پارادوكس آب و اقتصاد
وقتي از «فرونشست» حرف ميزنيم، ديگر نبايد تصورمان تركهاي عميق در دل كوير باشد؛ امروز اين پديده به حاشيه شهرها، فرودگاهها و زيرساختهاي حياتي كشور رسيده است. در حالي كه از ششمين سالِ پياپي خشكسالي عبور ميكنيم،
وقتي از «فرونشست» حرف ميزنيم، ديگر نبايد تصورمان تركهاي عميق در دل كوير باشد؛ امروز اين پديده به حاشيه شهرها، فرودگاهها و زيرساختهاي حياتي كشور رسيده است. در حالي كه از ششمين سالِ پياپي خشكسالي عبور ميكنيم، زنگ خطرِ ۳۰۰ دشتِ در حالِ فرونشست، فراتر از يك هشدار زيستمحيطي به يك «بحران بقا» براي اقتصاد ايران بدل شده است. آمارهاي اخير، تكاندهندهتر از آن است كه بتوان از كنار آن با سادهانگاري گذشت. وقتي نيمي از كل دشتهاي كشور در وضعيت ممنوعه يا بحراني قرار دارند، يعني ما در حال «پيشخوري» منابعي هستيم كه بازگشتناپذيرند. فرونشست، برخلاف خشكساليهاي سطحي كه با يك بارش سيلآسا ممكن است براي مدتي از كانون توجه خارج شود، يك مرگ تدريجي براي سفرههاي زيرزميني است؛ يك اتفاق فيزيكي و جبرانناپذير كه سازههاي تمدني ما را در بلندمدت متلاشي ميكند. چالش آب در ايران، پيش از آنكه تابعي از تغييرات اقليمي باشد، معلولِ سبك حكمراني و مدل اقتصادي ماست. ما دهههاست كه آب را نه به عنوان يك «سرمايه استراتژيك»، بلكه به مثابه يك «نهاده ارزان و بيانتها» در الگوي مصرف كشاورزي و صنعت تعريف كردهايم. نتيجه اين رويكرد، وضعيتي است كه امروز در دشتهاي اصفهان، كرمان، فارس و تهران شاهديم؛ جايي كه آبخوانها در حال تخليه كامل هستند و زمين براي پر كردنِ اين خلأ دهان باز كرده است. برنامه هفتم پيشرفت، هدفِ جاهطلبانه كاهش ۱۵ ميليارد مترمكعبي ناترازي آب را ترسيم كرده است. اين هدف، قطبنماي حركت وزارت نيرو در سالهاي آينده است؛ اما سوال كليدي اينجاست: آيا با رويكردهاي فعلي و فشارهاي اقتصادي وارد بر معيشت كشاورزان، تحقق اين عدد بزرگ ممكن است؟
مديريت منابع آبي بدون اصلاحِ ساختارِ اقتصادي كشاورزي، شبيه به بستنِ سد روي رودي است كه بسترش خشكيده است. تا زماني كه ارزشِ افزوده محصولِ كشاورزي با ميزانِ مصرفِ آبِ آن سنخيت نداشته باشد، انگيزه براي برداشتِ بيرويه باقي خواهد ماند. وضعيت پايتخت، تصويري مينياتوري از كل بحران آب در كشور است. عقبماندگي ۳۷ درصدي در بارشها، تنها يك عدد نيست؛ يك زنگ خطر براي تابستاني است كه در پيش داريم. اينكه با صرفهجويي مردم، معادل ظرفيت يك سد، صرفهجويي صورت گرفته، دستاوردي مبارك است، اما آيا ميتوان «پايداري» را تنها بر دوشِ صرفهجويي خانگي بنا كرد؟ قطعا خير. بهرهوري پايين در شبكههاي توزيع، فرسودگي زيرساختها و چالشهاي حلنشده چاههاي كشاورزي، از موضوعاتي است كه بايد فراتر از «همراهي مردم» ديده شود. مديريت آب در بخش كشاورزي، گره كورِ اين كلاف است؛ جايي كه مديريت برقِ چاههاي كشاورزي، ديگر نه يك بحثِ فني برقي، بلكه يك ضرورتِ حياتي براي حفاظت از آبخوانهاست. ما ديگر نميتوانيم اجازه بدهيم برق، موتورِ پمپهاي مرگباري باشد كه آخرين قطرههاي حيات را از دشتهاي ممنوعه بيرون ميكشد. اينكه در عرض يك سال، ۹ هزار مگاوات به ظرفيت توليد برق كشور افزوده شده، نشاندهنده توانِ فني بالايي است كه در كشور وجود دارد. اما بحران آب، پيچيدهتر از توليد است؛ بحرانِ آب، بحرانِ «مصرف» و «ارزشگذاري» است. در حوزه رادارها و ادعاهاي مربوط به تاثيرات اقليمي، جامعه علمي راهِ درستي را در پيش گرفته است؛ تمركز بر شواهدِ متقن و علمي به جاي فرضياتِ شبهعلمي. ما بايد واقعيت را بپذيريم: خشكسالي هيدرولوژيكي، بخشي از واقعيت جديد جغرافياي ايران است. تكيه بر تكنولوژيهاي مديريت مصرف، از تجهيزات كاهنده گرفته تا نوسازي كولرهاي فرسوده، گامهاي لازم هستند اما كافي نيستند. براي نجات آن ۳۰۰ دشت، نياز به يك «جراحي ساختاري» داريم. اين جراحي، دردناك است، هزينهبر است و در كوتاهمدت ممكن است با مقاومتهايي همراه باشد، اما جايگزينش، نابودي اراضي كشاورزي و غيرقابلسكونت شدنِ پهنههاي وسيعي از ايران است. بايد صادقانه با افكار عمومي سخن گفت. مدلِ توسعهاي كه در آن رشدِ توليد در بخشهاي آببر، بدونِ توجه به بيلانِ آبي دشتها صورت بگيرد، توسعه نيست؛ بلكه «خوردن آينده» است. ما در حالِ خرج كردن ميراثِ آبخوانهايي هستيم كه ميليونها سال زمان برده تا تشكيل شوند. مجلس و دولت در يك جبهه مشترك قرار دارند؛ تقويتِ بودجههاي زيرساختي براي مهارِ ناترازي آب، ديگر يك «انتخاب» نيست، بلكه «ضرورتِ ملي» است. بايد از اين فرصتِ همگرايي استفاده كرد و مطالباتِ تخصصي را به قوانينِ عملياتي بدل ساخت. سخن آخر اينكه، ۳۰۰ دشتِ در حالِ فرونشست، در حالِ فرستادنِ يك پيامِ مورسِ اضطراري به تهران هستند. هر چاهِ غيرمجاز، هر كشتِ غيراصولي و هر نشتِ آبي در شبكههاي فرسوده، ضربهاي به ستونهاي امنيتِ اين سرزمين است. مديريتِ آب، ديگر يك وظيفه اداري در وزارت نيرو نيست؛ يك رسالتِ تمدني است تا اجازه ندهيم سرزمينمان، زير پايمان خالي شود. زمان براي «اقدام فوري» به پايان رسيده؛ اكنون زمانِ «اقدامِ قاطع» است.