فشار اقتصادي؛ اعتماد، هويت و خانواده را فرسوده ميكند
سالها پيش، بيكاري در ايران بيشتر به عنوان يك شاخص اقتصادي شناخته ميشد؛ عددي كه در گزارشهاي رسمي منتشر ميشد و از نسبت افراد فاقد شغل به جمعيت فعال اقتصادي خبر ميداد.
گلي ماندگار|
سالها پيش، بيكاري در ايران بيشتر به عنوان يك شاخص اقتصادي شناخته ميشد؛ عددي كه در گزارشهاي رسمي منتشر ميشد و از نسبت افراد فاقد شغل به جمعيت فعال اقتصادي خبر ميداد. اما امروز اين پديده ديگر تنها يك متغير اقتصادي نيست، بلكه به مسالهاي اجتماعي تبديل شده كه آثار آن را ميتوان در كوچكترين واحد جامعه يعني خانواده مشاهده كرد . اگر در گذشته فشارهاي اقتصادي بيشتر خود را در كاهش قدرت خريد يا محدود شدن رفاه خانوار نشان ميداد، اكنون دامنه پيامدهاي آن به روابط عاطفي، ثبات زندگي مشترك، فرزندآوري، سلامت روان و حتي تعريف نقشهاي زن و مرد در خانواده نيز رسيده است. در سالهاي اخير، همزمان با تداوم ركود در برخي بخشهاي اقتصادي، كاهش سرمايهگذاري، تعطيلي يا كاهش ظرفيت توليد بسياري از بنگاهها و افزايش هزينههاي زندگي، بازار كار نيز با چالشهاي متعددي روبرو شده است. اگرچه آمارهاي رسمي نرخ بيكاري را در برخي دورهها كاهشي نشان ميدهند، اما كارشناسان معتقدند بررسي اين شاخص بدون توجه به كيفيت اشتغال، ميزان درآمد، امنيت شغلي و نرخ مشاركت اقتصادي، تصوير دقيقي از واقعيت جامعه ارايه نميدهد. اشتغال موقت، قراردادهاي كوتاهمدت، دستمزدهايي كه با هزينههاي زندگي فاصله زيادي دارند و افزايش اشتغال غيررسمي، باعث شده حتي بسياري از شاغلان نيز احساس امنيت اقتصادي نداشته باشند.
جابهجايي زمان وقوع طلاق
يكي از نشانههاي تغييرات اجتماعي در سالهاي اخير، جابهجايي زمان وقوع طلاق است. اگر تا يك دهه پيش بخش قابل توجهي از طلاقها در سالهاي ابتدايي زندگي مشترك رخ ميداد، اكنون كارشناسان از افزايش طلاق در دهه دوم زندگي مشترك سخن ميگويند. اين تغيير به معناي آن است كه بسياري از زوجها سالها با مشكلات اقتصادي، فشارهاي معيشتي و اختلافات ناشي از آن زندگي كردهاند و پس از فرسوده شدن روابط عاطفي، تصميم به جدايي گرفتهاند. در واقع، طلاق ديگر فقط نتيجه اختلافات شخصيتي يا ناسازگاريهاي اوليه نيست ، بلكه در بسياري از موارد حاصل سالها زندگي زير سايه نگرانيهاي مالي، بيثباتي شغلي و كاهش اميد به آينده است.
آثار بيكاري تنها متوجه فرد بيكار نيست و كل خانواده را درگير ميكند
امانالله قرايي، جامعه شناس و استاد دانشگاه در اين باره به تعادل ميگويد: بيكاري را نبايد صرفاً به عنوان نداشتن شغل تعريف كنيم. در علوم اجتماعي، بيكاري به معناي از دست دادن بخشي از هويت اجتماعي فرد است. انسانها از طريق شغل، احساس مفيد بودن، استقلال مالي، منزلت اجتماعي و حتي اعتماد به نفس خود را به دست ميآورند. زماني كه فرد اين جايگاه را از دست ميدهد، تنها درآمد او كاهش پيدا نميكند، بلكه احساس ارزشمندياش نيز آسيب ميبيند و اين آسيب به سرعت وارد روابط خانوادگي ميشود. او ادامه ميدهد: در بسياري از خانوادههاي ايراني، هنوز بخش مهمي از مسووليت تأمين هزينههاي زندگي بر عهده مرد است. وقتي مرد براي مدت طولاني بيكار ميشود يا درآمدش پاسخگوي هزينههاي زندگي نيست، احساس ناكامي، شرمندگي و بيقدرتي در او شكل ميگيرد. اين احساس ممكن است در ابتدا پنهان باشد، اما به مرور زمان خود را در قالب عصبانيت، انزوا، پرخاشگري يا كاهش ارتباط عاطفي با همسر و فرزندان نشان ميدهد. اين جامعهشناس تاكيد ميكند: آثار بيكاري تنها متوجه فرد بيكار نيست و كل خانواده را درگير ميكند. همسر فرد بيكار نيز ناچار است فشار رواني ناشي از كاهش درآمد، نگراني درباره آينده و محدود شدن امكانات زندگي را تحمل كند. فرزندان نيز اين اضطراب را به خوبي درك ميكنند، حتي اگر والدين تلاش كنند مشكلات اقتصادي را از آنها پنهان نگه دارند. در چنين فضايي، خانواده به جاي آنكه محل آرامش باشد، به محيطي براي انتقال اضطراب تبديل ميشود.
افزايش طلاقهاي ديرهنگام
قرايي با اشاره به تغيير الگوي طلاق در ايران ميگويد: يكي از ويژگيهاي جديد خانواده ايراني، افزايش طلاقهاي ديرهنگام است. بسياري از زوجها سالها به اميد بهبود شرايط اقتصادي، پيدا شدن شغل بهتر يا مستقل شدن فرزندان، اختلافات خود را تحمل ميكنند. اما زماني كه اين اميدها محقق نميشود، فرسودگي عاطفي جايگزين علاقه اوليه ميشود و در نهايت جدايي اتفاق ميافتد. او تأكيد ميكند: نبايد تصور كنيم كه طلاق تنها زماني رخ ميدهد كه خانواده از هم ميپاشد. بسياري از خانوادهها سالها زير يك سقف زندگي ميكنند، اما روابط عاطفي ميان اعضا تقريباً از بين رفته است. جامعهشناسان به اين وضعيت «طلاق عاطفي» ميگويند؛ شرايطي كه زن و شوهر تنها به دليل فرزندان، فشارهاي اجتماعي يا نگرانيهاي اقتصادي كنار هم ماندهاند، اما عملاً ارتباط موثر و صميمانهاي با يكديگر ندارند. اين استاد دانشگاه يكي ديگر از پيامدهاي مهم ناامني شغلي را تغيير كاركرد خانواده ميداند و ميگويد: در گذشته خانواده علاوه بر نقش اقتصادي، محل حمايت رواني و عاطفي نيز بود، اما زماني كه همه اعضاي خانواده درگير تأمين حداقلهاي معيشتي ميشوند، فرصت گفتوگو، تفريح، آموزش فرزندان و تعامل عاطفي كاهش پيدا ميكند. او با اشاره به كاهش اميد اجتماعي نيز اظهار ميكند: جامعه زماني احساس ثبات ميكند كه افراد تصور كنند با تلاش و كار ميتوانند كيفيت زندگي خود را بهبود ببخشند. اما اگر افراد به اين نتيجه برسند كه حتي با تحصيلات، مهارت و تلاش نيز امكان دستيابي به امنيت اقتصادي وجود ندارد، اميد اجتماعي كاهش پيدا ميكند. كاهش اميد، تصميمگيريهاي خانوادگي را نيز تغيير ميدهد؛ از به تعويق افتادن ازدواج گرفته تا كاهش فرزندآوري، افزايش مهاجرت و حتي كاهش مشاركت اجتماعي.
اقتصاد و سلامت روان ارتباطي مستقيم و دوطرفه دارند
از سوي ديگر فشار اقتصادي تنها به كاهش قدرت خريد يا محدود شدن امكانات زندگي منجر نميشود، بلكه يكي از مهمترين عوامل تهديدكننده سلامت روان خانواده است.
الهه حسيني، روانشناس و درمانگر خانواده، با اشاره به اينكه اقتصاد و سلامت روان ارتباطي مستقيم و دوطرفه دارند، به تعادل ميگويد: خانواده زماني ميتواند كاركرد طبيعي خود را حفظ كند كه اعضاي آن احساس امنيت داشته باشند. امنيت فقط به معناي نبود خطرهاي فيزيكي نيست، بلكه امنيت اقتصادي نيز بخش مهمي از احساس آرامش انسان را تشكيل ميدهد. وقتي يك خانواده هر روز نگران پرداخت اجاره خانه، تهيه مواد غذايي، هزينه درمان يا آينده شغلي خود باشد، مغز بهطور مداوم در وضعيت هشدار قرار ميگيرد. اين وضعيت اگر هفتهها و ماهها ادامه پيدا كند، آرامش رواني اعضاي خانواده را از بين ميبرد. او ادامه ميدهد: بسياري تصور ميكنند فشار اقتصادي فقط باعث ناراحتي موقت ميشود، اما در عمل اين فشار ميتواند شخصيت افراد را نيز تحت تأثير قرار دهد. فردي كه سالها با اضطراب مالي زندگي كرده، ممكن است كمحوصلهتر، عصبيتر و حتي بدبينتر از گذشته شود. كاهش تحمل رواني باعث ميشود اختلافهايي كه در شرايط عادي با يك گفتوگوي ساده حل ميشد، به مشاجرههاي طولاني و گاه خشونت كلامي يا رفتاري تبديل شود. اين روانشناس با اشاره به مراجعه روزافزون زوجهايي كه مشكلات اقتصادي را منشأ اختلافات خود ميدانند، ميگويد: در جلسات مشاوره كمتر زوجي را ميبينيم كه مستقيماً بگويد دليل اختلاف ما پول است، اما وقتي گفتوگوها را بررسي ميكنيم، متوجه ميشويم بسياري از تنشها ريشه اقتصادي دارند. زماني كه درآمد خانواده پاسخگوي هزينهها نيست، احساس ناكامي، سرخوردگي و نااميدي به تدريج وارد رابطه ميشود. زن و شوهر ممكن است يكديگر را مسوول شرايط موجود بدانند، در حالي كه مشكل اصلي، فشارهاي بيروني و اقتصادي است. حسيني تاكيد ميكند: فشار اقتصادي، كيفيت روابط عاطفي را نيز كاهش ميدهد. زماني كه ذهن افراد دايماً درگير محاسبه هزينهها و نگراني درباره آينده است، انرژي رواني لازم براي ابراز محبت، گفتوگو، همدلي و حل مساله باقي نميماند. بسياري از زوجها در چنين شرايطي كنار هم زندگي ميكنند، اما از نظر عاطفي فاصله زيادي با يكديگر پيدا ميكنند. اين فاصله به مرور زمان اعتماد و صميميت را كاهش ميدهد و زمينهساز اختلافات عميقتر ميشود .