از «جاده ابريشم» تا «نظم آسيايي»
جهان امروز در آستانه يكي از مهمترين دگرگونيهاي ژئوپليتيكي و اقتصادي خود قرار گرفته است. انتقال تدريجي مركز ثقل قدرت از غرب به آسيا، رقابت فزاينده امريكا و چين، بازآرايي زنجيرههاي جهاني توليد، گسترش كريدورهاي ترانزيتي و ظهور فناوريهاي نوين، همگي نشانههايي است از شكلگيري نظمي نو؛ نظمي كه بسياري از انديشمندان از آن با عنوان «جهان پساغربي» ياد ميكنند. با اين حال نبايد از ياد برد كه «پساغربي» به معناي «بيغرب» نيست، بلكه به معناي پايان انحصار غرب در تعيين قواعد بازي جهاني است.
جهان امروز در آستانه يكي از مهمترين دگرگونيهاي ژئوپليتيكي و اقتصادي خود قرار گرفته است. انتقال تدريجي مركز ثقل قدرت از غرب به آسيا، رقابت فزاينده امريكا و چين، بازآرايي زنجيرههاي جهاني توليد، گسترش كريدورهاي ترانزيتي و ظهور فناوريهاي نوين، همگي نشانههايي است از شكلگيري نظمي نو؛ نظمي كه بسياري از انديشمندان از آن با عنوان «جهان پساغربي» ياد ميكنند. با اين حال نبايد از ياد برد كه «پساغربي» به معناي «بيغرب» نيست، بلكه به معناي پايان انحصار غرب در تعيين قواعد بازي جهاني است. در چنين شرايطي، مساله اساسي براي ايران آن است كه چگونه ميتواند جايگاه خود را در اين نظم نوظهور تعريف كند. آيا ايران خواهد توانست از ظرفيتهاي ژئوپليتيكي، تمدني و اقتصادي خود براي تبديل شدن به يكي از بازيگران موثر آسيا بهره بگيرد يا همچنان در حاشيه تحولات بزرگ جهاني باقي خواهد ماند؟ واقعيت آن است كه چين امروز صرفا يك قدرت اقتصادي يا شريك تجاري نيست، بلكه به تدريج در حال تبديل شدن به معمار نوعي «معماري جامع قدرت» در جهان معاصر است. اقتصاد نزديك به ۲۰ تريليون دلاري، تجارت خارجي فراتر از ۶ تريليون دلار، وابستگي گسترده به واردات انرژي و پروژه عظيم «كمربند و راه» كه بيش از ۱۵۰ كشور را دربرميگيرد، نشان ميدهد كه پكن در حال ايجاد شبكهاي جهاني از زيرساخت، سرمايه، فناوري، حملونقل و نفوذ سياسي است. نكته انتقادياي كه اغلب ناديده گرفته ميشود، هزينههاي ژئوپليتيكي اين پروژه براي كشورهاي ميزبان است؛ از بدهيهاي كلان تا وابستگي فناورانه و حذف تدريجي بازيگران داخلي. در اين چارچوب، مفهوم «جاده ابريشم» ديگر صرفا يك خاطره تاريخي نيست، بلكه به نماد احياي آسيا و بازگشت قدرتهاي شرقي به متن سياست و اقتصاد جهاني تبديل شده است. چين تلاش ميكند از طريق كريدورها، بنادر، زيرساختهاي ديجيتال، هوش مصنوعي، فينتك و انرژي، وابستگي جهان به نظم امريكامحور را كاهش داده و بنيانهاي نظم چندقطبي جديدي را شكل دهد. اما اين «چندقطبي» هنوز بيش از آنكه متوازن باشد، چينمحور است. از اينرو، تاكيد روزافزون بر مفاهيمي چون «حاكميت ملي»، «مخالفت با يكجانبهگرايي»، «امنيت جهاني» و «همزيستي مسالمتآميز» را بايد بخشي از گفتمان سياسي جديد آسيا دانست؛ گفتماني كه ميكوشد در برابر الگوي مداخلهگرايانه غرب، نوعي نظم مبتني بر همكاري چندجانبه و احترام به دولتها ايجاد كند. اما نگاه واقعبينانه اقتضا ميكند كه بپذيريم در عمل، چين نيز در موارد متعدد از مداخله در امور داخلي كشورها (بهويژه در حوزه درياي جنوبي، سين كيانگ و تبت) ابايي نداشته است. در اين ميان، ايران به دليل موقعيت جغرافيايي، ظرفيتهاي انرژي و پيشينه تمدني خود ميتواند نقشي مهم در اين تحول ايفا كند. قرار گرفتن در نقطه اتصال خليجفارس، آسياي مركزي، قفقاز و شبهقاره، برخورداري از دومين ذخاير گاز جهان و دسترسي به مسيرهاي ترانزيتي مهم، ايران را به يكي از حلقههاي بالقوه مهم در نظم آسيايي تبديل كرده است. براي نمونه، كريدور شمال - جنوب ميتواند زمان انتقال كالا ميان هند و اروپا را بهطور قابل توجهي كاهش دهد و ايران را به يكي از شاهراههاي اصلي تجارت منطقهاي تبديل سازد. اما با وجود اين ظرفيتها، بسياري از مزيتهاي ايران هنوز به قدرت بالفعل اقتصادي و ژئوپليتيكي تبديل نشدهاند. علت اصلي، نه فقط تحريمهاي خارجي، بلكه ضعفهاي مزمن داخلي است: ناكارآمدي نهادي، قوانين دستوپاگير، اقتصاد رانتي و بيثباتي تصميمگيري. يكي از مهمترين چالشها، نبود يك «پيام راهبردي روشن و پايدار» در سياست خارجي و اقتصادي ايران است. قدرتهاي بزرگ، بهويژه چين، بيش از آنكه به شعارها توجه كنند، رفتار واقعي دولتها را ارزيابي ميكنند؛ ثبات تصميمگيري، امنيت سرمايهگذاري، استمرار روابط، ظرفيت همكاري فناورانه و امكان برنامهريزي بلندمدت، معيارهاي اصلي آنان در تعريف شراكتهاي راهبردي است. در چنين فضايي، صرفِ تكيه بر فروش نفت يا همكاريهاي محدود اقتصادي نميتواند ايران را به جايگاهي پايدار در نظم جديد آسيايي برساند. روابط راهبردي زماني شكل ميگيرد كه ميان كشورها نوعي «درهمتنيدگي اقتصادي، فناورانه و نهادي» ايجاد شود؛ همان الگويي كه چين طي سالهاي اخير با كشورهاي حاشيه خليجفارس و آسياي جنوب شرقي دنبال كرده است.
در قياس با امارات يا عربستان، سهم ايران از سرمايهگذاري مستقيم چين همچنان ناچيز است؛ نشانهاي از فاصله جدي ميان شعار و عمل. يكي ديگر از ضعفهاي مهم، محدود بودن شناخت متقابل ايران و چين است. در حالي كه بسياري از كشورهاي منطقه سرمايهگذاري گستردهاي در آموزش زبان چيني، مطالعات شرق آسيا، همكاريهاي فناورانه و ديپلماسي دانشگاهي انجام دادهاند، زيرساختهاي شناخت چين در ايران همچنان محدود است. بدون شناخت دقيق تحولات فكري، اقتصادي و سياسي چين، امكان طراحي يك راهبرد پايدار نيز دشوار خواهد بود. از سوي ديگر، روايتهاي ايدئولوژيك از چين به عنوان «متحد راهبردي» يا «قطب ضداستكباري» بيش از آنكه به شناخت واقعي كمك كند، مانع تحليل بيپرده از منافع و تضادهاي احتمالي ميشود. همزمان بايد توجه داشت كه سياست خارجي چين ماهيتي كاملا عملگرايانه دارد. پكن روابط خود را به يك بازيگر محدود نميكند و همزمان با عربستان، امارات، اسراييل و هند كه برخي از آنها رقباي منطقهاي ايران هستند؛ همكاري گسترده اقتصادي و امنيتي دارد. از اين رو، تصور نوعي «اتحاد دايمي و احساسي» با چين، تحليلي نادرست از ماهيت سياست چيني است. آنچه براي پكن اهميت دارد، ثبات، منافع اقتصادي، امنيت مسيرهاي انرژي و امكان مشاركت بلندمدت است. ايران براي چين يك «گزينه ژئوپليتيكي مهم ولي پرچالش» است، نه يك «متحد غيرقابل جايگزين».
در گذشته، برخي فرصتهاي مهم براي تعميق روابط ايران و چين از دست رفته است؛ بخشي به دليل تحريمها و فشارهاي خارجي و بخشي ديگر به علت ناهماهنگي داخلي و نبود راهبردي منسجم در سياستگذاري اقتصادي و خارجي. با اين حال، تحولات جديد جهاني و تشديد رقابتهاي ژئوپليتيكي، بار ديگر امكان بازتعريف اين روابط را فراهم كرده است. اگر ايران بخواهد در نظم آينده آسيا جايگاهي موثر داشته باشد، نيازمند مجموعهاي از اصلاحات ساختاري و راهبردي است: توسعه زيرساختهاي ترانزيتي با اولويت كريدور شمال-جنوب و اتصال به «كمربند و راه»، اصلاح قوانين سرمايهگذاري (شفافيت، ثبات مقررات، امكان خروج سرمايه)، گسترش همكاريهاي فناورانه (به جاي صرفا واردات، مدل انتقال دانش و توليد مشترك)، تقويت اقتصاد ديجيتال و بانكداري مستقل از سوييفت، توسعه آموزش زبان چيني و مطالعات شرق آسيا در دانشگاهها و مراكز پژوهشي، ايجاد نهادهاي تخصصي دايمي براي هماهنگي سياستهاي مرتبط با آسيا (فراتر از نوسانات دولتها) در نهايت، مساله اصلي تنها رابطه ايران و چين نيست، بلكه نحوه مواجهه ايران با تحولات بنيادين جهان معاصر است.
جهان در حال حركت به سوي نظمي جديد است كه در آن، اقتصاد، فناوري، ترانزيت و قدرت نرم، نقشي تعيينكنندهتر از گذشته خواهند داشت. اما برخلاف برخي روايتهاي خوشبينانه، اين نظم جديد بهطور خودكار به نفع ايران رقم نميخورد، بلكه نتيجه رقابت روزافزون ميان بازيگران بزرگ؛ امريكا، چين، هند، روسيه و اتحاديه اروپا خواهد بود. امروز قطار نظم آسيايي در حال حركت است. پرسش بنيادين اين است كه آيا ايران خواهد توانست با اصلاحات دروني، بازنگري در سياست خارجي و پذيرش واقعيت عملگرايي آسيايي به يكي از بازيگران فعال اين تحول تبديل شود يا همچنان در حاشيه تحولات، صرفا نظارهگر آيندهاي باشد كه ديگران آن را طراحي ميكنند؟ تاريخ نشان داده كه حاشيهنشيني در نظمهاي تازه، هزينهاي بسيار سنگينتر از هزينه اصلاحات به موقع است.