«ساتيا نادلا» و پرسش عصر هوش مصنوعي؛ چه كسي مالك دانش شركت‌ها مي‌ماند؟

۱۴۰۵/۰۳/۲۶ - ۰۱:۱۹:۴۸
کد خبر: ۳۹۱۴۲۸

در عصر هوش مصنوعي، ارزش واقعي شركت‌ها نه فقط در استفاده از مدل‌هاي بزرگ، بلكه در حفظ دانش، تجربه و چرخه يادگيري خودشان ساخته مي‌شود.

 به گزارش زوميت، ساتيا نادلا در يادداشتي تازه، تصويري از آينده شركت‌ها در اقتصاد هوش مصنوعي ترسيم مي‌كند؛ آينده‌اي كه در آن ارزش واقعي فقط به داشتن قدرتمندترين مدل هوش مصنوعي وابسته نيست، بلكه به توانايي شركت‌ها در پيوندزدن انسان، ديتا، تجربه سازماني و سيستم‌هاي هوشمند بستگي دارد. از نگاه او، اگر منفعت هوش مصنوعي فقط نصيب چند مدل بزرگ و چند شركت محدود شود، نه اقتصاد چنين وضعي را تحمل مي‌كند، نه جامعه آن را مي‌پذيرد. نادلا بحث را از تفاوت اصلي هوش مصنوعي با موج‌هاي قبلي فناوري آغاز مي‌كند. در گذشته، سيستم‌هاي ديجيتال بيشتر نقش ابزار داشتند؛ كارها را سريع‌تر مي‌كردند، بهره‌وري انسان را بالا مي‌بردند و بخشي از فرآيندهاي سازماني را نظم مي‌دادند؛ اما هوش مصنوعي صرفا يك ابزار كمكي نيست. اين فناوري مي‌تواند از انسان ياد بگيرد، به او بازخورد بدهد و در كنار او وارد چرخه‌اي تازه از يادگيري و تصميم‌گيري شود. نادلا در ادامه توضيح مي‌دهد: اين گذار با هر تغيير پلتفرمي قبلي فرق دارد. در گذشته، از سيستم‌هاي ديجيتال براي تقويت سرمايه انساني استفاده مي‌كرديم؛ اما اكنون نخستين‌بار است كه مي‌توانيم يك چرخه شناختي واقعي ميان انسان‌ها و سيستم‌هاي ديجيتال بسازيم. مساله اصلي از نگاه نادلا اين نيست كه شركت‌ها از يك ابزار ديجيتال تازه استفاده مي‌كنند يا نه. او پرسش مهم‌تري مطرح مي‌كند: وقتي مدل‌هاي هوش مصنوعي مي‌توانند دانش، تجربه و مهارت انسان‌ها را جذب كنند، شركت‌ها چطور مي‌توانند همچنان ياد بگيرند، مزيت رقابتي بسازند و اجازه ندهند دانششان به چيزي عمومي و قابل‌كپي تبديل شود؟ نادلا پاسخ را در دو مفهوم خلاصه مي‌كند: سرمايه انساني و سرمايه توكني. ساتيا نادلا مي‌گويد: «هر شركتي بايد چيزي را بسازد كه من آن را سرمايه انساني و سرمايه توكني مي‌نامم. سرمايه انساني، دانش، قضاوت، روابط، نبوغ و توانايي تشخيص الگو در افراد را شامل مي‌شود و سرمايه توكني، قابليت مبتني‌بر هوش مصنوعي است كه شركت مي‌سازد و مالك آن مي‌شود.» نكته مهم اين است كه رشد قابليت‌هاي هوش مصنوعي، ارزش انسان را كم نمي‌كند؛ برعكس، آن را مهم‌تر مي‌كند. در يك سازمان هوشمند، انسان از چرخه حذف نمي‌شود. او هدف تعيين مي‌كند، مساله درست را تشخيص مي‌دهد، ميان حوزه‌هاي مختلف ارتباط برقرار مي‌كند و مي‌فهمد كدام الگو واقعا اهميت دارد. بدون جهت‌دهي انساني، هوش مصنوعي فقط پردازش مي‌كند؛ اما الزاما پيشرفت نمي‌سازد. از همين‌جا يكي از مهم‌ترين ايده‌هاي نادلا شكل مي‌گيرد: آينده شركت‌ها فقط در انتخاب «بهترين مدل هوش مصنوعي» خلاصه نمي‌شود. مدل‌ها تغيير مي‌كنند؛ امروز يك مدل قدرتمندتر است و فردا مدل ديگري جاي آن را مي‌گيرد. فرصت واقعي براي شركت‌ها اين است كه روي مدل‌ها، چرخه‌اي از يادگيري بسازند؛ چرخه‌اي كه در آن تجربه انسان و توانايي هوش مصنوعي يكديگر را تقويت كنند. نادلا معتقد است شركت‌ها مي‌توانند بسياري از كارها را به هوش مصنوعي بسپارند؛ از انجام يك وظيفه ساده گرفته تا شايد بخشي از يك شغل؛ اما يادگيري خود را نمي‌توانند برون‌سپاري كنند. آينده شركت‌ها به اين بستگي دارد كه بتوانند يادگيري انسان و هوش مصنوعي را كنار هم انباشته كنند و هر بار از تجربه‌هاي قبلي، بهتر شوند. نادلا مي‌گويد در عصر جديد، هر كسب‌وكار بايد بتواند سيستم‌هايي بسازد كه با هربار استفاده بهتر مي‌شوند؛ اما درعين‌حال، دانش، تجربه و دارايي فكري شركت را نزد خود شركت نگه مي‌دارند. به‌بيان ساده‌تر، شركت‌ها بايد بتوانند مدل هوش مصنوعي زيربنايي خود را عوض كنند، بدون اينكه حافظه سازماني و تجربه اختصاصي‌شان از بين برود. آنچه نادلا مطرح مي‌كند، شايد يكي‌از مهم‌ترين آزمون‌هاي دوران هوش مصنوعي باشد: آيا شركت‌ها واقعا مالك هوش مصنوعي سازماني خود هستند يا فقط به‌طور موقت از قابليت‌هايي استفاده مي‌كنند كه يك مدل بزرگ در اختيارشان گذاشته است؟ در نگاه نادلا، شركت‌ها بايد فرايندهاي كاري، دانش تخصصي، قضاوت‌هاي انباشته و تجربه روزمره خود را به سيستم‌هايي تبديل كنند كه با هربار استفاده بهتر مي‌شوند. سنجش سيستم‌ها هم نبايد فقط براساس معيارهاي عمومي و بيروني باشد. هر سازمان بايد معيارهاي خودش را داشته باشد؛ معيارهايي كه نشان دهند آيا هوش مصنوعي واقعا در حل مسائل مهم همان كسب‌وكار بهتر شده است يا نه. محيط‌هاي يادگيري اختصاصي نيز مي‌توانند به مدل‌ها كمك كنند از تجربه‌هاي واقعي داخل سازمان قوي‌تر شوند. در اين حالت، پايگاه دانش شركت فقط انباري از فايل‌ها و اطلاعات نيست؛ بلكه به حافظه‌اي زنده و قابل‌پرسش تبديل مي‌شود؛ حافظه‌اي كه هم تصميم‌گيري را بهتر مي‌كند، هم استفاده از منابع پردازشي را كارآمدتر. نادلا اين چرخه را شكل تازه‌اي از مالكيت فكري شركت‌ها مي‌داند كه برخلاف بسياري از دارايي‌هاي ديگر، با استفاده بيشتر، ارزشمندتر مي‌شود. هر فرايند بهتر، داده و بازخورد بهتري توليد مي‌كند. هر بازخورد بهتر، دانش بيشتري را در سيستم تثبيت مي‌كند. هرچه چرخه زودتر ساخته شود، مزيتي پديد مي‌آيد كه رقبا به‌سادگي نمي‌توانند از آن كپي‌برداري كنند؛ حتي اگر به همان مدل‌هاي عمومي دسترسي داشته باشند. بحث نادلا از سطح فناوري فراتر مي‌رود و به پيامدهاي اقتصادي و اجتماعي هوش مصنوعي مي‌رسد. او هشدار مي‌دهد نبايد به جهاني برسيم كه در آن شركت‌ها در همه صنايع، ارزش و دانش خود را به چند مدل بزرگ واگذار كنند؛ مدل‌هايي كه هرچه مي‌بينند، جذب مي‌كنند و در نهايت بخش بزرگي از منفعت اقتصادي را نزد خود نگه مي‌دارند. از نگاه نادلا، چنين نظمي پايدار نيست. جامعه آينده‌اي را نمي‌پذيرد كه در آن صنايع مختلف از درون خالي شوند و دانش آنها به خوراك چند سيستم متمركز تبديل شود. نادلا براي توضيح نگراني‌اش، به تجربه جهاني‌سازي اشاره مي‌كند. در موج نخست جهاني‌سازي، بسياري از اقتصادهاي صنعتي روي كاغذ وضعيت بدي نداشتند؛ توليد ناخالص داخلي شايد رشد مي‌كرد؛ اما در لايه‌هاي پنهان اقتصاد، جابه‌جايي‌هاي دردناكي رخ مي‌داد. بخش‌هايي از صنعت خالي شد، شغل‌ها از بين رفتند و پيامدهاي اجتماعي و سياسي آن هنوز هم احساس مي‌شود. از نگاه او، نبايد همين الگو را در عصر AI تكرار كنيم؛ عصري كه در آن چند سيستم هوشمند بخش اصلي سود را جذب كنند و صنايع مختلف ببينند دانش و تجربه‌شان به چيزي معمولي و كم‌ارزش تبديل شده است. مديرعامل مايكروسافت، راهكار جايگزين را ساختن «اكوسيستم مرزي» مي‌داند، نه صرفا يك «مدل مرزي»؛ به‌بيان ساده‌تر، فقط ساختن مدل‌هاي بسيار قدرتمند كافي نيست. اگر پيرامون اين مدل‌ها محيطي شكل نگيرد كه شركت‌ها، صنايع و كشورها هم بتوانند از آن ارزش بسازند، آينده هوش مصنوعي پايدار نخواهد بود. آينده مطلوب از نگاه نادلا، آينده‌اي است كه در آن هر سازمان بتواند مالك چرخه يادگيري خود باشد؛ چرخه‌اي كه دانش سازمان را حفظ مي‌كند و هم‌زمان انسان و هوش مصنوعي را قوي‌تر مي‌سازد. نادلا مي‌گويد يك پلتفرم زماني موفق است كه ارزشي كه ديگران روي آن مي‌سازند، از ارزشي كه خود پلتفرم تصاحب مي‌كند، بزرگ‌تر باشد. در چنين نظمي، شركت‌ها فقط مصرف‌كننده فناوري نيستند؛ آنها مي‌توانند با تكيه بر فناوري، نوآوري كنند، مزيت بسازند، دانش خود را گسترش دهند و ارزش تازه‌اي خلق كنند. اگر چنين اتفاقي بيفتد، هوش مصنوعي به‌جاي تهديدي براي تخصص كاركنان، به ابزاري براي تقويت آن تبديل مي‌شود. تجربه انسان‌ها از بين نمي‌رود؛ در سيستم‌ها ثبت، تكرارپذير و قابل‌گسترش مي‌شود. قضاوت حرفه‌اي افراد هم حفظ شده و به بخشي از تصميم‌گيري سازمان تبديل مي‌شود. در چنين آينده‌اي، سود هوش مصنوعي فقط به چند شركت بزرگ فناوري نمي‌رسد؛ بلكه در شركت‌ها، صنايع، جوامع و اقتصادهاي محلي هم جريان پيدا مي‌كند. پيام اصلي نادلا روشن است: آينده پايدار هوش مصنوعي با تمركز كامل در دست چند بازيگر ساخته نمي‌شود. اگر قرار است هوش مصنوعي واقعا به موتور رشد اقتصادي و سازماني تبديل شود، شركت‌ها بايد بتوانند يادگيري خود را حفظ كنند، آن را در سيستم‌هاي هوشمندشان انباشته كنند و از آن براي ساختن مزيت‌هاي اختصاصي بهره ببرند. در غير اين صورت، هوش مصنوعي به‌جاي آنكه توان سازمان‌ها را بيشتر كند، دانش آنها را جذب مي‌كند و ارزش را به جايي بيرون از خودشان منتقل مي‌سازد. به همين دليل، پرسش بزرگ دوران جديد اين نيست كه امروز كدام مدل هوش مصنوعي بهترين است؛ بلكه بايد پرسيد كدام سازمان‌ها زودتر ياد مي‌گيرند كه چگونه ميان انسان و ماشين، چرخه‌اي بسازند كه هر روز بهتر از ديروز كار كند. چرخه‌اي كه سرمايه انساني را فرسوده نكند، بلكه آن را به دانشي قابل‌گسترش، قابل‌استفاده و ماندگار تبديل كند. شايد آينده شركت‌ها در عصر هوش مصنوعي دقيقا در همين نقطه رقم بخورد؛ نه در مسابقه‌اي كور براي استفاده از بزرگ‌ترين مدل، بلكه در توانايي ساختن اكوسيستمي كه دانش انسان را حفظ كند، آن را گسترش دهد و ارزشش را درون سازمان و پيرامون آن به جريان بيندازد.

بیمه ملت