آخرین پیامک ملیکا، ۲۷ ساله از زیر آوار، حوالی هفت تیر

۱۴۰۴/۱۲/۲۷ - ۱۰:۰۶:۵۱
کد خبر: ۳۸۰۷۵۹
آخرین پیامک ملیکا، ۲۷ ساله از زیر آوار، حوالی هفت تیر

هیچ جنگی نیست که از آن غیرنظامیان در امان باشند. هیچ جنگی بدون آوارگی و ویرانی نیست. از آغاز حملات آمریکا و اسرائیل به ایران، چندین و چند ساختمان مسکونی در تهران ویران شده‌اند و هر روز به شمار غیرنظامیان مجروح و کشته‌شده اضافه می‌شود.

هیچ جنگی نیست که از آن غیرنظامیان در امان باشند. هیچ جنگی بدون آوارگی و ویرانی نیست. از آغاز حملات آمریکا و اسرائیل به ایران، چندین و چند ساختمان مسکونی در تهران ویران شده‌اند و هر روز به شمار غیرنظامیان مجروح و کشته‌شده اضافه می‌شود. این گزارش روایتی است از یکی از ساختمان‌های مسکونی در خیابان طالقانی، در کوچه‌ای به نام ملک‌الشعرای بهار که روز دوشنبه، ۲۵ اسفندماه، در اثر انفجار آوار شد و حالا جایش را تلی از خاک و اطرافش را خانه‌های شیشه‌شکسته و ماشین‌های مچاله‌شده گرفته است. 
 

بوی دود و غبار در هوا می‌پیچد. انفجار در حوالی ساعت ۱۲ ظهر اتفاق افتاده. مردم می‌دوند و ترسیده‌اند. بمب به ساختمانی مسکونی خورده است و حالا هیچ‌چیز از آن باقی نمانده. تعداد تیر و ستون‌ها را که نگاه کنی، به نظر بیشتر از چهار طبقه نمی‌آید؛ حتی ستون‌های عمودیِ باقیمانده آن کج شده‌اند و لباس‌هایی به آن آویزان است.

از خیابان هفت‌تیر تهران که بروی به‌سمت مفتح جنوبی و ورزشگاه شیرودی را که رد کنی، می‌رسی به تقاطع طالقانی. یک‌سوی آن مترو است و سمت دیگر آن به خیابان بهار ختم می‌شود. همین که از مفتح جنوبی بپیچی در طالقانی، اولین کوچه، سمت چپ نامش «ملک‌الشعرای بهار» است. کوچه‌ موازی خیابان‌های بهار و مفتح قرار دارد. کوچه‌ای تنگ و مسکونی که روز ۲۵ اسفند ۱۴۰۴ انفجار را به خود دید.
ادیب f5 داخلی دسکتاپ    

زنی حدوداً ۶۵ساله هم خودش را به محل انفجار رسانده بود. خانه‌اش تا آنجا فاصله زیادی داشت، اما موج انفجار شیشه‌های خانه‌اش را پایین آورده بود. «یک لحظه فکر کردم چشم‌هایم از حدقه بیرون زده و چشم ندارم.» موج انفجار آنقدر شدید بوده که چشم‌هایش هیچ‌چیز را نمی‌دیده. دستش را به صورتش زد و از اینکه چشم‌هایش هنوز روی صورتش بودند، خیالش راحت شد. بعد با همان چشم‌های روی صورتش می‌دیده که دیوارهای خانه‌اش عقب و جلو می‌شوند.

ساختمان آسیب‌دیده در کوچه ملک‌الشعرای بهار، کنار ساختمان بنیاد شهید قرار دارد که یک شاهد عینی به «پیام ما» می‌گوید احتمالاً مورد هدف بمب بوده، اما بمب به ساختمان مسکونی کنارش اصابت کرده. هرچند در آن لحظات این موضوع از سوی کسی تأیید یا تکذیب نشد.

از روبه‌رو که به ساختمان نگاه کنی، سمت راست آن ساختمان بنیاد شهید و سمت چپ آن زمینی تقریباً خالی است. حالا تمام خانه‌های قبل و بعد این ساختمان مسکونی و ساختمان‌های روبه‌رو و حتی در کوچه‌های فرعی اطراف، در و پنجره ندارند و شیشه‌هایشان شکسته است. تمام ماشین‌های کوچه مچاله شده‌اند؛ حدود ۱۲-۱۳ ماشین. به صاحب یکی از ماشین‌ها که خبر دادند، خودش را به‌سرعت رساند. حتی نتوانست تشخیص دهد ماشینش کدام است. از تکه‌ای باقیمانده از پلاک ماشینش عاقبت توانست آن را پیدا کند.

تا ساعت ۳ بعدازظهر امدادگران چندین جنازه برده بودند، اما همسایه‌ها جمع شده بودند و از دختری ۲۷ساله حرف می‌زدند که هنوز زنده است؛ «ملیکا».
پیام از زیر آوار

حدود نیم‌ساعت بعد از انفجار، ملیکا از زیر آوار به خانواده‌اش پیامکی می‌فرستد. چیزی ننوشته، فقط چند ایموجی فرستاده که احتمالاً به‌دلیل شرایط زیر آوار امکان نوشتن نداشته. خانواده‌اش می‌فهمند که او زنده مانده. در خانه‌شان پدرش و کودکی دیگر که احتمالاً خواهر یا برادر کوچکتر است، هم حضور داشتند. سگ‌های زنده‌یاب رفتند به سراغ نشانی از او. شاید حدود ۷۰-۸۰ نفر نیروی هلال‌احمر حضور داشتند و همان شاهد عینی می‌گوید یکی از شلوغ‌ترین جمعیت‌های حضور هلال‌احمر و آتش‌نشانی بوده که به چشمش دیده.

همه همسایه‌ها از تمام کوچه‌های اطراف جمع شده بودند؛ بیش از صد نفر آدم. شنیده بودند دختری زنده از زیر آوار دارد پیام می‌دهد. فامیل‌ها و دوستانش یکی‌یکی می‌رسیدند و با دیدن خانه فروریخته صدای جیغ بود که در میان صدای آواربرداری لودر شنیده می‌شد. مادرش طاقت نیاورد و او را بردند.

نیروهای امدادگر حتی یک ثانیه هم بیکار نبودند و در نقطه‌ای که سگ نشان داده بود، به‌دنبال ردی از ملیکا می‌گشتند. هرچند که زیر لب می‌گفتند احتمال زنده‌ماندن او اندک است؛ چراکه هیچ راه تنفسی در آن زیر نیست. بعد از پیامکی که فرستاده بود، دیگر گوشی‌اش را جواب نمی‌داد. هیچ‌کس باورش نمی‌شد خانه این‌طور ریخته است و او زیر آوار است. می‌گفتند شاید گوشی‌اش خراب شده و زنده است. همه چشم‌انتظار ملیکا بودند.
ساعت ۵ عصر

آواربرداری محلی که احتمالاً ملیکا در زیر آن بود، پنج ساعت طول کشید. تا ساعت ۵ عصر که صدای لودر خاموش شد، دو نفر از امدادگران، دو نفر رفتند به‌سمت نقطه‌ای که لودر کنده بود. همه مردم به امید اینکه او پیدا شده، آمدند سمت ساختمان و پشت نوارهای زرد ایستادند. امدادگران با یک کیسه مشکی برگشتند. صدای گریه‌های بلند در هوا دوباره ‌پیچید. ملیکا بعد از پنج ساعت جست‌وجوی بی‌وقفه، زنده نمانده بود.

نیروهای امدادگر هیچ آماری از تلفات دیگر این ساختمان نمی‌دادند. هیچ‌کدام از خانه‌های اطراف قابل‌سکونت نبودند و عده‌ای داشتند خانه‌هایشان را ترک می‌کردند. گفته می‌شود نیروهای امدادگر به‌ خانه کسانی که می‌خواستند بمانند، می‌رفتند و به‌جای شیشه‌های شکسته پلاستیک می‌کشیدند تا ساختمان قابل‌سکونت باشد.

آواربرداری تا ساعت ۷:۳۰ شب هم تمام نشد. تمام روز به پیدا کردن ملیکا گذشته بود، حتی خبری از جسم بی‌جان پدر ملیکا هم نبود. در تاریکی هوا خواهرش به جست‌وجوی پدر در کوچه فریاد می‌زد: «بابا تو رو به خدا بیا بیرون…». شب، در کوچه ملک‌الشعرای بهار تاریک‌تر از هر شب دیگری بود.