بازخواني اقتصاد امريكا در آينه پول سخت
افزايش قيمت نفت ميتواند با يك وقفه زماني، موج تازهاي از تورم را به اقتصاد امريكا تحميل كند.
افزايش قيمت نفت ميتواند با يك وقفه زماني، موج تازهاي از تورم را به اقتصاد امريكا تحميل كند. اما آنچه تصوير پيچيدهتري از واقعيت ميسازد، مقايسه بازار سهام با طلاست؛ مقايسهاي كه از «توهم پولي» در اقتصاد مدرن پرده برميدارد. افزايش قيمت نفت در اقتصاد امريكا همواره يك متغير پيشنگر تورمي بوده است. تجربه نشان ميدهد جهشهاي انرژي معمولا با چند ماه تاخير خود را در شاخصهاي قيمت مصرف كننده نشان ميدهند. در شرايطي كه تورم امريكا دوباره نشانههاي صعودي بروز داده و احتمال تثبيت آن بالاي سطح ۴ درصد مطرح است، بازارها نسبت به تداوم سياستهاي پولي انقباضي حساستر شدهاند. عبور پايدار تورم از اين محدوده ميتواند انتظارات مربوط به نرخ بهره بالاتر را تقويت كند. در چنين فضايي، بازده اوراق خزانه افزايش مييابد و سرمايهگذاران وارد فاز تازهاي از بازقيمتگذاري داراييها ميشوند. اين همان نقطهاي است كه فشار كوتاهمدت بر بازار طلا قابل انتظار ميشود، زيرا طلا دارايي بدون بهره است و در محيط نرخ بهره بالا، جذابيت نسبي آن كاهش مييابد. بنابراين اگر بازار طلا در مقطع فعلي وارد فاز اصلاحي و نوساني شود، نميتوان آن را نشانه ضعف ساختاري اين فلز دانست. اين رفتار بيشتر واكنش طبيعي به سياست پولي سختگيرانهتر است. اما داستان طلا به همين نقطه ختم نميشود. اگر پس از فروكش كردن تنشهاي ژئوپليتيك و مهار نسبي شوكهاي انرژي، نرخهاي بهره بالا به تدريج تورم را كاهش بدهند، احتمال حركت اقتصاد امريكا به سمت ركود افزايش مييابد. در چنين سناريويي، فدرال رزرو ناچار به چرخش سياستي و حركت به سمت تسهيل پولي خواهد شد. تاريخ نشان داده است كه طلا در دورههاي گذار از انقباض به انبساط پولي، مستعد ورود به موجهاي صعودي قدرتمند است. اما بحث مهمتر، مقايسه بازده واقعي سهام و طلا در افق بلندمدت است. اگر شاخصهاي سهام امريكا را به جاي دلار، بر حسب طلا اندازهگيري كنيم، تصوير متفاوتي شكل ميگيرد. طي ۲۵ سال گذشته، شاخص سهام امريكا از حدود ۱۰۰ به نزديك ۴۰۰ واحد رسيده است. شاخص سهام جهاني (بدون امريكا) نيز از ۱۰۰ به حدود ۱۷۰ واحد افزايش يافته است. در نگاه دلاري، اين ارقام نشانه رشد قابل توجه بازارهاي مالي هستند. اما وقتي همان شاخصها را بر حسب طلا بسنجيم، هر دو به زير ۵۰ سقوط كردهاند. به بيان ديگر، سهام در برابر طلا بيش از ۵۰ درصد از ارزش خود را از دست داده است. از سال ۲۰۰۰ تاكنون، اگر «پول واقعي» را طلا در نظر بگيريم، بازده سهام عملا منفي بوده است. اين نتيجه در نگاه اول شوكآور به نظر ميرسد. آيا به اين معناست كه شركتها طي ۲۵ سال گذشته ضعيفتر شدهاند؟ آيا اقتصاد جهاني در حال افول است؟ پاسخ لزوما منفي است. اينجاست كه بايد مفهوم «توهم پولي» را جدي گرفت. در اقتصاد مبتني بر پول فيات، ما به تورم عادت كردهايم. افزايش اسمي قيمتها و رشد عددي شاخصها به طور ناخودآگاه به عنوان نشانه پيشرفت تلقي ميشود. اما وقتي واحد سنجش را از دلار تورمي به طلا ـ به عنوان يك دارايي با رشد عرضه محدود (حدود ۱.۵ درصد در سال) ـ تغيير ميدهيم، تصوير متفاوت ميشود. بخشي از منفي بودن نسبت سهام به طلا به اين دليل است كه توليدكنندگان كالا و خدمات در اقتصاد آزاد، بخشي از فشار تورمي ناشي از سياستهاي پولي را جذب ميكنند و اجازه نميدهند تمام آن به مصرفكننده منتقل شود. اين موضوع باعث ميشود رشد اسمي شركتها به طور كامل با رشد ارزش دارايي سختي مانند طلا همگام نشود. از سوي ديگر، شركتها در حال رشد واقعي هستند؛ بهرهوري افزايش يافته، فناوري پيشرفت كرده و مقياس بازارها گسترش يافته است. اما طلا نيز به عنوان ذخيره ارزش، در برابر تورمهاي مزمن سيستم پولي تقويت شده است. بنابراين افت نسبت سهام به طلا الزاما به معناي ضعف شركتها نيست؛ بلكه ميتواند نشاندهنده افزايش قدرت خريد طلا باشد. اگر دلار نيز داراي عرضه ثابت و بدون تورم بود، احتمالا نموداري مشابه نسبت سهام به طلا را در برابر دلار ثابت مشاهده ميكرديم. اما چون دلار در طول زمان دچار كاهش ارزش شده، رشد عددي بازار سهام تا حدي بازتاب همين افت قدرت خريد پول است. به بيان ديگر، در نسبت Stock/Gold نوعي «تورم منفي پولي» رخ داده است؛ يعني طلا نسبت به ساير داراييها تقويت شده، نه اينكه الزاما سهام سقوط كرده باشد. اين تمايز ظريف اما اساسي است. درك اين مساله نيازمند خروج ذهن از چارچوب دلار و رشد اسمي است. ما در جهاني زندگي ميكنيم كه پول آن تورمي است و همين تورم، ادراك ما از پيشرفت را شكل ميدهد. افزايش عددي توليد ناخالص داخلي، رشد شاخصها و افزايش قيمت داراييها اغلب به عنوان موفقيت تلقي ميشود، در حالي كه بخشي از آن صرفاً بازتاب كاهش ارزش پول است. در چارچوب «پول سخت» مانند طلا يا حتي داراييهاي نويني مانند بيتكوين، رشد واقعي بسيار كندتر و محدودتر است. در اين چارچوب، تنها افزايش بهرهوري و نوآوري ميتواند به رشد پايدار منجر شود، نه صرفاً گسترش پايه پولي. بنابراين چشمانداز بازارها در ماههاي آينده به تعامل سه متغير وابسته است: مسير قيمت نفت، پايداري تورم امريكا و واكنش سياست پولي. ممكن است در كوتاهمدت فشار بر طلا ادامه يابد، اما در افق بلندمدت، چرخشهاي پولي ميتواند بار ديگر اين فلز را در مركز توجه قرار دهد. در نهايت، شايد مهمترين درس اين مقايسه آن باشد كه رشد عددي هميشه به معناي رشد واقعي نيست. اگر واحد سنجش تغيير كند، برداشت ما از موفقيت و پيشرفت نيز دگرگون خواهد شد. اين همان نقطهاي است كه اقتصاد از حسابداري فاصله ميگيرد و به فلسفه پول نزديك ميشود.