك كند:
پرونده امنيت كشتيراني و عبور و مرور را از پرونده هستهاي و از پرونده موشكي و نفوذ منطقهاي جدا كرد و اجازه نداد اين سه حوزه در يك «بسته بزرگِ قابل معامله» ادغام شوند.
تهران، با تهديد به «نسخه سومِ رويارويي» – كه در ادبيات نظامي خود از آن به عنوان مرحلهاي جديد با تاكتيكهاي نامتقارن و ابزارهاي ناشناخته ياد ميكند – توانست بازدارندگي فعال را در دستور كار قرار دهد؛ بازدارندگياي كه بر اين گزاره استوار است كه هرگونه بازگشتِ طرف مقابل به تنش نظامي، هزينهاي غيرقابل پيشبيني و خارج از معادلات كلاسيك براي او به همراه خواهد داشت.
ايران، جغرافيا را به سلاحِ راهبردي تبديل كرد: تنگه هرمز و عمق جغرافيايي خليجفارس، در اين معادله از هر ناو هواپيمابر و هر اسكادرانِ بمبافكن موثرتر ظاهر شدند.
به اين ترتيب، تهران توانست در عمل، معادله را از چارچوب «قدرت برتر در برابر بازيگر منطقهاي» به چارچوب «همترازي تحميلي» تغيير دهد؛ يعني جايي كه امريكا ناگزير است ايران را – ولو به شكلي ناخواسته – به عنوان طرفِ همسنگ در تعيين قواعد بازي بپذيرد.
بخش چهارم: اسراييل – «ناظرِ عصباني» در قطاري كه رانندهاش نيست
در نقطه مقابل، رژيم صهيونيستي (اسراييل) در موقعيتي قرار گرفته كه ميتوان آن را «انزواي راهبردي تدريجي» توصيف كرد.
تلآويو كه در طراحي موج نخست «خشم حماسي» خود را شريك و گاهي هدايتگر ميدانست، امروز به مسافري مضطرب در قطاري تبديل شده كه واشنگتن، نه تلآويو، راننده اصلي آن است.
نخستوزير اسراييل، اين روند را نوعي «خنجر از پشت» ميبيند؛ زيرا هر توافق محدود – به ويژه اگر بدون گنجاندنِ خلع سلاح موشكي و محدوديتهاي سخت بر برنامه هستهاي ايران منعقد شود – از ديد تلآويو به معناي:
تقويت موقعيت ژئوپليتيكي ايران در منطقه، حاشيهاي شدن نقش اسراييل در معادلات خليجفارس و كاهش قدرت ابتكار عمل تلآويو در شكلدهي به دستور كار واشنگتن خواهد بود.
در چنين فضايي، سناريوهاي محتمل «اخلال پنهان» ازسوي اسراييل مطرح است: از تلاش براي القاي تهديدهاي اغراقشده در واشنگتن و تشديد فشار لابيهاي همسو تا اقدامات شبهنظامي و سايبري محدود با هدف بههم زدن زمين بازي، پيش از آنكه يادداشت تفاهم به يك رژيم حقوقي و سياسي تثبيتشده تبديل شود.
بخش پاياني: راهبرد «همزيستي اجباري»
آنچه امروز در خليجفارس و پيرامون ايران جريان دارد، چيزي فراتر از يك دوره كوتاه «كاهش تنش» است؛ منطقه وارد فاز «همزيستي اجباري» شده است. از يكسو، ايران در عمل نشان داده كه با حمله برقآسا يا فشار كلاسيك نظامي، از پا درنميآيد و هزينه هر ماجراجويي بزرگ عليه آن، براي طرف مقابل بسيار سنگين و فرسايشي خواهد بود. ازسوي ديگر، امريكا به اين جمعبندي نزديك شده كه امكان «مهندسي مجددِ سريعِ نظم منطقهاي» با ابزارهاي سنتي ديپلماسي و تحريم، در كوتاهمدت بسيار محدود است. به اين ترتيب، منطقه در وضعيتي قرار گرفته كه ميتوان آن را «گروگانگيري راهبردي متقابل» ناميد:
ايران، قدرتِ برهم زدن قواعد بازي را دارد؛ امريكا، ابزارهاي فشار اقتصادي و امنيتي را به طور كامل از دست نداده است و دولتهاي عربي حوزه خليجفارس و بازيگران فرامنطقهاي مانند چين و روسيه، ميان اين دو قطب در حال تنظيم موازنه جديد هستند.
جمعبندي كلي:
شصت روز آينده، آزموني تعيينكننده براي سنجش دوام و اصالت اين يادداشت تفاهم خواهد بود. اگر تهران موفق شود اين «فضاي تنفسي» را به تقويت زيرساختهاي مقاومت اقتصادي و تثبيت موقعيت منطقهاي خود تبديل كند و اگر واشنگتن بتواند اين تفاهم را در افكار عمومي داخلي به مثابه نوعي «پيروزي ديپلماتيك و انتخاباتي» بازنمايي كند، آنگاه منطقه وارد دورهاي خواهد شد كه در آن، هژموني يكجانبه امريكا به تدريج رنگ ميبازد و چندقطبي نرم، شاخص اصلي نظم جديد ميشود. اما اگر اين فرآيند در ميانه راه فروبپاشد و پرونده هستهاي از حالت تعليق خارج و به محور تنش بازگردد، آنگاه «نسخه سومِ رويارويي» – آنگونه كه در گفتمان رسمي ايران هشدار داده شده – ميتواند منطقه را به سوي انفجاري غيرقابل كنترل، حتي با مولفههاي هستهاي سوق دهد؛ انفجاري كه ديگر قواعد شناخته شده بازدارندگي را بر هم خواهد زد. در خاورميانه نوين كه در حال شكلگيري است، ديگر اندازه ناوگانها و شمار جنگندهها، معيار نهايي قدرت نيست؛ معيار اصلي، توان اراده سياسي و راهبردي براي تحميل «واقعيت ميداني و ژئوپليتيكي» بر حتي قدرتمندترين ارتشهاي جهان است.