اهرمهاي جديد ايران در معادلات منطقهاي
آتشبس در جنوب لبنان، باز شدن موقت تنگه هرمز و تحركات ديپلماتيك اخير، فقط چند رخداد پراكنده نيستند، مجموعه اين تحولات نشان ميدهد ايران و جبهه مقاومت با اتكا به توان نظامي و كنترل بر گلوگاههاي راهبردي به نقطهاي رسيدهاند كه ميتوانند طرف مقابل را ناگزير به پذيرش خواستههاي خود كنند.

آتشبس در جنوب لبنان، باز شدن موقت تنگه هرمز و تحركات ديپلماتيك اخير، فقط چند رخداد پراكنده نيستند، مجموعه اين تحولات نشان ميدهد ايران و جبهه مقاومت با اتكا به توان نظامي و كنترل بر گلوگاههاي راهبردي به نقطهاي رسيدهاند كه ميتوانند طرف مقابل را ناگزير به پذيرش خواستههاي خود كنند. تحولات چند هفته اخير در منطقه، تصويري تازه از جايگاه ايران و جبهه مقاومت ترسيم ميكند. از يك سو آتشبس در جنوب لبنان برقرار شده، از سوي ديگر ايران اعلام كرده است كه تنگه هرمز را (هر چند محدود و مشروط) باز كرده و همزمان، رفت وآمدهاي ديپلماتيك و مذاكرات غيرعلني، از جمله نقشآفريني پاكستان، به نقطهاي تعيينكننده رسيده است. پرسش كليدي اين است: عامل اصلي اين سلسله رخدادها چيست و ايران در حال حركت به كدام سمت و سو است؟ براي فهم درست ماجرا، بايد ميان «عوامل اصلي» و «عوامل تابع» تفكيك قائل شويم. برخي رخدادها خودشان علتند و برخي ديگر، معلول و نتيجه فشارها و تصميمات پيشين. آتشبس در جنوب لبنان به ظاهر يك رويداد مستقل است؛ اما اگر پشت صحنه آن را نگاه كنيم، ميبينيم اين تصميم بيش از آنكه حاصل تمايل و ابتكار امريكا و رژيم صهيونيستي باشد، نتيجه فشارهايي است كه از سوي جبهه مقاومت و بهطور ويژه ايران اعمال شده است. امريكا و اسراييل، در طول جنگ، بارها نشان دادند كه مايلند درگيري ادامه يابد. از مواضع رسمي تا رفت وآمدهاي ديپلماتيك، همه حاكي از آن بود كه واشنگتن و تلآويو، پايان زودهنگام جنگ را مطلوب نميدانند. اما واقعيت ميدان، چيز ديگري رقم زد: آنها به آتشبس تن دادند. چرا؟ كدام اهرمها اين قدرتها را ناگزير كرد كه برخلاف تمايل اوليهشان، در جنوب لبنان آتشبس را بپذيرند؟يكي از كليديترين گزارهها، «توان نظامي جبهه مقاومت» بهويژه حزبالله لبنان بود. در روزهاي منتهي به آتشبس، فرماندهان مقاومت در لبنان با صراحت اعلام كردند كه در برابر فشارها براي خلع سلاح و عقبنشيني از مواضع خود، كوتاه نخواهند آمد؛ حتي اگر به قيمت جان و «آخرين قطره خون» باشد. آنها بين دو راه بيشتر قرار نداشتند: يا خلع سلاح و پذيرش شروط طرف مقابل يا ادامه جنگ تا حد فدا شدن. انتخاب مقاومت روشن بود: ايستادگي.
در ميدان عمل نيز حزبالله نشان داد كه اين تهديدها شعاري نيست. حملات موشكي و پهپادي گستردهتر و هدفمندتر شد؛ برخي سلاحهاي جديد وارد صحنه شد و فشار بر زيرساختها و مراكز حساس اسراييل افزايش يافت. رژيم صهيونيستي كه پيش از اين هم زير بار جنگهاي طولاني، بحرانهاي اقتصادي و شكافهاي داخلي خم شده بود، با ادامه چنين فشارهايي با يك خطر دوچندان روبهرو ميشد: شكست ميداني و همزمان، انفجار امواج نارضايتي در داخل.هر آتشبسي در هر جنگي، يك «موج برگشتي» در داخل كشور طرف درگير ايجاد ميكند. وقتي جنگ متوقف ميشود، جامعه فرصت پيدا ميكند، بپرسد: دستاورد اين همه هزينه چه بود؟ اين سوال براي رژيمي كه خود را «قدرت برتر نظامي منطقه» معرفي ميكند، بسيار خطرناك است. به همين دليل هم تلآويو تا جايي كه توانست در برابر آتشبس مقاومت كرد، اما فشارهاي ميداني و هزينههاي فزاينده، آن را به نقطهاي رساند كه ناچار به پذيرش شرايط جديد شد.
عامل مهم دوم، «اهرم تنگه هرمز» بود. ايران با محدود كردن عبور و مرور در اين شاهراه حياتي انرژي، خون اقتصاد غرب را تحت فشار گذاشت. كشورهايي كه امنيت انرژي و جريان آزاد نفت و گاز، رگ حياتي اقتصادشان است، به خوبي ميدانند كه هرگونه اختلال در تنگه هرمز، ميتواند بازارهاي جهاني را به هم بريزد و بحرانهاي سياسي و اقتصادي در داخلشان ايجاد كند. پيام ايران روشن بود: تا زماني كه مطالبات و خطوط قرمز ما ناديده گرفته شود، ما نيز دليلي براي تضمين آسايش و ثبات شما در تنگه هرمز نميبينيم.امريكا و متحدانش، به خوبي حساسيت اين اهرم را درك كردند. همين درك بود كه مسير مذاكرات غيرمستقيم را هموار كرد؛ مذاكراتي كه بخشي از آن از كانال پاكستان پيگيري شد. نتيجه اين گفتوگوها، بهصورت غيررسمي چنين جمعبندي شد كه در قبال حركت واقعي و ملموس به سمت آتشبس در جنوب لبنان، ايران نيز حاضر است تنگه هرمز را به صورت محدود و موقت باز كند. به عبارت ديگر، باز شدن تنگه هرمز نه يك عقبنشيني، بلكه استفاده حساب شده از يك ابزار فشار بود كه بهطور مشروط تعليق شد.اين تجربه نشان داد كه ايران و جبهه مقاومت، به يك «تركيب جديد قدرت» دست يافتهاند:
از يك سو، توان نظامي مقاومت در لبنان، يمن و ساير نقاط و از سوي ديگر، كنترل و تسلط حقوقي و عملي بر گلوگاههايي مانند تنگه هرمز. اگر اين دو امكان، با يك «سياست خارجي و امنيتي پويا» همراه شود، ميتواند معادلات منطقهاي را به نفع ايران تغيير بدهد. نكته مهم اين است كه ايران اين اهرمها را به شكل «ايستا» و يكباره به كار نميگيرد. سياست در قبال تنگه هرمز، سياستي خشك و ثابت نيست؛ يك سياست پويا و متحرك است. به تناسب شرايط، سطح محدوديت يا گشايش تغيير ميكند. اين پويايي، دست ايران را باز ميگذارد تا هر زمان كه لازم باشد، فشار را افزايش بدهد يا براي گرفتن امتياز، بخشي از فشار را بردارد. چنين رويكردي، برخلاف تصوير كليشهاي و تحريف شدهاي است كه گاهي از ايران به عنوان بازيگري صرفا واكنشي ارائه ميشود. اينجا ايران ابتكار عمل را در دست گرفته است؛ با محاسبه دقيق هزينه و فايده و با استفاده از ابزارهايي كه سالها براي آن هزينه داده است. از دل اين تحولات، يك پيام روشن براي افكار عمومي جهان و حتي براي دشمنان ايران بيرون آمد: ايران و جبهه مقاومت، فقط يك شعار يا يك عنوان رسانهاي نيستند؛ يك «واقعيت ميداني» هستند با ابزارهاي ملموس قدرت. موشكهاي دقيق، شبكه متحدان منطقهاي و كنترل بر شريانهاي حياتي اقتصاد جهاني، مجموعا ظرفيتي ساخته كه ميتواند اراده قدرتهاي غربي و رژيم صهيونيستي را مهار كند و آنها را پاي ميز تفاهمهايي بياورد كه تا چند سال پيش، تصورش هم دشوار بود. به نظر ميرسد آنچه در آتشبس جنوب لبنان و باز شدن مشروط تنگه هرمز رخ داد، فقط پايان يك فصل نبود؛ بلكه آغاز مرحلهاي جديد است. مرحلهاي كه در آن، ايران ميداند چه اهرمهايي دارد، چگونه آنها را به موقع و متناسب به كار بگيرد و چگونه از دل فشارها فرصت بسازد. اين مرحله اگر با انسجام داخلي، مديريت هوشمندانه اقتصادي و ديپلماسي فعال همراه شود، ميتواند ايران را در موقعيتي قرار بدهد كه نهتنها در دفاع از خود و متحدانش دست بالا را داشته باشد، بلكه در جهتدهي به روندهاي بزرگ منطقهاي نيز نقش تعيينكنندهاي ايفا كند.
