نشست اصناف با رييسجمهور فرمايشي بود!
يك روز باراني و مهآلود در ميانه زمستان است؛ مه همه جا را گرفته؛ زمستان است و سرها آنچنان در گريبان است كه دست ياري كه هيچ، يك لبخند ساده هم از كسي نصيبت نميشود.
يك روز باراني و مهآلود در ميانه زمستان است؛ مه همه جا را گرفته؛ زمستان است و سرها آنچنان در گريبان است كه دست ياري كه هيچ، يك لبخند ساده هم از كسي نصيبت نميشود. به گزارش ايلنا، هوا مهآلود و تاريك است، باراني كه اين روزها بيوقفه ميبارد، درد و غم فردا را تشديد ميكند؛ وقتي در ميانه روز، پاي صحبتهاي «عليرضا» مينشينم، او آيندهاش را تاريك، غمآلود و از دست رفته توصيف ميكند. انگار چتري از مه غليظ در مسير پيش پاي او خيمه زده و علامت سوالها آنچنان بزرگند كه هر تلاشي براي يافتن پاسخ، تلاشي بيثمر است. نام اصلياش عليرضا نيست، اما وقتي از روزهاي هفتم و هشتم ديماه و ابلاغيههاي هشداري كه بابت پلمب مغازهاش گرفته ميگويد، بلافاصله اضافه ميكند: در اين اوضاع نميخواهم اسم واقعيام رسانهاي شود.
تعطيلي كار و كاسبي و دست خالي كارفرما
مالك يك توليدي مانتو و يك باب مغازه مانتوفروشي در خيابان جمهوري تهران و كارفرماي ۱۲ كارگر، حالا بيش از يك ماه و ده روز است كه كار و كاسبي را تعطيل كرده و با رانندگي اسنپ خرج خانواده را درميآورد. اما مصائب او از خيلي قبلتر از اينها آغاز شده: «دو ماه حقوق كارگرها را دادم (براي دي و بهمن) و فرستادمشان خانه؛ فعلا به اميد اسفند هستم كه كار و كاسبي رونق بگيرد والا بايد در كارگاه را بعد از بيست سال كار خودم و پدرم تخته كنم؛ ملك ما ۷۰ ميليارد قيمت دارد اگر چند سال پيش ميفروختم و چند تا آپارتمان ميخريدم، امروز نبايد راننده اسنپ ميشدم اما من هميشه مخالف دلالي بودم، عقيده داشتم بايد كار ايجاد كنم و نان سر سفره كارگرهايم ببرم ولي چه كنم كه نگذاشتند....». گراني قيمت دلار و به دنبال آن نوسان شديد قيمت پارچه، كمر اين توليدكننده را خم كرده: «از آذر بازار خيلي خراب شد؛ قبل از آن هم چنگي به دل نميزد اما در روزهاي وسط آذر وقتي يك بارِ پارچه به كارخانهاي بزرگ كه سالها طرف قراردادم بود سفارش دادم، دو روز بعد، هنوز كالا را نفرستاده، گفتند بايد بيست درصد بيشتر پول بدهي چون پارچه گران شده؛ من اين پول غيرقانوني را دادم، در واقع پول زور دادم! اما اين قضيه دو بار ديگر هم تكرار شد، ديگر كم آوردم، در واقع من و همصنفانم مثل همه كاسبها واقعا كم آورديم... .»
آغاز ماجرا و هشدار پلمب مغازه ها
هفتم و هشتم ديماه، كاسبها به نشانه اعتراض، كارگاهها و مغازههاي محدوده جمهوري تهران را بستند و به خيابان آمدند؛ عليرضا ميگويد: در عرض ۲۴ ساعت پيامك هشدار آمد كه اگر ۴۸ ساعت آينده باز نكنيد، مغازهتان پلمب ميشود، بدون اينكه حرفها و دغدغههاي ما را بشنوند، تهديدمان كردند، نميخواستيم بازكنيم اما اعتصابشكنها كار را خراب كردند؛ در كارگاه را باز كردم اما كار ممكن نبود؛ بهرغم اين همه اعتراض، بازهم دلار روز به روز و بيوقفه گران شد، پارچه هم گران شد و من براي اينكه كارگرانم بيكار نشوند، حقوق دو ماهشان را پيش پيش از جيب دادم و فرستادمشان خانه ... .» او كه حالا بغضي تلخ صدايش را خش انداخته، ميگويد: من عقيده دارم نان كارگرهايم را ميخورم؛ آنها هستند كه كارگاه را با عرق جبين سر پا نگه داشتهاند، اما وقتي نتوانم پول پارچه بدهم، چطور مانتو بدوزيم؛ چرخها از كار ميايستد.
هيچ كس صداي اعتراض ما را نشنيد
عليرضا اضافه ميكند: اعتراض كرديم، فايده نداشت، فقط تهديد شديم؛ رييسجمهور گفت صداي معترضان را ميشنويم! يك جلسه فرمايشي گذاشتند، اعتراضها را سركوب كردند و قيمت دلار همچنان بالا و بالاتر رفت...
او در ادامه صحبتها از كارگرهايش ميگويد، يكي مادرش بيمار است، آن يكي اگر اضافهكار نباشد نميتواند كرايه خانه بدهد و ديگري روزي سه ساعت در رفت و آمد است تا نان سر سفره ببرد؛ او بعد از اين روايتهاي تلخ اضافه ميكند: «الان من و دو تا از كارگرهايم راننده اسنپ شديم، دو تا پيك موتوري و آنهايي كه موتور هم ندارند، خانه نشستهاند، به اميد فردايي كه معلوم نيست اصلا از راه برسد.» توليدكنندههاي خردي مثل عليرضا، در اين سالهاي سخت كار را با چنگ و دندان حفظ كردهاند؛ او در زمان جنگ ۱۲ روزه و تعطيلي موقت كارگاه، ماشين زير پايش را ۳ ميليارد فروخته تا چكهايش را پاس كند و حقوق كارگرها را بدهد؛ حالا ميگويد همان ماشين ۶ ميليارد شده، يعني ضرر اندر ضرر. اين توليدكننده بيكار ميگويد: براي سر پا ماندن توليد كلي هزينه داديم؛ براي اعتراض هم هزينه داديم، كمترين هزينه را من دادم كه فقط اسمم در ليست سياه رفت و مجبور شدم به زور در كارگاه را باز كنم؛ برخي شاگرد مغازهها و آشنايانم را ميشناسم كه در اعتراضات جان خود را از دست دادند... .
وضعيت بيسابقه بازار طي 20 سال اخير
اما اين همه هزينه نتيجهاي هم نداشته. «شب عيد است اما بازار نيست، اين وضعيت در بيست سال اخير كه من كف بازار بودهام بيسابقه است»؛ عليرضا اينها را ميگويد چون همچنان نگران آينده است، نميتواند نباشد، زندگي خودش، خانوادهاش و دوازده خانواده ديگر به بازاري پرآشوب گره خورده، بازاري كه حتي شب عيد هم فروش ندارد. او آخر حرفهايش در فضايي نيمه تاريك ميگويد: «خيلي غمگينم، براي خودم، براي ديگران.... من و امثال من اگر اهل دلالي و پارتي بازي بودم، الان مالتي ميلياردر بوديم، پول روي پول ميگذاشتيم.» سپس چند ثانيهاي نگاه سردش را به افق مه گرفته ميدوزد و ادامه ميدهد: «حالا چي ميشه، آخر و عاقبتمون چي ميشه؟ من، كارگرهام، بازاريها، همه مردم... .»
