ما، کتاب‌ها و خاطره‌ها

۱۳۹۵/۱۲/۱۶ - ۰۰:۰۰:۰۰
کد خبر: ۶۲۳۳۰

نگار مفید یک هفته از شروع طرح خانه کتاب در سال 95 گذشته بود، شاید هم اندکی بیشتر. آنقدر گذشته بود که زمان خرید کتاب‌های نوروزی برسد و فرصت خواندن کلمه‌ها لبخند روی لب بیاورد. شاید بهتر است بگوییم 10روز، 10 روز از آغاز طرح خرید کتاب برای عیدی دادن اما همه که کتاب‌ها را عیدی نمی‌دهند، بعضی از آدم‌ها هم شبیه به ما پیدا می‌شوند که از این فرصت برای خرید کتاب‌های خودشان استفاده می‌کنند، کتاب‌هایی که یک سال داغ نخواندنشان به دل مانده و بودجه فرهنگی هر ماهه اجازه خرید آنها را نداده است. کسی هم که در کتابفروشی نمی‌پرسد برای خودت می‌خواهی یا آن را عیدی می‌دهی؟ که اگر هم چنین فردی پیدا می‌شد لابد جوابش این بود که برای خودم عیدی خریده‌ام. مگر نمی‌شود، آدم سال به سال برای خودش کادویی بخرد و هیجان‌ بدهد به روزهای تعطیل آینده؟ به آن 13روز بی‌حوصلگی که جز کتاب خواندن کاری از دست آدم برنمی‌آید؟ حالا اصلا چه فرقی می‌کند یک هفته یا10روز، مهم این است که هنوز به روزهای نوروز نرسیده بودیم و کتابفروشی محبوب و جذاب کنج پاساژ همان کتابفروشی که خودش هر مرتبه با تخفیف‌های ویژه‌اش قند توی دل آدم آب می‌کند، شلوغ بود و آدم‌ها در دنیای کتاب‌ها سر می‌چرخاندند. دختربچه‌یی بازیگوش از قفسه کتاب‌های کودک بالا رفته بود و می‌خواست یکی از آن کتاب‌ها را بردارد و حاضر نبود کسی کمکش کند. همه دل توی دلمان نبود، می‌گفتیم الان از آن بالا می‌افتد روی زمین و دست و بالش می‌شکند. همه ما به جز مردی که آخرین نفر برای استفاده از طرح خانه کتاب بود. آخرین نفری که سوبسید خانه کتاب را از آن خود می‌کرد و از کنار ما می‌گذشت با لبخندی روی لب به نشانه پیروزی. البته آن لحظه ما نمی‌دانستیم لبخندش به نشانه چیست، آن لحظه هوش و حواس ما پی دختربچه‌یی بود که هر آینه ممکن بود بیمارستان‌لازم شود.

آنجا در آن لحظه که زمان متوقف شده بود و فرصت استفاده از تخفیف هم از دست رفته بود، هیچ‌کس نمی‌دانست باید خوشحال باشد یا ناراحت. ناراحت باشد که فرصت از دست رفته یا خوشحال باشد که برای کتاب خریدن هم باید گوی سبقت را از این و آن ربود. بماند که فروشنده بعد از خالی شدن مغازه‌اش توضیح داد:«آنقدر چهره آدم‌ها متفاوت بود که نمی‌دانستم اصلا تا امروز کتاب خوانده‌اند یا نه. اما کتاب می‌خریدند. بعضی‌هایشان کتاب‌های خوبی هم خریدند.» ما که با لب‌های آویزان وسط کتابفروشی مانده بودیم، سوالمان این بود:«می‌خوانند یا نمی‌خوانند؟»

بعدتر، وقتی که سومین چاپ از کتاب کوتاه روانشناسی توده فروید را در قفسه کتاب پیدا کردیم، مشغول خاک خوردن و گوشه‌نشینی نوشته بود: «توده را اغلب انگیزه‌های ناخودآگاه هدایت می‌کند. محرک‌هایی که توده از آنها پیروی می‌کند، بسته به شرایط می‌تواند نجیبانه یا سبعانه؛ دلاورانه یا بزدلانه باشند اما در همه موارد این انگیزه‌ها چنان تحکم‌آمیزند که به هیچ علقه شخصی حتی به صیانت نفس اجازه بروز نمی‌دهد. در ذهن توده‌یی هیچ چیز از پیش برنامه‌ریزی نشده است. ذهن توده‌یی ممکن است به بعضی چیزها با تمام وجود اشتیاق داشته باشد اما این اشتیاق هیچگاه دیری نخواهد پایید. ذهن توده‌یی نمی‌تواند مقاصد بلندمدت داشته باشد، هیچ تاخیری را میان خواست خود و تحقق این خواست برنمی‌تابد، احساس قدرت مطلق می‌کند. برای فرد در توده مفهوم امر ناممکن رنگ می‌بازد.»

اگر باور کنیم که آنجا آن‌ روز پیش از آنکه خبر مربوط به طرح عیدانه کتاب در سرتاسر تهران بپیچد، یک کتابفروشی کوچک رونق گرفت و فروش با تخفیف 20درصدی احساس برد و موفقیت را در یک گروه زنده کرد شاید بد نباشد که خودمان را توده‌یی ببینیم با احساس موفقیت لحظه‌یی که دلاورانه و وحشیانه به دنبال آن تک کتاب محبوب می‌شود. مخصوصا اگر که پس از مدت‌ها کتابفروش لبخندی روی لب‌هایش بنشیند و مردد از ناامیدی ما پیروزی‌اش را نمایش بدهد. ما مانده‌ایم و رفتار توده‌وار با خواست عمیق یک کتاب ساده به این امید که احساس لحظه‌یی نباشد.

مشاهده صفحات روزنامه