مستنداتي درباره يك فرسايش اجتماعي؛ ۹ روايت از عمق فاجعه و تروماي نان

۱۴۰۵/۰۲/۲۶ - ۰۲:۲۴:۵۰
کد خبر: ۳۸۷۳۵۳

غرض سياه نمايي نيست اما مباد كه به يك فروپاشي همه‌جانبه برسيم. اين روايت‌ها، هشدارهاي جدي به پيكره‌اي است كه تابِ اين همه درد و فشار را ندارد.

غرض سياه نمايي نيست اما مباد كه به يك فروپاشي همه‌جانبه برسيم. اين روايت‌ها، هشدارهاي جدي به پيكره‌اي است كه تابِ اين همه درد و فشار را ندارد.در اینجا  9 روايت را نه از دور كه ملموس با گوشت و پوست نقل شده  و اينها صرفا «سوژه گزارش» نيستند؛ اينها تكه‌هاي شكسته شده‌ آينه‌اي هستند كه  هر روز در آن خودمان و هموطنان‌مان  را مي‌بينيم. 

   روايت اول: بلوغ تلخ  در پياده‌رو

وسايل خودرو پرايد متعلق به همكارم را دزديدند. اما آن‌چه داغِ اين سرقت را صدچندان كرد، ربودن كفش‌هاي اسكيت دختر ۱۰ ساله‌اش بود. شاهد بودم كه دخترك با هق‌هقي كه بند نمي‌آمد، نه براي اسكيت، كه براي ناتواني مادرش مي‌گريست و مي‌گفت: «توي اين گروني، تو ديگه نمي‌توني براي من بخري...». ديدن لرزش شانه‌هاي زني كه در برابر منطق اقتصادي دختر كوچكش كم آورده بود، اولين پرده است.

   روايت دوم: حراج تخصص

دوست ژورناليست من كه دست توانايي هم در ترجمه دارد با من تماس گرفت. با صدايي كه صلابت هميشگي را نداشت. التماس مي‌كرد او را در رسانه‌اي براي كار معرفي كنم. مي‌گفت: « باور كن حتي به ماهي ۱۵ تا ۲۰ ميليون تومان هم راضي‌ام». براي كسي كه سال‌ها استخوان خرد كرده كلمه است، اين رقم يعني مرگِ تدريجي؛ يعني سقوط تدريجي طبقه‌اي كه قرار بود مغز متفكر جامعه باشد.

   روايت سوم: معماي دستمزد رزان

با دوستي كه مالك سينمايي است گپ مي‌زدم. مي‌گفت قبل از بحران‌هاي اخير، كسي با ۲۰ ميليون تومان براي كارگري در سينما نمي‌آمد، اما اين روزها جواناني مراجعه مي‌كنند كه با كمتر از ۱۵ ميليون تومان هم راضي به كارند. تعجب او از اين بود كه با اين تورم وحشتناك، چرا قيمتِ نيروي انساني در حال سقوط است؟ البته او راضي بود اما وقتي بقا به خطر بيفتد، انسان به حداقل‌ها تن مي‌دهد تا  فقط «باشد.»

   روايت چهارم: ضيافتِ نان خشك

دوست گالري‌داري از رفيقِ هنرمند تجسمي خود مي‌گفت كه ادعا مي‌كرد «اين روزها فقط نان مي‌خريم و مي‌خوريم.» اول فكر كرده بود اين يك استعاره‌ از فقر است؛ همان مثل «نان در آب زدن». اما وقتي به خانه‌اش رفته بود، با چشمان خودش ديده بود واقعا تنها غذاي سفره آن خانواده، نان خالي است. آيا هنر به عنوان آخرين سنگر تمدن، حالا در برابر گرسنگي خلع سلاح شده است؟

   روايت پنجم: وداع با خودرو  در جاده

دوست ديگري تعريف مي‌كرد اتومبيل همكار او در جاده واشر سرسيلندر مي‌سوزاند. امداد خودرو براي ۵۰ كيلومتر حمل ماشين ۱۱ ميليون طلب مي‌كند و تعميركار بيش از ۶۰ ميليون. آن مرد با نگاهي به موجودي حساب و قيمتِ آهن‌پاره درِ ماشين را مي‌بندد و آن را همان‌جا در جاده رها مي‌كند. اين رها كردن، نمادي از بريدن از تمام دلبستگي‌هايي است كه نگهداري‌شان از خودشان گران‌تر تمام مي‌شود.

   روايت ششم: تروماي نان

در جمعي روانكاوي با حسرت مي‌گفت شمار مراجعان او به يك‌سوم كاهش يافته است. مي‌گفت در دنياي امروزِ ما، مردم تروماها و دردهاي رواني‌شان را «مهم» نمي‌دانند، چون هزينه درمان، برابر با هزينه چند هفته معيشت است. ما با جامعه‌اي روبرو هستيم كه دردهاي روحي‌اش را در لايه‌هاي زيرين انبار مي‌كند تا فقط بتواند  نان بخرد.

   روايت هفتم: دزدي با آرامش

يكي از اقوام كه ماشين گرانقيمتي دارد، تعريف مي‌كرد نيمه‌شب با صدايي بيدار شده و از پنجره ديده دزدي با خيال راحت در حال باز كردن آينه‌هاي ماشين است. مي‌گفت فرياد زدم تا بترسد، اما سارق حتي سر خود را بلند نكرد. او با چنان آرامشي كارش را تمام كرد و رفت كه گويي هيچ ترسي از قانون يا عواقب كارش ندارد. وقتي كسي چيزي براي از دست دادن نداشته باشد، از هيچ‌ چيز  نمي‌ترسد.

   روايت هشتم: رضايت به مرگ

همسايه مجرد (تجرد قطعي) ۵۰ ساله‌ام را با اورژانس بردند. فردا كه ديدمش، گفت قلبش نياز به آنژيو دارد اما هزينه‌اش را ندارد. مي‌گفت داروهايش ماهي ۸ ميليون تومان خرج دارد و ديگر توان خريد ندارد. با لحني كه بوي تسليم مي‌داد گفت: «ديگر قرص نمي‌خورم؛ هر چه بادا باد». او عملا به مرگ رضايت داده بود، چون زندگي برايش بيش از حد گران شده بود.

   روايت نهم: التهابِ دروني

و اما خودم؛ در هر خريدي كه انجام مي‌دهم، صورتم از شرم و خشم داغ مي‌شود. وقتي درآمدم را با قيمت‌ها تراز مي‌كنم، نااميدي تمام وجودم را مي‌گيرد. براي گذشته حسرت مي‌خورم و از آينده‌اي كه مثل يك هيولا پيش رو ايستاده، مي‌ترسم. اين حسِ «برافروختگي»، حسِ مشترك همه ماست.

   بيم فروپاشي اجتماعي

از ديدگاه جامعه‌شناختي و با نگاهي انتقادي به اين 9 روايت، ما با پديده‌اي فراتر از يك بحران اقتصادي ساده روبرو هستيم؛ ما در ميانه يك «گسست انساني و اخلاقي» ايستاده‌ايم. 

۱. مرگ معنا و تخصص: وقتي مترجم و هنرمند به نان خشك و دستمزد حداقلي تن مي‌دهند، يعني ساختارِ ارزش‌گذاري جامعه از هم پاشيده است. جامعه‌اي كه نتواند ميان تخصص و معيشت نسبتي برقرار كند، به زودي دچار «فرار مغزها» يا بدتر از آن، «پوسيدگي مغزها» در داخل مي‌شود.

۲. تهي‌شدن از ترس و قانون: روايت دزدي كه در برابر فرياد مالك نمي‌گريزد، نشان‌دهنده‌ عبور از خط قرمز  امنيت اجتماعي است. وقتي فقر مطلق حاكم شود، مجازات ديگر بازدارنده نيست. 

۳. فرسودگي رواني و انفجار قريب‌الوقوع: «برافروختگي»؛ در روان‌شناسي اجتماعي، «خشم انباشته» نام دارد. وقتي مردم به دليل هزينه‌ها از روانكاو و پزشك قلب دوري مي‌كنند، در واقع در حالِ انبار كردنِ بشكه‌هاي باروت در روانِ خود هستند. اين روحيه شكننده، با يك تلنگرِ كوچك 

به انفجار مي‌رسد.منبع :عصر ایران

بیمه ملت