نظريه بازيها در ميدان واقعيت؛ منطق يك بحران دائمي
بشار اللقيس، روزنامهنگار و ستوننويس لبناني، اخيرا استدلالي را در خصوص شرايط منطقهاي و كنشگري ايران مطرح كرده كه با تكيه بر آن ميتوان تصويري از دورنماي آينده به دست آورد.

بشار اللقيس، روزنامهنگار و ستوننويس لبناني، اخيرا استدلالي را در خصوص شرايط منطقهاي و كنشگري ايران مطرح كرده كه با تكيه بر آن ميتوان تصويري از دورنماي آينده به دست آورد. او ميگويد جمهوري اسلامي وارد يك نقطه عطف استراتژيك در تقابل با ايالات متحده و اسراييل شده است. نقطهاي كه در آن، ادامه فشار، فرسايش و حتي جنگ، از منظر تصميمگيران ايراني، كمهزينهتر از عقبنشيني يا تسليم تلقي ميشود. در واقع راهبرد ايران از «بازدارندگي صرف» به سمت جنگ فرسايشي كنترل شده و مقاومت فزاينده تغيير كرده است. در نهايت هم نتيجه ميگيرد كه از نگاه تهران، ورود به يك فاز پرريسك اما فعال، بهتر از ماندن در مسير فرسايش يك طرفه اقتصادي و سياسي است؛ مسيري كه موجوديت ايران را در بلندمدت تقويت كرده و آن را ارتقا ميدهد.در تابع هزينه- فايده تصميمگير، هزينه مورد انتظار عقبنشيني از هزينه مورد انتظار تقابل فعال و مقاومت بيشتر قلمداد ميشود. توازن وحشت موجود باعث شده گزينه «مديريت تنش رو به بالا» براي تهران منطقيتر از عقبنشيني باشد. در واقع جمهوري اسلامي قصد دارد هزينههايي به طرف مقابل تحميل كند كه طرف مقابل مجبور به بازنگري شود. اين استراتژي فقط زماني عقلاني است كه خطاي محاسباتي رخ ندهد و بازيگر سوم غير قابل پيشبيني وارد نشود. ايران در عين حال تلاش ميكند اين رخداد را به شكل عاقلانهاي كنترل و هدايت كند تا به رفتارهاي غير قابل پيشبيني ختم نشود. بايد توجه داشت كنترل يك بازي چندعاملي، به مراتب دشوارتر از چيزي است كه تحليلها القا ميكنند. هزينه جنگ فقط در حوزه نظامي بروز نميكند، اين هزينهها درونزا و زنجيرهاي هم محسوب ميشود. نقدي كه ميتوان در خصوص اين نظريه مطرح كرد اين است كه نظريه بازيها معمولاً فرض را بر اين ميگذارد كه بازيگران، عقلاني رفتار كرده و بقا را به درستي تعريف ميكنند. اما در سياست واقعي گاهي «تصوير قدرت» جاي «بقاي واقعي» را ميگيرد. گاهي تصميمها سياسي- رواني هستند نه بهينه. از ديد نظريه بازيها انتخاب عقلاني براي جمهوري اسلامي نه تسليم، نه جنگ يا همان فرسايش قابلكنترل (Strategy of Delay + Ambiguity) و شرط بستن روي زمان خريدن، نه روي درگيري است. هدف امريكا هم طبيعتا حداكثر فشار سياسي و اقتصادي با كمترين هزينه مستقيم نظامي و حداقل ريسك بازخورد منطقهاي است. اينجا تعادل( Nash )ايجاد ميشود؛ هر دو طرف فشار بياورند اما از رفتارهاي تند و غير قابل كنترل اجتناب ميكنند. احتمالا امريكا از برتري نظامياش به صورت محدود استفاده ميكند تا نشان دهد هزينه هر تنش بالاست اما از اشغال يا جنگ تمامعيار اجتناب خواهد كرد. به اين بازي همانطور كه تحليل شد يك بازي تكرار شونده، با تعادل شكننده، ميگويند كه هيچ طرفي تمايل ندارد بازي تقابل نظامي را بهطور كامل به هم بزند. عمليات نظامي محدود امريكا، بلافاصله تهران را وارد يك بازي سهگزينهاي كلاسيك ميكند. بدترين انتخاب براي امريكاييها، درگيري مستقيم نظامي است. چون بازي را از «فرسايش كنترلشده» به «تصاعد متقابل» ارتقا ميدهد. پاسخ غيرمستقيم و غيرهم سطح محتملترين اقدام است تا امريكا نتواند «دورهاي متعدد عمليات مستقيم» را توجيه كند. بعد از ديدن واكنش ايران، امريكا وارد چرخه مشكلاتي شده است كه خروج از آن به اين سادگيها نخواهد بود. اگر هيچ خطاي محاسباتي براي بازيگران رخ ندهد، تعادل جديد يك پله بالاتر از قبل، اما هنوز پايينتر از آستانه جنگ است. نهايتا اينكه هر دو طرف دنبال اين هستند كه طرف مقابل اول اشتباه كند تا بازي تقابل وارد فازي شود كه آسيبهاي آن متوجه آغازكننده تنازع باشد. امريكا به عنوان آغازكننده تنازع امروز بيشترين فشارها را متحمل شده است. از ديد جمهوري اسلامي, يك بازي تنبيهي نامتقارن آغاز شده كه در آن، عقبنشيني پاداش ندارد. دقت كنيد نظريه بازيها در اين سطح از تعارض، بيشتر ابزار توصيفي است. مذاكرات به نتيجه نرسيد چون هيچكدام از طرفين حاضر نشدند تابع مطلوبيتشان را تغيير دهند. نه ايران حاضر بود از حق غنيسازياش كوتاه بيايد و نه امريكا توان عقبنشيني از خواستههايش را داشت. بازار با ريسك ژئوپليتيك روبهرو شده است و نوسانات همه بازيگران مقابل را تحت تاثير قرار داده است. كافي است شاخصهاي اقتصادي بينالمللي را مرور كنيد تا به اين واقعيت روشن پي ببريد.