آزمون «تضمينها» در ميانه پيوند ديپلماسي و ميدان
دورنماي دور سوم مذاكرات را چطور ميتوان تحليل كرد؟ آيا دو طرف به سمت بهبود و توافق گام برداشتهاند يا اينكه معادلات ناگشوده همچنان وجود دارد؟ براي پاسخ به اين پرسش نياز به فكتهاي دقيق و اطلاعات شفاف وجود دارد.

دورنماي دور سوم مذاكرات را چطور ميتوان تحليل كرد؟ آيا دو طرف به سمت بهبود و توافق گام برداشتهاند يا اينكه معادلات ناگشوده همچنان وجود دارد؟ براي پاسخ به اين پرسش نياز به فكتهاي دقيق و اطلاعات شفاف وجود دارد. دادههايي كه هنوز كاملا ارايه نشدهاند. اما صحبتهاي وزير امور خارجه ايران و برخي مقامات امريكايي از جمله ونس، معاون رييسجمهور امريكا نشان ميدهد كه نشانههاي روشني نسبت به قبل وجود دارد. بحث درباره دور سوم مذاكرات، همزمان با پيامهايي از جنس «مذاكره ادامه دارد» از يك طرف تاكيد بر «آمادگي كامل» در عرصه ميداني از سوي ديگر، دوباره همان دوگانه آشناي سياست خارجي، ايران را به صدر اخبار آورده است: «ديپلماسي» و «ميدان». به نظرم در تاريخ ديپلماسي جهان از ابتداي تاريخ تاكنون و به خصوص از قرن 20 به اين سو كه ديپلماسي رشد بسياري كرد، از نظر فرمولهاي به كار گرفته شده، مشاركت نيروهاي نظامي و انتظار ابرقدرت جهان به نتايج ديپلماسي و مذاكرات و...هرگز ديپلماسي به اين حد و اوج نرسيده بود. توجه جهاني به ديپلماسي هم هرگز به اين حد نبوده است. امروز چشم بسياري از كشورهاي جهان به ژنو دوخته شده تا متوجه شوند آيا نتايج مذاكرات مثبت است يا نه؟ حتي «نيروي نظامي قدرت جهان منتظر نتيجه» اين روند است. اهميت ماجرا فقط به متن مذاكرات محدود نيست، بلكه به اين گره خورده كه آرايش و تنظيمات قدرت در سطح جهاني، به نوعي به نتيجه همين روند وابسته يا دستكم متاثر از آن است. از سوي ديگر مهرههاي شركتكننده در مذاكرات ديپلماتهاي مشهور و اسم و رسمداري نيستند. اين روند به خصوص در خصوص مذاكرهكنندگان امريكايي مشهودتر است. وليكن از نظر قدرتهاي دو طرف اين مذاكرات بسيار مهم است. جريان انقلاب اسلامي كه به تمدن اسلامي پيوند خورده و جريات ترامپ كه پيوند صهيونيسم و صليبيون است. در همين چارچوب، هرچند «اروپا در مذاكرات حضور ندارد»، اما بيترديد اروپا «در جبهه ترامپ است». هدف اين صورتبندي آن است كه نشان داده شود حتي غيبت رسمي برخي بازيگران در ميز مذاكره، به معني بياثري آنها در معادله نيست. نفس ورود به چنين مواجههاي، به منزله به رسميت شناخته شدن وزن ايران در سطحي بالاتر از يك پرونده موردي است. «آزاديخواهان جهان» در يك سطحي از فضاي عمومي، نوعي همدلي يا حمايت از ايران نشان دادهاند و اين نشانهاي از جابهجايي افكار عمومي يا مشروعيتسازي در سطحي فراتر از دولتهاست، البته توافق يا تفاهم بدون تضمينهاي معتبر ميتواند به چرخه تكرارِ تعهد و خروج و فشار برگردد. گفتوگوها «وارد يك عرصه مثبت» شده، اما نگراني طرف مقابل نيز اين است كه نميتوانند از ايران همه امتيازات ممكن را اخذ كنند، چراكه ابزارهاي فشار را «قبل از اين» آزمودهاند. جنگ، فشارهاي اقتصادي و مجموعه مجازاتها و محدوديتها. جمعبندي او اين است كه ايران در وضعيتي قرار گرفته كه از دل اين تجربهها، نوعي «اطمينان» و «مسووليت» پيدا كرده است. اين آسيبناپذيري به اين معناست كه نتيجه هر چه باشد-چه گفته شود مذاكرات شكست خورد، چه پيشرفت كرد يا حتي متوقف شد-اصل حضور ايران در اين سطح از بازي و ايستادگي در برابر فشارهاي پيشين، اجازه «شكست تحميلي» را نميدهد.
اگر مذاكرات را فقط در قالب «يك اتاق، نماينده ايران، نماينده امريكا و ميانجي عماني» ببينيم، «نگاه بسيار نادرستي از واقعيت» خواهيم داشت. آنچه رخ ميدهد «دو تمدن، دو نيروي بزرگ» است و حتي بازيگران پشت صحنه نيز اهميت دارند. در همين چارچوب، چين و روسيه و هند و... پشت سر ايران هستند و اين پشتيباني را نه صرفا حمايت مقطعي، بلكه مرتبط با «يك قانون جديد» و نظم در حال تغيير ميتوان تفسير كرد. با اين توضيحات ايران در حال رقم زدن به دستاوردهاي تاريخي در مذاكرات است . دستاوردهايي كه فارغ از نتيجه مذاكرات ميتوان آن را مهم تلقي كرد. در نهايت اخبار خوش مذاكرات و توافق اگر واقعا نهايي شود، يك موفقيت تاريخي به نفع ايران خواهد بود.
