سفر پینگ به امریکا و معادله میانجیگری برای ایران
سفر رییس جمهور چین به امریکا از منظر اقتصادی چه تاثیری در شاخصها و راهبردهای اقتصاد جهانی خواهد داشت؟ آیا نظام تعرفهگذاری موردنظر ترامپ تغییری هم میکند؟ نقش ایران در مذاکرات احتمالی میان دو رییسجمهور امریکا و چین چگونه خواهد بود؟
سفر رییس جمهور چین به امریکا از منظر اقتصادی چه تاثیری در شاخصها و راهبردهای اقتصاد جهانی خواهد داشت؟ آیا نظام تعرفهگذاری موردنظر ترامپ تغییری هم میکند؟ نقش ایران در مذاکرات احتمالی میان دو رییسجمهور امریکا و چین چگونه خواهد بود؟
در آستانه برگزاری نشست میان روسای جمهور چین و ایالاتمتحده، گمانهزنیها درباره «پرونده ایران» به اوج خود رسیده است. بسیاری در پی آنند که آیا یک میانجیگر قدرتمندتر از پاکستان (کشوری در حد و اندازه چین) میتواند «ضمانت اجرایی» لازم برای توافق احتمالی ایران و امریکا را فراهم کند؟
1) واقعیتهای عالم سیاست نشان میدهد که این پرسش، تقلیل پیچیدگی بحران به یک موضوع اجرایی ساده است.
در جهان واقعیتها، «تفاهمنامه» نه یک قرارداد الزامآور، بلکه سند بیانیهای است که دوام آن نه به «واسطه»، بلکه به توازن منافع و موازنه قدرت میان طرفین بستگی دارد؛ اصلی که حتی برجام نیز نتوانست از گزند آن در امان بماند.
در فضای سیاسی این روزها، وقتی صحبت از میانجیگری به میان میآید، ناخودآگاه انگشت اتهام به سمت وزن سیاسیِ واسطهها میرود. تحلیلگران میگویند تفاهمات گذشته به دلیل فقدان ضمانت اجرایی شکست خورد و حضورِ قدرتی در ترازِ چین میتواند این نقیصه را برطرف کند.
اما در این میان پرسش دیگری نیز مطرح میشود و آن اینکه مگر برجام که یک قرارداد چندجانبه با امضای چندین قدرت جهانی بود، ضمانت اجرایی نداشت؟ با این حال، ایالاتمتحده مدل ترامپ به سادگی از آن خارج شد و هیچ یک از قدرتهای امضاکننده نیز نتوانستند مانع این نقض تعهد شوند.
2) واقعیت تلخ این است که در عالم سیاست، هیچ «تفاهمنامه» یا «توافقنامهای» (خارج از موضوع قدرت) اعتبار ذاتی ندارد.
تفاهم، از نظر اخلاقی پایبندِ قول و قرار است، اما از نظر حقوقی، بدونِ اهرمهای فشار و منافعِ متقابل، سندی سست بنیاد محسوب میشود. در این میدان، آن کسی که تعهداتش را زیر پا میگذارد، مجازات نمیشود مگر آنکه طرف مقابل، زور بیشتری برای تحمیل هزینه داشته باشد. بنابراین، امید بستن به اینکه یک میانجیگر بتواند «تعهد» ایجاد کند، غفلت از این اصل بنیادین است که «قدرت» در سیاست، حرف آخر را میزند.
هر قراردادِ اجتماعی (از پیوند زناشویی تا معاهدات بینالمللی) زمانی دوام میآورد که دوطرف در آن «منفعت» داشته باشند. اگر چنین منفعتی تعریف نشود، آن قرارداد محکوم به فروپاشی است.
رابطه ایران و امریکا نیز از این قاعده مستثنا نیست. تا زمانی که منافع دوطرف در یک رابطه معمول حفظ نشود، هرگونه توافق یا تفاهمی، چه با میانجیگری پاکستان و چه با وساطت چین، تنها روی کاغذ باقی میماند.
در عالم سیاست، تنها زمانی میتوان به یک توافق دلخوش بود که «نقضِ آن توافق»، برای هر دوطرف هزینهای گزاف به همراه داشته باشد. اگر حفظ تفاهم، آوردهای بیش از شکستن آن داشته باشد، آنگاه توافق پایدار میماند؛ نه به این دلیل که میانجیگر قدرتمند است، بلکه به این دلیل که طرفین دعوا در محاسبه سود و زیان خود به این نتیجه رسیدهاند که صلح، ارزانتر از جنگ است.
3) در بحث تغییر میانجیگر، این نکته درست است که اندازه دعوای ایران و امریکا با بازیگرانی در حدِ چین، روسیه یا اتحادیه اروپا تناسب بیشتری دارد تا با کشورهایی با وزن پاکستان، اما این بحث در سطح تئوریک باقی مانده است.
برای شکلگیری یک میانجیگریِ رسمی، سه ضلعِ مثلث (ایران، امریکا و میانجیگر) باید آن را بخواهند.
در حال حاضر، هیچ کدام از این سه ضلع به طور رسمی درخواستی برای میانجیگری مطرح نکردهاند. نه ایران تقاضایی به پکن ارائه داده، نه واشنگتن در این خصوص گامی برداشته و نه چین پیشنهاد میانجیگریِ رسمی را روی میز گذاشته است.
بنابراین، هر آنچه در این روزها درباره تحولات نیویورک یا واشنگتن می شنویم، «سهل و ممتنع» است؛ ساده است چون همه میتوانند درباره آن حرف بزنند، اما ممتنع است چون بدون داشتن اطلاعات از پشتپرده و بدون ارادهای رسمی، صحبت از میانجیگری تنها گمانهزنی است. در عالم سیاست، آنچه در ویترینِ نمایشها میبینیم، الزاما آن چیزی نیست که در اتاقهای فکر و در سطوح عالی قدرت جریان دارد.