دست بالاي ايران در خليجفارس
خاورميانه پس از هفتهها درگيري نفسگير، در نقطهاي ايستاده است كه نه بوي صلح ميدهد و نه نشاني از پيروزي قاطع. دونالد ترامپ كه زماني با شعار «تمام كردن جنگها» سر كار آمد، اكنون خود را در تونلي ميبيند كه گويي انتهايي هم ندارد. او كه قرار بود «فاتح ايران» باشد، در عمل حتي نتوانست «مدير بحران» باشد.
خاورميانه پس از هفتهها درگيري نفسگير، در نقطهاي ايستاده است كه نه بوي صلح ميدهد و نه نشاني از پيروزي قاطع. دونالد ترامپ كه زماني با شعار «تمام كردن جنگها» سر كار آمد، اكنون خود را در تونلي ميبيند كه گويي انتهايي هم ندارد. او كه قرار بود «فاتح ايران» باشد، در عمل حتي نتوانست «مدير بحران» باشد.
روايت واشنگتن از اين جنگ، روايت يك «عمليات محدود و موفق» بود كه قرار بود جمهوري اسلامي را به زانو درآورد. اما واقعيت ميداني چيز ديگري ميگويد: جمهوري اسلامي نه تنها فرو نپاشيد، بلكه با بستن تنگه هرمز، شريان اصلي انرژي جهان را به دست گرفت. آنچه قرار بود يك «ضربه جراحيگونه» باشد، به يك «جنگ فرسايشي تمامعيار» تبديل شد كه اقتصاد جهاني را نيز لرزاند. اما مهمترين دستاورد جمهوري اسلامي در اين جنگ، «گروگانگيري تنگه هرمز» نبود، بلكه تبديل كردن يك معادله سهبعدي (هستهاي، موشكي، منطقهاي) به يك معادله چهاربعدي بود. الان ديگر هر گونه مذاكره بدون حل و فصل وضعيت اين آبراه حياتي، بيمعناست. اين يك ابتكار عمل راهبردي بود كه موازنه قدرت را تغيير داد. با شروع آتشبس، امريكاييها به اشتباه تصور كردند كه ميتوانند در فرصت دو هفتهاي، تمام اين چهار پرونده را يكجا حل كنند. اما آنها با يك واقعيت تلخ روبهرو شدند: «ديپلماسي صرفا برتريجويانه» كه در آن امريكا امتياز بگيرد و ايران فقط اجرا كند، جواب نميدهد. جمهوري اسلامي خواستار «توافق متوازن» است؛ جايي كه نه برندهاي باشد و نه بازندهاي. در اين ميان، ترامپ در يك محاسبه به اين نتيجه رسيد كه ادامه جنگ، اين دستاوردهاي اندك را نيز از بين ميبرد. او با تمديد آتشبس و درخواست «پيشنهاد واحد» از ايران، عملا سعي دارد مسووليت بنبست را به گردن تهران بيندازد. اما واقعيت اين است كه او خود در دام «يك بازي باخت-باخت» افتاده است. حالا دولت امريكا در يك دوراهي تاريخي گير كرده است يا بايد «جنگ تمام عيار» را شروع كند و نيروي دريايي عظيمي را وارد منطقه كند (كه با توجه به قطبيتهاي سياسي داخلي امريكا ممكن نيست) يا بايد عقبنشيني كرده و ديپلماسي برابر را بپذيرد. اگر با احساسات در پي مطالعه اين مقاله برآمدهايد، با احترام عرض ميكنم خدمت شما مخاطب گرانسنگ كه اين مقاله، با يك «عقل سرد» و به دور از احساسات گرم وطنپرستانه يا حتي ضد نظام! تنظيم شده است. ما فقط قرار است واقعيتهاي موجود را بررسي كنيم. نكته جالب توجه، گلههاي اخير ترامپ از چين و روسيه است. اين نشان ميدهد كه در پشت پرده، جمهوري اسلامي توانسته است با استفاده از اهرمهاي بينالمللي، خود را در برابر فشارهاي يكجانبه واشنگتن حفظ كند.
در نهايت، چشمانداز پيش رو براي امريكا و متحدانش روشن نيست. احتمال جنگ وجود دارد، اما قيمت آن براي اقتصاد امريكا و ثبات منطقه بسيار سنگين خواهد بود. تنها راه نجات، خروج از فاز برتريجويي و ورود به مذاكرات واقعي است؛ مذاكراتي كه در آن، جمهوري اسلامي نيز حداقل احساس امنيت كند. از «تغيير رفتار» تا «بازي باخت-باخت»، هدف اعلام شده امريكا از اين جنگ «تغيير رفتار ايران» و «توقف برنامه هستهاي» بود. اما تحليلگران معتقدند هدف پنهان، «تغيير رژيم» يا حداقل «تضعيف شديد حاكميت ملي» بود. واشنگتن تصور ميكرد با يك ضربه سريع و فشرده، ايران را همانند ونزوئلاي مادورو يا عراق عصر صدام به زانو درميآورد. اما محاسبات آنها غلط از آب درآمد. جمهوري اسلامي نشان داد كه يك «بازيگر غيرخطي» است. در برابر حملات هوايي، ايران به جاي تقابل مستقيم در آسمان (جايي كه برتري هوايي امريكا غيرقابل انكار است)، روي «زمين نامتقارن» سرمايهگذاري كرد. بستن تنگه هرمز، حمله به زيرساختهاي انرژي متحدان و جنگ سايبري، ابزارهايي بودند كه امريكا را به بنبست كشاندند. پيش از جنگ، بحرانهاي دريايي در تنگه هرمز عمدتا به صورت مقطعي و با ميانجيگري حل ميشد. اما جنگ اخير، اين تنگه را از يك «نقطه ترانزيت» به يك «صحنه نبرد مستقيم» تبديل كرد. ايران با تغيير رويكرد از «تهديد به بستن» به «بستن عملي» (با استفاده از مين و قايقهاي تندرو)، معادله را به هم زد. نكته حايز اهميت اين است كه اين محاصره، تنها به نفت محدود نبود. كالاهاي اساسي، دارو و حتي كمكهاي بشردوستانه نيز با مشكل مواجه شدند. اين يعني جمهوري اسلامي، نه تنها بر اقتصاد دشمن كه بر معيشت مردم عادي جهان تاثير گذاشت. اين يك سلاح دو لبه بود: از يك سو فشار بر غرب را افزايش داد، از سوي ديگر ريسك محكوميت بينالمللي را براي تهران به همراه داشت! امروز ديگر تنگه هرمز يك «پرونده امنيتي» صرف نيست، بلكه به يك «كارت مذاكره كليدي» تبديل شده است. در هر توافق احتمالي، آينده ترانزيت انرژي و نقش ايران در كنترل آن، محوريترين بند خواهد بود. امريكاييها كه سالها از اين منطقه به آساني عبور ميكردند، اكنون مجبور به مذاكره با سپاه پاسداران بر سر «قوانين جديد دريانوردي» شدهاند. نبرد «ديپلماسي برابر» در برابر «برتريجويي».
تقابل واژه «توافق متوازن» كه از سوي تحليلگران ايراني مطرح ميشود، در تضاد كامل با «ديپلماسي سلطه» امريكايي است. تاريخ روابط خارجي نشان ميدهد كه ايالات متحده معمولا وارد مذاكراتي ميشود كه در آن طرف مقابل ضعيفتر و نيازمند باشد (مانند كره شمالي) . اما ايران، با باقي گذاشتن «ابزارهاي بازدارندگي» (مانند برنامه موشكي و توانايي بستن تنگه)، خود را در موقعيت يك «بازيگر برابر» قرار داده است. اختلاف اساسي اين است كه ترامپ ميخواهد يك «Pre-negotiation» داشته باشد: يعني اول ايران امتياز بدهد، بعد مذاكره شروع شود. به همين دليل است كه او بر «پيشنهاد واحد» و «تغيير رفتار پيشاپيش» تاكيد دارد. اما جمهوري اسلامي معتقد است كه با حرف زدن، شما را متقاعد نميكند، بلكه با حفظ قدرت و ابزارهايش، شما را مجبور به پذيرش برابري ميكند! اين شكاف ديپلماتيك، علت اصلي ناكامي مذاكرات اسلامآباد بود. تا زماني كه امريكا حاضر به لغو تحريمها و پذيرش حق غنيسازي در داخل نباشد و تا زماني كه ايران حاضر به تعليق فعاليتهاي هستهاي و موشكي نباشد، هر مذاكرهاي محكوم به شكست است. هزينههاي سرسامآور و فشار بر مردم جنگ تنها به ميدان نبرد خلاصه نميشود. اقتصاد بزرگترين قرباني اين بحران بوده است. قطع اينترنت به مدت 80 روز، خاموشيهاي مكرر برق و نوسانات شديد ارزي، زندگي عادي را براي ميليونها ايراني مختل كرد.
از سوي ديگر، امريكا نيز با افزايش بهاي سوخت و تورم در بازارهاي داخلي خود مواجه شده است. محاصره دريايي، زنجيره تامين كالاهاي اساسي را دچار اختلال كرده است. قيمت دارو، مواد غذايي و حتي پوشاك افزايش بيسابقهاي يافته است. تحليلگران معتقدند كه هزينههاي اقتصادي جنگ، عامل اصلي حركت به سمت آتشبس بود. نه ايران توان تامين مالي يك جنگ طولاني را دارد (تعطيلي اقتصاد به مدتي طويل) و نه امريكا توان تحمل خشم رايدهندگان خود در آستانه انتخابات ميان دورهاي را. نكته جالبتر، رفتار بازارهاي مالي است. بازار طلا و ارز و خودرو، رشد افسارگسيختهاي را تجربه كرده است. اين نشان ميدهد كه مردم به جاي سرمايهگذاري در توليد، به سمت داراييهاي امن و سوداگرانه روي آوردهاند كه خود زنگ خطري براي آينده اقتصاد كشور است. سناريوهاي پيش رو با توجه به تحليلهاي ارايه شده، سه سناريو براي هفتههاي آينده قابل تصور است:
1) سناريوي نخست (خوشبينانه): ادامه آتشبس و از سرگيري مذاكرات با درك متقابل از بنبست. در اين سناريو، شاهد كاهش تدريجي تنشها و گشايشهاي اقتصادي خواهيم بود.
2) سناريوي دوم (واقعبينانه): تداوم وضعيت «نه جنگ، نه صلح». در اين سناريو، درگيريها به دريا و حملات سايبري محدود ميشود و مذاكرات هستهاي نيز به حالت تعليق درميآيد. اين سناريو طولانيمدت و فرسايشي خواهد بود و به اقتصاد هر دو طرف آسيب ميزند.
3) سناريوي سوم (بدبينانه): فروپاشي آتشبس و تشديد درگيريها. در اين سناريو، امريكا محاصره را تشديد ميكند و ايران نيز با حملات موشكي به پايگاههاي منطقهاي پاسخ ميدهد. اين سناريو فاجعهبارترين حالت است و ميتواند به يك جنگ تمامعيار منطقهاي منجر شود كه پيامدهاي آن براي سالها گريبانگير جهان خواهد بود.