مذاكرات در سايه «پيشنهاد پدرخوانده«
فضاي كنوني مذاكرات، شباهت زيادي به صحنهاي از فيلم «پدرخوانده» دارد. در صحنهاي از اين فيلم آل پاچينو ميگويد: پدرم (مارلون براندو) به طرف مقابل پيشنهادي داد كه نتوانست آن را رد كند؛ وقتي از او ميپرسند، پدرت چه كرد؟ پاسخ ميدهد: اسلحه را روي ميز گذاشت. امروز امريكاييها در پي همان نوع پيشنهادند؛ پيشنهادي ظاهرا ديپلماتيك، اما با اسلحهاي كه در پسزمينه روي ميز قرار گرفته است.

فضاي كنوني مذاكرات، شباهت زيادي به صحنهاي از فيلم «پدرخوانده» دارد. در صحنهاي از اين فيلم آل پاچينو ميگويد: پدرم (مارلون براندو) به طرف مقابل پيشنهادي داد كه نتوانست آن را رد كند؛ وقتي از او ميپرسند، پدرت چه كرد؟ پاسخ ميدهد: اسلحه را روي ميز گذاشت. امروز امريكاييها در پي همان نوع پيشنهادند؛ پيشنهادي ظاهرا ديپلماتيك، اما با اسلحهاي كه در پسزمينه روي ميز قرار گرفته است. پيشنهاداتي كه از سوي امريكا در مذاكرات اسلامآباد مطرح شده، بيش از آنكه «پيشنهاد» باشد، يك «اولتيماتوم پوشيده» است. اين در حالي است كه ايران كشوري نيست كه چنين تهديداتي روي آن اثر داشته باشد. در حالي كه دور نخست مذاكرات نه به شكست قطعي انجاميده و نه به موفقيت روشن، نشانهها حاكي از آن است كه دو طرف تلاش ميكنند تا با استفاده از برگهاي برنده خود دستاوردهاي بيشتري كسب كنند. امريكا با الگوي قديمي مواجهه با شوروي، بستهاي از پيشنهادات يكطرفه روي ميز گذاشته و در مقابل، ايران با تاكيد بر خارج بودن برنامه هستهاي از دستور كار و كنترل ميداني بر تنگه هرمز، بازي را در سطحي متفاوت مديريت ميكند. زميني كه بدون ورود يك ميانجي قدرتمند و تعريف حالتي كه هر دو طرف در آن احساس پيروزي كنند، بعيد است به توافق پايدار منجر شود. اگر بخواهيم تصويري واقعبينانه از راند اول مذاكرات ارايه كنيم، بايد بپذيريم كه اين دور نه در حد يك شكست كامل قابل تعريف است و نه ميتوان آن را يك موفقيت جدي دانست. مذاكرات در برزخي ميان شكست و پيروزي متوقف شده، اما مسير كلي تحولات بيش از آنكه به سمت آرامش و كاهش تنش پيش برود، به سمت تشديد تنشها در حركت است. نشانههاي اين روند را ميتوان هم در لحن طرفين و هم در تصميمات ميداني مشاهده كرد. دستور اخير ترامپ (در خصوص محاصره دريايي ايران) خود گواه آن است كه فاصله بين مواضع دو طرف همچنان بسيار زياد است و در چنين شرايطي، هر نوع خوشبيني سادهانگارانه نسبت به نتيجه سريع مذاكرات، بيشتر شبيه توهم است تا تحليل. همانطور كه اشاره شد امريكاييها در اين دور از مذاكرات، مدلي را دنبال ميكنند كه پيشتر در مواجهه با اتحاد جماهير شوروي به كار گرفته بودند؛ مدلي كه در آن خبري از گفتوگوي واقعي مبتني بر «بدهبستان» نيست. در اين الگو، طرف امريكايي مجموعهاي از پيشنهادات را به صورت يك بسته از پيشطراحي شده روي ميز ميگذارد و عملا به طرف مقابل ميگويد: «اينها را امضا كن.» به بيان ديگر، در ذات اين رويكرد، مذاكره به معناي كلاسيك آنكه بر پايه تعامل، امتياز دادن و امتياز گرفتن است، جايي ندارد. مشكل اصلي همين جاست؛ وقتي ذات مذاكره از چارچوب گفتوگو و تنظيم يك موازنه جديد خارج شود و به «ديكته كردن» بستههاي از پيش آماده تقليل يابد، طرف مقابل - در اينجا ايران - طبيعي است كه زير بار چنين فرآيندي نرود. در همين چارچوب، دو موضوع اصلي كه براي امريكاييها اهميت ويژه دارد، يعني بحث تغيير در برنامه هستهاي ايران، با پاسخ منفي و قاطع تهران روبهرو شده است. از نشانههاي روشن اين موضع، تركيب هيات اعزامي ايران است؛ هياتي با حدود ۸۴ عضو كه در آن حتي يك نفر از سازمان انرژي اتمي حضور ندارد. اگر قرار بود برنامه هستهاي موضوع اصلي مذاكرات باشد، طبيعتا حضور مقامات ارشد اين سازمان - از جمله رييس يا معاونان كليدي - بديهي و اجتنابناپذير به نظر ميرسيد. اما وقتي هيچ يك از اين افراد در تركيب هيات نيستند، اين پيام واضح را منتقل ميكند كه ايران اساسا برنامه هستهاي را «خارج از موضوع» ميداند. اين يعني از نگاه تهران، بحثهاي اصلي مذاكره، نه تغيير در ماهيت برنامه هستهاي، بلكه موضوعاتي ديگر است و تلاش براي كشاندن گفتوگو به حوزهاي كه براي ايران خط قرمز تلقي ميشود، از پيش محكوم به شكست است. در چنين شرايطي، فشار يكطرفه و تهديد، نهتنها نتيجه نميدهد، بلكه ميتواند فضاي مذاكره را كاملا به سمت بنبست و تنش پيش ببرد. در سوي ديگر ماجرا، تنگه هرمز به عنوان يكي از كليديترين نقاط ژئوپليتيك جهان، نقش مهمي در محاسبات دو طرف دارد. واقعيت فعلي اين است كه «دست بالا» در اين منطقه با ايران است و تهران مديريت عملياتي اين گذرگاه راهبردي را در اختيار دارد. در چنين سناريويي، ادامه مذاكرات و رسيدن به يك تفاهم پايدار، بدون ورود يك ميانجي قدرتمند بسيار دشوار است. براي آنكه اين روند از بنبست خارج شود، حضور بازيگري در سطح چين يا روسيه - دستكم در سطح استراتژيك - ميتواند ضروري باشد؛ بازيگري كه هم بتواند با هر دو طرف گفتوگو كند و هم از وزن كافي براي اثرگذاري بر محاسبات آنها برخوردار باشد.
با اين حال، حتي ورود چنين ميانجياي نيز تنها زماني موثر خواهد بود كه هر دو طرف احساس كنند در نتيجه اين فرآيند، چيزي را به دست آوردهاند. در منطق سياست بينالملل، توافقي پايدار است كه در آن «احساس پيروزي» ميان طرفين تا حدي توزيع شده باشد؛ ولو اينكه هر طرف در حوزه رسانهاي و داخلي، روايت خود را از اين پيروزي ارايه دهد. در سناريوي پيشِرو، اگر ترامپ بتواند گره موجود را (از نگاه خود) باز كند و مسير را به سمت ديگري ببرد، احتمالا در داخل امريكا اعلام پيروزي خواهد كرد و اين نتيجه را به عنوان دستاوردي در كارنامه خود ثبت ميكند. در مقابل اگر ايران بتواند وضعيت كنوني را به همين شكل حفظ و مديريت كند، بدون آنكه مجبور به عقبنشيني از خطوط اصلي خود شود، تهران نيز ميتواند از اين وضعيت به عنوان نوعي پيروزي ياد كند. مشكل اصلي در حال حاضر اين است كه «حد وسط» قابل قبولي ميان اين دو نقطه ديده نميشود. به عبارت ديگر يا بايد شاهد اعلام نوعي پيروزي از سوي واشنگتن با هزينههايي براي ايران باشيم يا تثبيت وضعيتي كه تهران آن را مديريت ميكند و امريكا ناچار است با آن كنار بيايد. فقدان اين حد وسط، كار را براي هرگونه مهندسي توافق پيچيدهتر ميكند. براي خروج از وضعيت تنش، هم نياز به بازنگري در رويكرد يكطرفه و «پدرخواندهاي» امريكا وجود دارد و هم ضرورت تعريف چارچوبي كه در آن، منافع و حيثيت هر دو طرف در سطحي قابل قبول تامين شود. تنها در چنين حالتي است كه ميتوان اميد داشت مذاكرات از حالت تعليق و تهديد خارج شده و به مسيري سازندهتر وارد شود.
