طنابكشي اقتصاد جهاني و سرنوشت ايران
اقتصاد جهاني وارد مرحلهاي شده كه ديگر با نسخههاي كلاسيك قابل توضيح نيست. مرحلهاي كه در آن چين حاضر به تغيير الگوي رفتاري خود نيست، امريكا و اروپا افول جايگاهشان را برنميتابند و ايران همچنان تورم را به عنوان راهحل نانوشته مشكلاتش به كار ميگيرد.

اقتصاد جهاني وارد مرحلهاي شده كه ديگر با نسخههاي كلاسيك قابل توضيح نيست. مرحلهاي كه در آن چين حاضر به تغيير الگوي رفتاري خود نيست، امريكا و اروپا افول جايگاهشان را برنميتابند و ايران همچنان تورم را به عنوان راهحل نانوشته مشكلاتش به كار ميگيرد. حاصل اين وضعيت، نوعي «چسبندگي» و در نهايت «طنابكشي اقتصادي» است. رقابتي فرسايشي كه برنده و بازندهاش را تورم مشخص ميكند.اقتصاد جهاني به نقطهاي رسيده كه ميتوان آن را يك فاز خاص و تعيينكننده ناميد؛ فازي كه در آن ديگر مساله رشد يا ركود ساده مطرح نيست، بلكه بحث بر سر تغيير اجباري الگوهاي رفتاري بازيگران اصلي اقتصاد جهاني است. در كانون اين تحولات، چين قرار دارد، كشوري كه طي دهههاي گذشته با تكيه بر پسانداز بالا هدايت آن به سمت توليد، به موتور رشد جهان تبديل شد. اما اكنون به نظر ميرسد استراتژي مسلط در جهان، به ويژه از سوي امريكا و اروپا، معطوف به اين هدف شده كه چين را وادار كند اين الگوي «مطلوب خودش» را تغيير دهد. مساله اينجاست كه اگر چين با همين دست فرماني كه در حال طي طريق است حركت كند، نتيجهاش چيزي جز تنزل جايگاه امريكا و اروپا به قدرتهاي درجه دو جهاني نخواهد بود. واقعيت اين است كه غرب چنين سرنوشتي را نميپذيرد. شواهد سياسي و اقتصادي هم اين گزاره را تأييد ميكند. از بازگشت گفتمانهاي راديكال در سياست امريكا گرفته تا جذابيت ظاهري چهرههايي مانند ترامپ در بخشهايي از آمريکا كه دقيقا بر نارضايتي مردم ايالات متحده از وضعيت موجود و شكست الگوي قبلي جهانيسازي سوار شدهاند. اين جذابيت، نشانه يك اختلال عميق در سيستمي است كه اجازه داده توليدات امريكايي به راحتي وارد چين شود، اما خود امريكا از ثمرات آن بيبهره بماند. در چنين شرايطي، جهان به وضعيتي رسيده كه ميتوان آن را «چسبندگي» ناميد. وضعيتي كه در آن بازيگران اصلي نه توان عقبنشيني دارند و نه اراده تغيير واقعي. مساله اين است كه چين رفتار خود را تغيير نميدهد، امريكا و اروپا عقبنشيني را برنميتابند و نتيجه، نوعي بنبست فرسايشي در اقتصاد جهاني است. اما اين تصوير جهاني، وقتي به ايران ميرسد، ابعاد پيچيدهتر و البته نگرانكنندهتري پيدا ميكند. در ايران نيز نوعي چسبندگي ديده ميشود. با اين تفاوت كه اين چسبندگي نه به توليد، بلكه به پسانداز اسمي و استفاده مزمن از تورم گره خورده است. واقعيت تلخ آن است كه نشانهاي از اراده جدي براي حل مشكلات بدون توسل به تورم ديده نميشود. تورم، عملا به ابزاري پنهان اما دايمي براي حل ناترازيها، كسريها و تعارضات اقتصادي تبديل شده است.پسانداز در اقتصاد ايران، به شكلي شگفتانگيز دچار انجماد شده است. نه به سمت توليد هدايت ميشود و نه به خلق ارزش واقعي ميانجامد. اين وضعيت، اقتصاد كشور را وارد مرحلهاي كرده كه ميتوان آن را مرحله طنابكشي ناميد. در يك سوي اين طناب، فشارهاي تورمي قرار دارد و در سوي ديگر، معيشت مردم، ثبات اقتصادي و اعتماد عمومي؛ كشمكشي كه هر روز شديدتر ميشود و نشانههاي آن را ميتوان به وضوح در اطراف خود ديد.نكته مهمتر اينجاست كه حتي مداخله هم لزوما راهگشا نيست. چه كسي دخالت كند؟ با چه ابزاري؟ و در چه زماني؟ تجربه نشان داده كه در اين نوع طنابكشي، مداخلات ديرهنگام يا ناهماهنگ نه تنها مساله را حل نميكند، بلكه گاهي آن را تشديد هم ميكند. به همين دليل است كه گفته ميشود اگر كسي هم دخالت نكند، يا حتي اگر دخالت كند، تفاوت چنداني در نتيجه نهايي ايجاد نخواهد شد.در نهايت، تكليف اين مسابقه فرسايشي را تورم مشخص ميكند. همان متغيري كه هم در اقتصاد جهاني نقش پنهان دارد و هم در اقتصاد ايران نقش آشكار. تورم، داور نانوشته اين بازي است. داوري كه بيرحمانه عمل ميكند و هزينه تصميم نگرفتن، تعلل و چسبندگي به الگوهاي ناكارآمد را مستقيما از جيب جامعه ميگيرد.اقتصاد ايران، نيز در لحظه انتخاب سرنوشتساز قرار دارد، اما تا زماني كه اين انتخاب به تعويق بيفتد، طنابكشي ادامه خواهد داشت و فشار، هر روز سنگينتر از قبل، بر دوش ضعيفترين حلقه اين زنجير يعني دهكهاي كمبرخوردار وارد ميشود.
