بازخوانی نقدهای فراموش‌شده مکتب فرانکفورت

۱۳۹۵/۱۰/۲۲ - ۰۰:۰۰:۰۰
کد خبر: ۵۸۷۰۸

مولف| استوارت جفریز - روزنامه گاردین|

مترجم| سهیل جان‌نثاری|

در رمان تصحیحات به ‌قلم جاناتان فرانزن، چیپ لمبرت کتابخانه‌اش را می‌فروشد. او مجموعه کتاب‌های مکتب فرانکفورتش و همچنین کتاب‌های «فمینیستی‌اش، فرمالیستی‌اش، ساختارگرایش، پساساختارگرایش، فرویدی‌اش، و کتاب‌های خارج از عرفش» را می‌فروشد تا برای تحت‌تاثیر قراردادن دوست‌دختر جدیدش پول داشته باشد.

اما معلوم می‌شود که جدایی از کتاب‌های مکتب فرانکفورت برای او دردناک است. «از شیرازه سرزنشگر کتاب‌ها رو برگرداند و به یاد آورد که چگونه هرکدامشان در کتاب‌فروشی‌ای با وعده 'نقد رادیکال جامعه سرمایه‌داری متاخر، او را فرا خوانده بود... اما یورگن هابرماس به‌‌زیبایی جولیا نبود، تئودور آدورنو بوی جولیا را نمی‌داد و فردریک جیمسون زبان هنرمند جولیا را نداشت.»

اهالی مکتب فرانکفورت، یعنی همان یهودی‌های آلمانی‌ -که در دوران جمهوری وایمار، رایش سوم و جنگ سرد درس دادند و نوشتند و اکنون اغلب در قید حیات نیستند- به درد قهرمان فرانزن در هزاره نو نمی‌خوردند. نقدهای والتر بنیامین، ماکس هورکهایمر، آدورنو، هربرت مارکوزه، اریک فروم و دیگران بر جامعه کاپیتالیستی ازمدافتاده یا سطحی به نظر می‌رسیدند.

بنابراین لمبرت، که روزی‌روزگاری درباره اضطراب اختگی در ماجراهای دراماتیک خاندان سلطنتی تودور به دانشجویانش می‌گفت، با این امرِ اجتناب‌ناپذیر کنار می‌آید و کتابخانه چهارهزاردلاری‌اش را با ۶۵ دلار تاخت می‌زند. او در خواربارفروشی مجللی به‌نام «کابوس مصرف» درآمدش از این معامله را خرج «ماهی سالمون وحشی نروژی و صیدشده با قلاب ماهیگیری» به‌قیمت 78.40 دلار می‌کند. این دهه نود است، دورانی که ظاهراً، به‌نظر فرانزن، دوران چنان مصرف‌گرایی بی‌پروایی است که در آن بهتر است مغازه‌های مجلل، برای برندینگِ خود، کنایه‌وار از ادبیات نقد کاپیتالیسم برای اسم فروشگاه‌شان استفاده کنند.

همچنین دهه‌یی است که، در آن، کابوس مکتب فرانکفورت به واقعیت پیوست. همانطور که مارگارت تاچر گفت، جایگزینی وجود نداشت، جایگزینی برای کاپیتالیسم، آنچه مارکوزه «جامعه تک‌ساحتی» نامید و همین‌‌طور برای لیبرال دموکراسی.

دانشمند امریکایی علوم‌سیاسی، فرانسیس فوکویاما، انگار که بخواهد این نکته را تثبیت کند، در دهه نود تصمیم گرفت علامت‌سوالی را پاک کند. در ۱۹۸۹ او مقاله‌یی تحت عنوان «پایان تاریخ؟» نوشته بود که می‌گفت فراتر از لیبرال دموکراسی مرحله جدیدی وجود ندارد، زیرا نظامی است که بالاترین سطح ممکن برای به‌رسمیت‌شناختنِ فرد را تضمین می‌کند. سه سال بعد که فوکویاما کتابش، پایان تاریخ و آخرین انسان، را منتشر کرد، علامت‌سوالی وجود نداشت. شاید فوکویاما دستور کاری نومحافظه‌کارانه را در تز پساایدئولوژیکش مخفی کرده بود، اما این نظر او که نبردهای ایدئولوژیک بزرگ بین شرق و غرب به پایان رسیده‌اند و اینکه لیبرال دموکراسی غربی فاتح شده است، ظاهرا غیرقابل‌انکار بودند.

تمام چیزی که باقی‌مانده بود جاودانگی‌ای بود که بسیار ملال‌آور می‌نمود. فوکویاما نوشته بود: «پایان تاریخ زمان بسیار غم‌انگیزی خواهد بود. مبارزه برای به‌رسمیت شناخته‌شدن، تمایل برای به‌خطرانداختن جان خود برای هدفی صرفا انتزاعی و مبارزه ایدئولوژیک جهانی که شجاعت، شهامت، تخیل و آرمان‌گرایی را برمی‌انگیخت جای خود را به محاسبه اقتصادی، حل بی‌پایان مشکلات فنی، نگرانی‌های محیط‌زیستی و ارضای نیازهای پیچیده مصرف‌کنندگان خواهند داد.» فوکویاما اندیشیده بود که شاید چشم‌انداز این ملالت باعث آغاز دوباره تاریخ شود. قهرمان فرانزن، لمبرت، مردی از این دوران ملال‌آور است. او «دیگر نمی‌خواست در جهانی متفاوت زندگی کند؛ تنها می‌خواست در همین جهان باکرامت باشد». اما کرامتی که لمبرت جست‌وجو می‌کند کرامتی حقیر است. اصلاً اگر چنین کرامتی به معنی داشتنِ حساب بانکی پروپیمان و اسیرشدن مثل ماهی سالمون در قلاب توهم‌های پوچِ کاپیتالیسم متاخر باشد باز هم ارزشش را دارد؟ به نظر می‌رسد کرامت لمبرت شبیه رویکردی عمدا خودفریبانه تصویر شده است یا همان‌طور که آدورنو، یکی از بزرگ‌ترین متفکران مکتب فرانکفورت، در کتاب اخلاق حداقل: اندیشه‌هایی برآمده از زندگی ویران بیان کرده بود، «تطبیق موفق با امر حتمی، چارچوب ذهنی پایدار و کاربردی... تنها روش عینی تشخیص بیماری افراد سالم، [شناسایی] ناسازگاری بین وجود عقلانی آنها با مسیری است که خرد می‌توانست برای زندگی‌شان رقم بزند.»

اما دورانی که به‌نظر فوکویاما جاودانه می‌آمد، به پایان رسید، نه به‌خاطر تنفر از چشم‌انداز جاودانگی‌ای ملالت‌بار یا انزجار از کرامتی خوارشده که تنها با انتخاب‌های افراد هنگام خرید ابراز می‌شود، بلکه به‌خاطر بحرانی کاپیتالیستی به‌سبک قدیم.

آلن بدیو، فیلسوف مائوئیست فرانسوی، در سال ۲۰۱۲ در کتاب تولد دوباره تاریخ۳ پرسید: «چه خبر است؟» و نوشت: «تداوم جهانی به‌جان‌آمده به‌هرقیمتی؟ بحران سلامت در آن جهان در رنج از گسترش فاتحانه‌اش؟ پایان آن جهان؟ ظهور جهانی متفاوت؟» بدیو از پیامدهای غیرمنتظره بحران مالی جهانی از ۲۰۰۸۸ به‌بعد، به‌ویژه از جنبش‌هایی مثل «اشغال وال استریت» و سیریزا می‌نوشت. بدیو می‌توانست ناکامی امریکا در دموکراتیزه کردن افغانستان و عراق و رنسانس سوسیالیستی بولیواری در امریکای لاتین را هم اضافه کند. مردم از طریق چنین جنبش‌هایی خواستار چیزی شدند که تحت کاپیتالیسم نئولیبرال از آن منع شده بودند: به‌رسمیت شناخته‌شدن، یا آنچه لمبرت «کرامت» می‌نامد.

بنابراین شعار ابداع‌شده از سوی دیوید گریبر، فعال جنبش «اشغال کنید» و انسان‌شناس، از اینجا می‌آید: «ما ۹۹درصد هستیم.» و همین‌طور تعبیر «تجربه‌یی در جامعه‌یی پسابروکراتیک» که او در وصف جنبش اشغال وال‌استریت می‌گوید: تلاشی بود برای تحقق آنارشیسم در نظامی که می‌خواست از طرفی این امکان را ترویج دهد که افراد به اعمالشان به‌دیده ابراز خودمختاری‌شان نگاه کنند و خودمختاری‌شان از احترام فراگیر برخوردار شود، اما از طرف دیگر عملا جلو آن را می‌گرفت. گریبر به من گفت: «می‌خواستیم نشان دهیم که می‌توانیم، بدون بروکراسی بی‌پایان، همه خدمات ارائه‌دهندگان سرویس‌های اجتماعی را فراهم کنیم.» آنارشیست‌های پارک زاکوتی در خودسازماندهی قدر و احترامی را یافتند که سیستم از آنها دریغ کرده بود و از این مسیر به حس همبستگی رسیدند.

فردریک جیمسون، فیلسوف مارکسیست امریکایی، در کتاب ظرفیت‌های دیالکتیک می‌گوید اغلب به خاطر حس تعلق به نسلی خاص است که هراس از تاریخ، هرازگاهی، وارد زندگی آدم‌ها می‌شود: «تجربه نسلی‌شدن... تجربه جمعی ویژه‌یی از حال است: این تجربهْ بزرگ‌شدن حال وجودی من و تبدیلش به حال تاریخی و جمعی را نشان می‌دهد.» جیمسون در اینجا یکی از مثمرثمرترین افکار مکتب فرانکفورت را نبش قبر می‌کند. والتر بنیامین رویای انفجار تداوم تاریخ را در سر داشت؛ تجاربی که جیمسون شرح داد متضمن تحقق آن رویا بود. زمان خالی و همگنی که بنیامین به رژه روبه‌جلو کاپیتالیسم و پوزیتیویسم منتسب می‌کرد متوقف شده است (گرچه موقتا) و یک ایده تجربی غنی‌تر و رستگاری‌بخش‌تر از زمان غیرخطی جایگزین آن شده است. حداقل این چیزی بود که جیمسون از پارک زاکوتی برداشت کرد.

در تولد دوباره تاریخی که بدیو درباره‌اش نوشت، مارکسیسم به صحنه بازگشت و همین‌طور تئوری انتقادی به‌شیوه مکتب فرانکفورت. شاید اگر لمبرت تا مثلا ۲۰۱۰ کتابخانه‌اش را نگه داشته بود می‌توانست دو سالمون در عوضش بگیرد. اما اشتیاق برای کتاب‌های ارائه‌دهنده نقد کاپیتالیسم ادامه دارد.

برای مثال در سوغاتی‌فروشی نگارخانه تیت مدرن که مصداق «کابوس مصرف» است، حالا بخش عظیمی به‌نام «تئوری انتقادی» وجود دارد. این عبارت دیگر فقط منحصر به مکتب فرانکفورت نیست؛ تئوری انتقادی شامل همه رشته‌هایی می‌شود که لمبرت زمانی در کتابخانه‌اش داشت. یکی از پیامدهای بحران جهانی کاپیتالیستی، رونقی کوچک در شهرت کتاب‌های تئوری انتقادی (راهنماهای تصویری، فرهنگ‌های لغت و زندگی‌نامه‌ها) و همچنین نوسازی جامعه‌شناسی انتقادی مبنی بر میراث مکتب فرانکفورت بود.

کلاوس دوره و اشتفان لسنیخ و هارتموت روزا، جامعه‌شناسان آلمانی نوشته‌اند: «این روزها هرجا را نگاه کنید نقد کاپیتالیسم به‌شدت مد شده است.» کتاب جامعه‌شناسی، کاپیتالیسم، نقادی آنها فقط مد نیست، بلکه تئوری انتقادی را برای زمانه جدید احیا می‌کند و در بحران مالی طرف بازنده‌ها را می‌گیرد. «شاید بهترین راه فهم تحلیل ما این باشد که آن را به عنوان نقد تحقیر، تضعیف، و تخریب خودی ببینیم که تحت کاپیتالیسم نصیب جامعه شده است.»

در عصر ما هرکسی تئوری انتقادی را احیا کند بدون شک نیازمند حس طنز است. در میان بازندگان کاپیتالیسم، کارگران پرکار و کم‌حقوق در چین را می‌شود دید که ظاهرا به دست بزرگ‌ترین انقلاب سوسیالیستی تاریخ آزاد شده‌اند، اما برای اینکه ساکنان غرب بتوانند با آی‌پدهایشان بازی کنند این کارگران به مرز خودکشی رانده شده‌اند. پرولتاریا نه‌تنها طبق پیش‌بینی مارکس کاپیتالیسم را دفن نکرد، بلکه ابزار ادامه حیات آن شده است. ژاک رانسیر، مارکسیست فرانسوی و استاد فلسفه دانشگاه پاریس هشت، به من گفت: «سلطه جهانی کاپیتالیسم، امروز وابسته به وجود حزب کمونیست چین است که کارگرانی ارزان در اختیار شرکت‌های کاپیتالیستی غیربومی قرار می‌دهد تا قیمت‌ها را کاهش دهند و کارگران را از حق سازمان‌دهی خود محروم کنند. خوشبختانه، می‌شود به جهانی عادلانه‌تر با پوچی کمتر از جهان امروز امید داشت.»

و جهان ما پوچ است. الیان گلیزر می‌گوید: «وقتی هرشخص در واگن قطار به وسیله روشن کوچکی خیره می‌شود، می‌شود گفت: این وضع، منظره رنگ‌ورورفته‌یی از ویران‌شهر است.» نویسنده کتاب واقع‌بین باشید؛ چگونه نیمه پنهان هیاهو، خبرسازی و فریب‌های زندگی مدرن را ببینید ادامه می‌دهد: «به‌نظرم فناوری، همراه با توربوکاپیتالیسم، به‌سمت آخرالزمانِ فرهنگی و محیط‌زیستی می‌شتابد. آن‌طورکه می‌بینم، مصرف‌گرایی دیجیتال ما را منفعل‌تر از آن می‌کند که شورش کنیم یا جهان را نجات دهیم.»

اگر آدورنو امروز زنده بود احتمالا می‌گفت که آخرالزمان فرهنگی همین حالا هم اتفاق افتاده است، اما غیرانتقادی‌تر از آن هستیم که متوجه آن شده باشیم. غیر واقع‌بینانه‌ترین ترس‌های او تحقق یافته‌اند. آلکس راس نوشت: «هژمونی پاپ تقریبا تکمیل شده است، سوپراستارهایش بر رسانه‌ها سلطه دارند و توان اقتصادی سرمایه‌دارها در اختیار آنهاست.» این منتقد مجله نیویورکر ادامه داد: «آنها تمام‌وقت در قلمرو فانتزی ابرثروتمندان زندگی می‌کنند، اما پشت نمایی عامیانه مخفی می‌شوند: در مراسم اسکار پیتزا می‌بلعند و از صندلی‌های وی‌.‌ای. پی، تیم‌های ورزشی را تشویق می‌کنند... اپرا، رقص، شعر و رمان ادبی هنوز «نخبه‌گرا» لقب می‌گیرند، درحالی که چندان جایی نزد قدرت واقعی جهان ندارند. سلسله‌مراتب قدیمی [هنر] والا و پست بی‌معنا شده است: پاپ است که حزب حاکم است.»

چهره‌های برجسته مکتب فرانکفورت، آدورنو و هورکهایمر، زنده نماندند تا در رسانه‌های اجتماعی حساب کاربری باز کنند، اما اگر زنده بودند بیشترِ خدمات ارائه‌شده در اینترنت را تاییدی بر این دیدگاه خود می‌دیدند که صنعت فرهنگ «آزادی انتخاب چیزی که همیشه یکسان است» را می‌دهد. راس می‌گوید: «فرهنگ بیش از همیشه یکپارچه به نظر می‌رسد؛ با چند شرکت‌ غول‌آسای معدود مثل گوگل، اپل، فیس‌بوک و آمازون، انحصارهای بی‌سابقه‌یی را اداره می‌کند. گفتمان اینترنت تنگ‌تر و اجباری‌تر شده است.»

در اواخر دهه ۱۹۹۰ من، به عنوان دبیر هنر گاردین، مقاله‌یی سفارش دادم که مخاطرات سفارشی‌سازی محصولات فرهنگی (آنچه با عنوان «فرهنگ سفارشی‌شده» می‌شناسیم) را بررسی کند. ایده این بود که تطبیق محصولات فرهنگی با ذائقه افراد را زیر سوال ببریم، یعنی کل این ماجرای رایج را که «اگر آن را دوست داشته‌اید، عاشق این هم خواهید بود». آن زمان فکر می‌کردم که آیا هدف هنر این نیست که زنجیره ذائقه‌های افراد را درعوض ارضا‌کردنش، منفجر کند؟ جان ریت، نخستین مدیرکل بی. ‌بی. ‌سی، جایی گفته بود که برنامه خوب به مردم چیزی می‌دهد که هنوز نمی‌دانند به آن نیاز دارند. وقتی مقاله به دست ما رسید، چند نفر از همکارانم به این فکر افتادند: چه چیز فرهنگ سفارشی‌شده خیلی بد است؟ کجای سفارشی‌سازی محصولات فرهنگی عیب و ایراد دارد؟ آیا دریافت میزان بیشتری از چیزی که می‌دانیم دوست داریم، خوب نیست؟ اما من فریاد زدم که برنامه خوب و هنر والا نعمت بادآورده‌یی است که، به‌جای نگه‌داشتن شما در حلقه بازخورد ابدی، افق‌هایتان را گسترش می‌دهد.

حالا می‌فهمم که فرهنگ سفارشی‌شده، که امروز تا حد بسیار زیادی همه جا هست، نسخه جهش‌یافته همان چیزی است که، هفت دهه پیش، آدورنو و هورکهایمر در متن کلاسیک مکتب فرانکفورتشان، دیالکتیک روشنگری، درباره‌اش نوشتند. حرف آنها این بود که آزادی انتخاب، که جوامع پیشرفتة کاپیتالیستی غرب خیلی به آن می‌نازیدند، چیزی خیالی است. نه‌تنها در انتخاب چیزی که همیشه یکسان بوده آزادی داریم، بلکه می‌شود ادعا کرد که شخصیت انسانی آنقدر با آگاهی کاذب فاسد شده است که دیگر چیزی شایسته نام «شخصیت» وجود ندارد. آنها نوشته بودند: «شخصیت، به‌ندرت، به چیزی بیش از دندان سفید براق و رهایی از شر بوی بدن و احساسات دلالت می‌کند.» انسان‌ها بدل به کالاهای مرغوب و آماده‌به‌تعویض شده‌اند و از حق انتخاب فرد فقط این مانده که بداند با او بازی می‌شود. «پیروزی تبلیغات در صنعت فرهنگ این است که مصرف‌کننده‌ها حس کنند مجبور به خرید و استفاده از محصولات آنها هستند، بااینکه واقعیت ماجرا را می‌بینند.» مکتب فرانکفورت حالا به کار ما می‌آید، زیرا چنین نقدی از جامعه، امروز، حتی حقیقی‌تر از زمانی است که آن کلمات نوشته شده بودند.

مشاهده صفحات روزنامه

بیمه ملت