برگ برنده ايران در مذاكرات اسلامآباد
مذاكرات ايران و امريكا در اسلامآباد در حالي از ساعت 16روز گذشته آغاز شد كه تنها چند روز از پايان 40 روز بمباران گسترده و شهادت رهبر انقلاب و جمعي از مقامات بلندپايه ايران ميگذرد. فضايي كه به گفته تحليلگران، بدبينانهتر از آن است كه بشود نامش را «مناسب براي گفتوگو» گذاشت.

مذاكرات ايران و امريكا در اسلامآباد در حالي از ساعت 16روز گذشته آغاز شد كه تنها چند روز از پايان 40 روز بمباران گسترده و شهادت رهبر انقلاب و جمعي از مقامات بلندپايه ايران ميگذرد. فضايي كه به گفته تحليلگران، بدبينانهتر از آن است كه بشود نامش را «مناسب براي گفتوگو» گذاشت. با اين حال، تهران با طرح شروط 10گانه و تكيه بر قدرت بازدارندگي نظامي و تسلط بر تنگه هرمز كوشيده است ميز مذاكره را به ميدان ترجمه دستاوردهاي نظامي و ژئوپليتيك خود تبديل كند؛ ميزي كه هر تصميم روي آن ميتواند سرنوشت شاهرگ انرژي جهان را تحت تاثير قرار دهد. مذاكراتي كه اين روزها بين هيات ايراني و طرف امريكايي در اسلامآباد جريان دارد، از نگاه بسياري از ناظران يكي از پيچيدهترين و سختترين گفتوگوها در تاريخ تقابل و تماس دو كشور به شمار ميرود. با اين همه، ايران تصميم گرفت وارد گفتوگو شود؛ نه از موضع انفعال، بلكه به عنوان اقدامي براي ابراز حسن نيت مشروط. تهران در اين چارچوب، شروط 10گانهاي را بر ميز گذاشته كه از نگاه مقامات ايراني بايد مورد پذيرش امريكا و جامعه جهاني قرار بگيرد. جزييات اين شروط در اين گفتوگو تشريح نشده، اما روشن است كه از منظر تهران، اين پيششرطها چارچوب ضروري هرگونه تفاهم محسوب ميشوند؛ چارچوبي كه بدون آن، مذاكره صرفا به حركت روي سطحي لغزنده و نامطمئن تبديل خواهد شد. نكته مهم اين است كه ايران با دستان خالي وارد اين مذاكرات نشده است. كارنامه 40 روزه جنگ، از نظر تهران و بخشي از تحليلگران منطقه، حاوي يك پيام روشن به واشنگتن بوده است. ايران توانسته قدرت بازدارندگي خود را بهطور ملموس نشان دهد و قواعد درگيري را، دستكم در بخشي از ميدان، به نفع خود و محور مقاومت تغيير دهد. از همين زاويه است كه امريكاييها «طبيعتا» بايد شروط دهگانه ايران را جدي بگيرند؛ زيرا با طرفي روبهرو هستند كه صرفا مطالبهگر نيست، بلكه توان اثبات اراده خود در ميدان را نيز نشان داده است. در كنار اين موازنه جديد قدرت، تركيب هيات امريكايي نيز اهميت نمادين و شايد عملي قابل توجهي دارد. رياست هيات مذاكرهكننده امريكا را جي. دي. ونس، معاون رييسجمهور بر عهده دارد؛ چهرهاي كه طبق اين روايت، از ابتدا با سياستهاي تهاجمي دولت ترامپ در حمله به ايران مخالف بوده است. همين پيشينه، برخي اميدها را نسبت به امكان بروز «نرمش بيشتر» از سوي او در برابر مطالبات ايران زنده نگه ميدارد. اما پرسش كليدي اين است كه اين تفاوت فردي تا چه حد ميتواند در ساختار سخت و لايهلايه قدرت در واشنگتن واقعي و موثر باشد؛ آيا با يك «فرصت شخصي» مواجهيم يا با «توهمي» كه ساختارهاي امپراتوري آن را به سرعت خنثي ميكنند؟
بخش دوم ماجرا كه شايد در بلندمدت از خودِ مذاكرات اسلامآباد سرنوشتسازتر باشد، به موقعيت تنگه هرمز بازميگردد. تنگهاي كه در محدوده آبهاي اقليمي ايران قرار دارد و به درستي در كنار گذرگاههايي مانند تنگه داردانل در تركيه، كانال پاناما و كانال سوئز مصر به عنوان بخشي از حاكميت ملي كشور ميزبان تلقي ميشود. اين قياس حقوقي-جغرافيايي، تاكيدي است بر اين واقعيت كه ايران نهتنها از نظر جغرافيايي، بلكه از منظر حقوق بينالملل نيز بازيگري مشروع در نظم عبور و مرور انرژي از اين شاهرگ جهاني است.
تنگه هرمز بيترديد شاهراه حياتي اقتصاد انرژي جهان است. بخش مهمي از صادرات نفت و گاز منطقه از اين تنگه عبور ميكند و هرگونه اختلال پايدار در آن ميتواند بازارهاي جهاني را با شوكهاي زنجيرهاي مواجه سازد. ايران طي چند دهه گذشته براي تامين امنيت اين گذرگاه راهبردي هزينههاي سنگيني - مالي، انساني و امنيتي - پرداخته است. اما در كنار اين نقش مسوولانه، يك وجه انتقادي نيز وجود دارد: نهادهاي حاكميتي در ايران طي اين سالها در ايجاد يك «رژيم حقوقي» مشخص براي تنگه هرمز و تعريف سازوكارهاي مالي و اقتصادي پايدار مرتبط با آن كوتاهي كردهاند. اين نقد به خوبي يك شكاف ساختاري را نشان ميدهد: از يكسو، ايران نقش «نگهبان ناگزير» يكي از حياتيترين گذرگاههاي انرژي جهان را بر عهده گرفته و از سوي ديگر نتوانسته است اين نقش را به يك چارچوب حقوقي و اقتصادي تثبيت شده و قابل دفاع تبديل كند؛ چارچوبي كه هم مشروعيت بينالمللي را تقويت كند و هم منافع اقتصادي و سياسي مشخصي براي كشور به همراه داشته باشد. به زبان ديگر، تنگه هرمز سالهاست كه براي جهان حياتي است، اما ايران هنوز نتوانسته است به همان اندازه كه هزينه امنيت آن را ميپردازد، سهم متناسبي در طراحي قواعد بازي آن داشته باشد.
با اين حال، وضعيت امروز متفاوت است. اكنون ايران تسلط عملي و كامل بر تنگه هرمز دارد و همين كنترل ميتواند به يك اهرم فشار موثر در برابر امريكا و ساير بازيگران تبديل شود. در متن مذاكرات جاري، اين تنگه بايد به عنوان يك كارت فشار حفظ شود و حتي «در طول مذاكرات بايد بسته باقي بماند». اين گزاره، هر چند در سطح عملي به معناي بسته ماندن كامل مسير عبور نفتكشها براي مدت طولاني واقعبينانه به نظر نميرسد، اما از حيث سياسي حاوي پيامي صريح است: تا زماني كه شروط اصلي ايران ناديده گرفته شود، نبايد از تهران انتظار ارسال پيام «باز بودن بدون قيد و شرط» اين شاهرگ انرژي را داشت. در جمعبندي ميتوان گفت صحنه مذاكرات اسلامآباد صحنه تلاقي سه سطح متفاوت است: نخست، فضاي عاطفي و سياسي پس از جنگ و شهادت رهبر انقلاب كه بدبيني و خشم را در افكار عمومي و نخبگان تشديد كرده است؛ دوم، قدرت بازدارندگي نظامي ايران كه در چهل روز گذشته خود را به نمايش گذاشته و دست تهران را در ميز مذاكره نسبت به گذشته پرتر كرده است و سوم، اهرم ژئوپليتيكي تنگه هرمز كه از يك «مسووليت امنيتي» فراتر رفته و به «كارت فشار راهبردي» بدل شده است. اينكه اين سه سطح چگونه در عمل كنار هم قرار خواهند گرفت، پرسشي است كه پاسخ آن در ماهها و سالهاي آينده روشن خواهد شد. اما آنچه مسلم است، اين است كه بدون تبديل اين تركيب به يك استراتژي منسجم (از ديپلماسي حقوقي در تنگه هرمز تا طراحي دقيق شروط و خطوط قرمز در مذاكرات) خطر هدررفت اين ظرفيتها وجود دارد. آينده نشان خواهد داد كه آيا اسلامآباد نقطه آغاز ترجمه قدرت ميدان و ژئوپليتيك به دستاوردي پايدار در سياست و اقتصاد خواهد بود يا صرفا يك فصل ديگر در تاريخ طولاني سوءظن و فرصتهاي سوخته ميان تهران و واشنگتن.
