شماره امروز: ۵۴۷

درس هایی که باید از تاریخ آموخت

| کدخبر: 139277 | |

یک نظم جهانی ثابت امری نادر است. نظم جهانی که پس از یک مناقشه بزرگ به وجود می‌آید همزمان، شرایط و میل به نسخه‌ای جدید از خود را نیز ایجاد می‌کند.

ریچارد هاس|

رییس شورای روابط خارجی‌امریکا |

مترجم:  بهاره محبی|

یک نظم جهانی ثابت امری نادر است. نظم جهانی که پس از یک مناقشه بزرگ به وجود می‌آید همزمان، شرایط و میل به نسخه‌ای جدید از خود را نیز ایجاد می‌کند. این نظم تقسیم قدرت پایدار و پذیرش گسترده قوانینش را می‌خواهد، قوانینی که روابط حاکم بر بین‌الملل را اداره می‌کند؛ و از آنجایی که چنین نظمی ایجاد می‌شود و نه متولد، نیازمند نوع مدرنی از حکومتداری است. مهم نیست که شرایط آغازین از چه میزان پختگی برخوردار بوده یا تمایلات اولیه برای ایجاد چنین نظمی چقدر شدید بوده، وقتی شرایط تغییر می‌کند و بحران‌ها آن را به چالش می‌کشند، حفظ این نظم نیازمند دیپلماسی خلاق، نهادهای کارآمد، و اقدامات موثر برای تنظیم مجدد آن است.

در نهایت اما، نظمی که به بهترین شکل ممکن مدیریت شده هم ‌ناگزیز محکوم به فناست. توازن قدرتی که پایه‌های چنین نظمی بوده خود نامتوازن می‌شود. نهادهای حامی این نظم نمی‌توانند خود را با شرایط جدید وفق دهند. برخی کشورها در نتیجه تغییر ظرفیت‌ها، اهداف ناپاپدار و رشد جاه‌طلبی‌ها سقوط می‌کنند و برخی کشورها ظهور. کسانی که مسوول حفظ نظم هستند در تصمیمات خود دچار لغزش می‌شوند؛ چه آنها باید گرفته می‌شد و نشد، و چه آنهایی که نباید گرفته می‌شد و اتخاذ شد.

اما اگر پایان هر نظمی اجتناب‎ناپذیر است، زمان این پایان و چگونگی آن نیست؛ در ضمن تبعات فروپاشی چنین نظمی هم می‌تواند اجتناب‌ناپذیر نباشد. نظم‌ها تمایل دارند که به جای فروپاشی ناگهانی، زوال‌شان تدریجی باشد. همانطور که حفظ نظم به حکومتداری مدرن و اقدامات کارآمد بستگی دارد، سیاست خوب و دیپلماسی فعال هم می‌تواند به درنظر گرفتن این مساله کمک کند که زوال و فروپاشی نظم موجود چطور باید باشد و تبعات چنین اتفاقی چه خواهد بود. اما تحقق چنین امری، پیش‌نیازهایی لازم دارد: به‎رسمیت شناختن اینکه نظم پیشین هیچگاه بازنخواهد گشت و اینکه تلاش‌ها برای احیای آن بیهوده خواهد بود. بنا براین با هر پایانی، پذیرش چنین پایانی باید وجود داشته باشد تا بتوان روبه جلو حرکت کرد.

کارشناسان و متخصصان در جست‌وجو برای برقراری توازن در جهان امروز به گذشته نگاه کرده‌اند به عصر یونان باستان، جایی که ظهور قدرتی جدید باعث وقوع جنگ میان آتن و اسپارتا شد؛ همچنین به دوره پس از جنگ جهانی اول، زمانی که آلمان و ژاپن با نادیده گرفتن توافق‌ها به همسایگان خود حمله کردند و ایالات متحده انزواگرا و بیشتر اروپا برای مقابله با آنها دست به دست هم دادند. اما واقعه‌ای که می‌تواند بیشترین روشنگری را درباره شرایط امروز جهان داشته باشد مربوط به زمانی است که کنسرت اروپا در قرن نوزدهم شکل گرفت؛ مهم‌ترین و موفق‌ترین تلاش برای ساختن و حفظ نظم جهانی تا به امروز.‌ (کنسرت اروپا یا توافق و هماهنگی اروپا به توافق‌های کشورهای روسیه، اتریش، پروس و بریتانیا گفته می‌شود که پس از شکست ناپلئون با حضور نمایندگان کشورهای اروپایی در پی کنگره وین بسته شد.) از 1815میلادی تا آغاز جنگ جهانی اول یعنی یک قرن بعد، نظم ایجاد شده در کنگره وین بسیاری از روابط بین‌الملل را تعریف و بسیاری از قوانین بنیادین در حوزه رفتارهای بین‌المللی را تعیین می‌کرد (حتی اگر اغلب آنان با موفقیت اجرا نمی‌شدند.) این نظم نشان می‌دهد که در یک جهان چند قطبی چگونه می‌توان امنیت را مدیریت کرد.

سقوط نظم و آنچه پس از آن رخ داد، درس‌های آموزنده‌ و هشداری فوری برای امروز ما دارد. قرار گرفتن یک نظم در مسیر بی‌بازگشت فروپاشی به این معنی نیست که هرج‌ومرج یا فجایع پس از این فروپاشی نیز اجتناب‌ناپذیر است. اما اگر فروپاشی نظم جهانی به خوبی مدیریت نشود، فاجعه پس از آن قطعا اتفاق خواهد افتاد.

   روزهای پس از فاجعه

نظم جهانی نیمه دوم قرن بیستم و نیمه اول قرن بیست‎ویکم نتیجه گذر از دو جنگ جهانی بود. نظم قرن نوزدهم هم در پی یک فاجعه بین‌المللی حاکم شد: جنگ‌های ناپلئونی که پس از انقلاب فرانسه و ظهور ناپلئون بناپارت برای بیش از یک دهه اروپا را فراگرفت. پس از شکست ناپلئون و ارتشش در جنگ، هم‌پیمانان پیروز (اتریش، پروس، روسیه و انگلستان) که قدرت‌های بزرگ امروز جامعه جهانی هستند در سال‌های 1814 و 1815 میلادی در وین گردهم آمدند. آنها در کنگره وین تمهیداتی را اندیشیدند تا مطمئن شوند که ارتش فرانسه دیگر هرگز نخواهد توانست دولت‌های آنان را تهدید کند و جنبش‌های انقلابی هم هیچگاه پادشاهی‌های آنان را تهدید نخواهد کرد. قدرت‌های پیروز همچنین برای پیوستن دوباره فرانسه دست به انتخابی عاقلانه زدند و مسیری را طی کردند که کاملا متفاوت از نحوه برخورد با آلمان پس از جنگ جهانی اول یا برخورد با روسیه در پی تضعیف در جنگ سرد بود.

کنگره نظامی را موسوم به «کنسرت اروپا» بنا کرد. گرچه مرکز کنسرت در اروپا بود اما نظم بین‌المللی وقت خود را با توجه به موقعیت برتر اروپا و اروپایی‌ها در جهان تشکیل داد. مجموعه‌ای از درک متقابل درباره روابط میان دولت‌ها وجود داشت که مهم‌ترینش توافق بر سر جلوگیری از تهاجم به کشوری دیگر یا دخالت در امور داخلی کشوری خاص بدون اجازه این کنسرت بود. یک توازن نظامی محکم مانع این می‌شد که از همان ابتدا کشوری وسوسه شود تا نظم موجود را از میان ببرد. هرگاه اتفاق مهمی رخ می‌داد وزرای خارجه با یکدیگر دیدار می‌کردند. کنسرت درباره هر مساله‌ای در جهان رویکردی محافظه‌کارانه داشت. پیمان وین تعدیل‌های سرزمینی زیادی ایجاد کرد و پس از آن بود که مرزهای اروپایی را کاملا مشخص کرده و باعث شد تا تغییرات تنها زمانی اجرایی شوند که مورد موافقیت همگان قرار گرفته باشد. کنسرت همچنین به کمک پادشاهی‌ها آمد و کشورهای دیگر را ترغیب کرد تا هر زمانی که انقلاب‌های مردمی موجودیت نظام‌های پادشاهی را تهدید کرد، به آنها کمک کند؛ از جمله فرانسه که در سال 1823 میلادی به کمک اسپانیا آمد.

دلیل کارآمدی کنسرت این نبود که قدرت‌های بزرگ بر سر همه امور به یک توافق کامل رسیده بودند؛ این نظام کارآمد بود به این دلیل که هر دولتی برای حمایت از این نظام کلی دلایل خاص خود را داشت. اتریش بیشتر از همه‌چیز نگران مقاومت در برابر نیروهای لیبرالیسم بود که نظام سلطنتی این کشور را تهدید می‌کرد. انگستان روی چالش فرانسه تمرکز کرده بود و همزمان مراقب تهدید بالقوه از سوی روسیه بود (به این معنی که نمی‌خواست فرانسه بیش از اندازه تضعیف شود تا نتواند در صورت جدی شدن تهدید از جانب روسیه به کمک لندن بیاید.) گرچه دولت‌ها دلایل خاص خود را برای حفظ نظم آن زمان داشتند اما منافع مشترک به اندازه‌ای بود که کنسرت مانع از جنگ میان قدرت‌های بزرگ آن روز شده بود.

کنسرت به‌لحاظ فنی یک قرن دوام آورد؛ یعنی درست تا جنگ جهانی اول. اما مدت‌ها پیش از فروپاشی رسمی، نقش موثر و کارآمد خود را از دست داده بود. موج‌های انقلابی که در سال‌های 1830 و 1848 میلادی اروپا را در نوردید، آشکار کرد که اعضای کنسرت برای حفظ آن در برابر فشار افکار عمومی محدودیت‌های جدی دارند. و در نتیجه این شرایط بود که جنگ کریمه به وقوع پیوست.

جنگی که در ظاهر برای سرنوشت مسیحیانی بود که در امپراتوری عثمانی زندگی می‌کردند اما در واقع، ضعف امپراتوری عثمانی و جنگ برای تصاحب کنترل منطقه بود. جنگ فرانسه، انگلستان و امپراتوری عثمانی را در برابر روسیه قرار داد و از سال 1853 تا 1856 یعنی حدود دو سال نیم طول کشید. جنگ پرهزینه کریمه محدودیت‌های کنسرت را برای جلوگیری از نزاع بزرگ برجسته کرد؛ نزاع بزرگی که در نهایت به قیمت موجودیت کنسرت تمام شد. جنگ‌های بعدی میان اتریش و پروس، همچنین پروس و فرانسه نشان داد پس از یک وقفه طولانی درگیری به قلب اروپا و میان قدرت‌های برتر بازگشته است. به نظر می‌رسید که چالش‌ها برای یک دوره پایان یافته اما بعدها مشخص شد که این عقیده توهمی بیش نبوده است. در پس پرده، قدرت آلمان قدرت آلمان بیشتر می‌شد و قدرت امپراتوری‌ها روندی نزولی داشته است. مجموع این عوامل آغاز جنگ جهانی اول و پایان کسنرت اروپا را رقم زد.

   چه چیزی نظم را تضعیف می‌کند؟

چه درس‌هایی می‌توان از این تاریخ گرفت؟ ظهور و سقوط قدرت‌ها باعث تغییرات در شرایط اقتصادی، انسجام سیاسی و قدرت نظامی می‌شود و این عوامل توان دولت‌ها را در آنچه که فراتر از مرزهای خود می‌توانند انجام دهند یا تمایل دارند که انجام دهند، تعیین می‌کند؛ به همین دلیل ظهور و سقوط دولت‌ها عاملی تعیین‌کننده در پایداری نظم غالب است. در جریان نیمه دوم قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم، یک آلمان قدرتمند یکپارچه و یک ژاپن مدرن ظهور کرد، امپراتوری عثمانی و روسیه تزاری ضعیف شدند و فرانسه و انگلستان قوی‌تر شدند اما نه آن اندازه که باید. این تغییرات توازن قدرتی را که بنیان کنسرت اروپا بر آن نهاده شده بود برهم زد. تغییرات تکنولوژیکی و سیاسی هم توازن پیشین را تغییر داد. بر اساس کنسرت، خواست مردم برای مشارکت دموکراتیک در نظام سیاسی و گسترش تمایلات ملی‌گرایانه وضعیت موجود در بسیاری از کشورها را به هم ریخت آن هم در شرایطی که شکل‌های جدیدی از حمل و نقل، ارتباطات و جنگ‌افزارها صحنه سیاست، اقتصاد و جنگ را تغییر داده بودند؛ شرایطی که باعث شد تا کنسرت به تدریج از میان برود.

البته اینکه برای تحلیل شرایط موجود فقط تاریخ را درنظر بگیریم، ممکن است رویکردی بیش از اندازه جبرگرایانه باشد. اینکه کنسرت تشکیل شد و تا جایی که می‌توانست دوام آورد، نشان می‌دهد که مردم تفاوت ایجاد کردند. دیپلمات‌هایی که دست اندرکار ایجاد کنسرت بودند از جمله مترنیخ از اتریش، تالیران از فرانسه، کستلری از انگلستان، استثناء بودند. واقعیت این است که کنسرت با وجود شکاف میان دو کشور نسبتا لیبرال فرانسه و بریتانیا، صلح را حفظ کرد و شراکت محافظه‌کارانه‌تر آنها نشان می‌دهند که کشورهایی با نظام‌های سیاسی متفاوت و ترجیحات مختلف، می‌توانند برای حفظ نظم بین‌المللی با یکدیگر همکاری کنند. جنگ کریمه شاید می‌توانست اتفاق نیفتد اگر رهبران تواناتر در صحنه بودند. کاملا واضح است که اقدامات روسیه باعث شد که فرانسه و بریتانیا دست به اقدام نظامی بزنند. واکنش نظامی فرانسه و بریتانیا قدرت و خطر ملی‌گرایی را هم برجسته‌ کرد. جنگ جهانی اول به بخش کوچکی ختم نشد چرا که جانشینان اوتو فون بیسمارک صدراعظم آلمان، قادر نبود تا بر قدرت دولت مدرن آلمان آنطور که باید نظارت داشته باشند.

دو عبرت تاریخی دیگر هم وجود دارد. نخست، این فقط مسائل کلیدی و حساس نیست که می‌تواند باعث فروپاشی نظم شود. قدرت برتر کنسرت به‌دلیل اختلافات نظم اجتماعی و سیاسی در اروپا از میان نرفت؛ کنسرت به‌دلیل رقابت‌های حاشیه‌ای دچار فروپاشی شد. دوم، از آنجایی که نظم‌ها به پایان تدریجی تمایل دارند تا توقف ناگهانی، روند زوال اغلب برای تصمیم‌سازان آشکار نیست، مگر زمانی که تحولات بطور چشمگیری پیش رفته باشند. زمانی مشخص نیست که کنسرت اروپا دیگر کمکی به برقراری صلح نمی‌کند که جنگ جهانی اول آغاز شد؛ آن زمان دیگر برای حفظ کنسرت یا حتی مدیریت چگونگی انحلال آن هم بسیار دیر شده بود.

   داستان دو نظم

نظم جهانی شکل گرفته پس از جنگ جهانی دوم از دو نظم موازی تشکیل شد. یکی برآمده از جنگ سرد میان ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی بود. از آنجایی که هسته اصلی این نظم موازنه سخت قدرت نظامی در اروپا و آسیا بود توسط بازدارندگی هسته‌ای حمایت می‌شد. دو طرف سطحی از محدودیت را در رقابت‌شان نشان داده بودند. در این دوره عقب راندن حریف (که در عصر پساجنگ سرد تغییر رژیم نام گرفته) به عنوان اقدامی نامعقول و بی‌پروا رد شده بود. هر دو طرف قوانین غیررسمی این بازی را که شامل احترام به حیات خلوت و متحدان یکدیگر بود، رعایت می‌کردند. آنها سرانجام در نظم سیاسی اروپا به درکی متقابل رسیدند، در اروپایی که مرکز رقابت جنگ سرد بود و در سال 1975میلادی تفاهم‌نامه‌ای را در هلسینکی امضا کردند. حتی در این دنیای دوقطبی، دو قدرت بر سر چگونگی رقابت بزرگ توافق کرده بودند و میان آنها نظمی برقرار بود.

نظم دیگر پس از جنگ جهانی دوم، نظم لیبرالی بود که در کنار نظم جنگ سرد به کار خود ادامه می‌داد. دموکراسی‌ها شرکت‌کنندگان اصلی در این میدان بودند که از ابزار حمایتی و تجارت برای تقویت روابط با یکدیگر و احترام به حاکمیت قانون در داخل و روابط بین کشورها استفاده می‌کردند. بُعد اقتصادی این نظم طراحی شده بود تا روابط جهان را بر اساس تجارت، توسعه و عملیات‌های موفق پولی تعریف کند. تجارت آزاد موتور محرکه رشد اقتصادی بود و کشورها را به یکدیگر وصل می‌کرد تا هزینه‌های جنگ را برای جهان افزایش دهد. در این دوره دلار به عنوان ارز جهانی پذیرفته شد.

بُعد دیپلماتیک این نظم، نقش سازمان ملل متحد را برجسته کرد. پس از جنگ جهانی دوم این ایده شکل گرفت که ایجاد یک انجمن دایمی جهانی می‌تواند مانع ایجاد اختلاف شده و در صورت بروز اختلاف، آن را رفع کند. شورای امنیت سازمان ملل متشکل از پنج عضو دایمی و چندین عضو غیردایم هم می‌تواند روابط بین‌المللی را هماهنگ کند. با این حال ایجاد این نظم به این بستگی داشت که جهان غیرکمونیست (به‌ویژه متحدان ایالات متحده) برتری امریکا را بپذیرند.

هر دو نظمی که اشاره شد در خدمت منافع ایالات متحده بود. در دوران جنگ سرد، نگه داشتن صلح در اروپا و آسیا به قیمت رشد اقتصادی کم‌دردسر ایالات متحده تمام شد. افزایش تجارت بین‌المللی و فرصت‌های سرمایه‌گذاری به رشد اقتصادی ایالات متحده کمک کرد. در طول زمان، کشورهای بیشتری به جرگه دموکراسی‌ها پیوستند. نظم موجود آنطور که باید نظر جمعی را منعکس نمی‌کرد اما از آنجایی که منافع هر کشوری را تاحدی تامین می‌کرد، بطور مستقیم به چالش کشیده نمی‌شد. هر جایی که سیاست خارجی امریکا به مشکل برمی‌خورد ـ مانند ویتنام و عراق ـ دلیلش تعهد متحدان واشنگتن به نظم جهانی یا ملاحظات آنها در این باره نبود، بلکه تصمیم‌های از سر کم‌اطلاعی بود که جنگ‌های پرهزینه‌ای را به آنان تحمیل کرد.

   نشانه‌های فروپاشی

امروزه، هر دو نظم رو به زوال رفته‌اند. گرچه جنگ سرد خود مدت‌هاست که به پایان رسیده، نظمی که ایجاد کرد به‌دلیل تلاش‌های غرب برای ادغام روسیه در نظم جهان لیبرال دستاورد کمی داشت. یکی از نشانه‌های زوال نظم جنگ سرد حمله سال 1990 صدام حسین به کویت بود، اقدامی که اگر سال‌های پیشتر اتفاق افتاده بود مسکو به احتمال زیاد مانع از آن می‌شد اما در آن زمان، اقدامی به‌شدت پرمخاطره بود. گرچه بازدارندگی هسته‌ای همچنان پابرجاست، اما برخی از توافق‌های کنترل تسلیحاتی از میان رفته و برخی دیگر نیز دچار فرسودگی شده‌اند.

گرچه روسیه همواره از مواجهه مستقیم نظامی با ناتو خودداری کرده است، اما کاملا نشان داده که علاقه‌مند به تغییر شرایط است از طریق استفاده از نیروی نظامی در گرجستان در سال 2008 و در اوکراین از سال 2014، مداخله نظامی در سوریه، و حملات سایبری مخرب علیه ایالات متحده و اروپا با هدف تاثیرگذاری بر تحولات سیاسی در این کشورها. این اقدامات به نوعی نشان‌دهنده نارضایتی از محدودیت‌های اعمال‌شده توسط نظم پیشین است. از نگاه روسیه هم، توسعه ناتو نشان‌دهنده نارضایتی از نظم فعلی جهانی است. روسیه هم جنگ 2003 عراق و تجاوز نظامی ناتو به لیبی در سال 2011میلادی که با اهداف بشردوستانه انجام شد اما سریعا به تغییر رژیم در این کشور تبدیل شد را اقداماتی نادرست و مخالف با مفاهیم نظم جهانی می‌داند.

نظم لیبرال نشانه‌های زوال خود را به نمایش گذاشته است. اقتدارگرایی بار دیگر در حال ظهور است آن هم نه در کشورهایی که به عنوان نماد اقتدارگرایی شناخته شده‌اند از جمله چین و روسیه، بلکه در فیلیپین، ترکیه و اروپای شرقی. تجارت جهانی توسعه یافته اما طیف گسترده‌ای از مذاکرات تجاری اخیر بدون توافق به پایان رسیده و سازمان تجارت جهانی (WTO) ثابت کرده که قادر نیست چالش‌های امروز چون موانع غیرتعرفه‌ای تجاری و سرقت مالکیت معنوی را حل و فصل کند. انتقادها از اینکه ایالات متحده از دلار برای اعمال تحریم‌ها استفاده می‌کند در حال افزایش است و در کنار آن انباشت بدهی کشورها نیز به نگرانی جدی تبدیل شده است.

شورای امنیت سازمان ملل نسبت کمی با بیشتر درگیری‌های جهان دارد و توافق‌های بین‌المللی برای مقابله با چالش‌های جهانی‌سازی بطور گسترده‌ای با شکست مواجه شده‌اند. ترکیب شورای امنیت هر روز کمتر از گذشته از توزیع واقعی قدرت در جهان فاصله می‌گیرد. پیمان منع گسترش تسلیحات هسته‌ای تنها به پنج کشور اجازه می‌دهد تا تسلیحات هسته‌ای داشته باشند اما تعداد این کشورها اکنون به 9 رسیده است. اتحادیه اروپا به عنوان یکی از مهم‌ترین توافق‌های منطقه‌ای با چالش برگزیت و اختلافات بر سر سیاست‌های مهاجرتی روبروست. و کشورها در اقصی نقاط جهان بطور روزافزونی در برابر برتری و تقدم امریکا مقاومت می‌کنند.

   تغییرات قدرت

این اتفاقات چرا روی می‌دهد؟ نگاه کردن به دلایل زوال تدریجی کنسرت اروپا می‌تواند آموزنده باشد. نظم امروز جهان تلاش می‌کند تا خود را با تغییرات قدرت سازگار کند از جمله خیزش چین، ظهور چندین قدرت متوسط (به‌ویژه ایران و کره‌شمالی) که جنبه‌های مهمی از نظم فعلی را رد می‌کنند، و تولد قدرت‌های غیردولتی (از کارتل‌های موادمخدر گرفته تا شبکه‌های تروریستی) که می‌توانند تهدیدی جدی برای نظم میان دولت‌ها به شمار روند.   بسترهای فناوری و سیاسی جهان امروز هم تغییر کرده است. جهانی‌شدن‌آثار بی‌ثبات‌‌کننده‌ای داشته است از تغییرات اقلیمی گرفته تا گسترش تکنولوژی و قرار گرفتن آن در دست گروه‌ها و کسانی که قصد بر هم زدن نظم جهانی را دارند. ملی‌گرایی و پوپولیسم در نتیجه بیشتر شدن نابرابری در کشورها، اختلالات پس از بحران بزرگ مالی 2008، از دست رفتن مشاغل به‌دلیل توسعه فناوری و تجارت، تشدید بحران مهاجرت و پناهجویان، قدرت شبکه‌های اجتماعی در نفرت‌پراکنی شیوع پیدا کرده است.

این در حالی است که به‌نظر می‌رسد حکومتداری مدرن وجود ندارد. نهادهای بین‌المللی قادر نیستند تا خود را با شرایط وفق دهند. هیچ‌کس به‌دنبال طرح برای اصلاح ساختار شورای امنیت نیست و اصولا هر تلاشی برای اصلاح نیز بی‌فایده خواهد بود چون آنهایی که نفوذ خود را از دست داده اما جایگاه خود را هنوز دارند، جلوی هرگونه تغییری را می‌گیرند.

   مدیریت فروپاشی

با توجه به تغییراتی که اشاره شد، احیای نظم پیشین غیرممکن خواهد بود. از طرفی با توجه به چالش‌هایی که در پیش است اینکه بخواهیم نظم پیشین نیز احیا کنیم، کافی نخواهد بود. همانطور که پیشتر گفته شد داستان زوال تدریجی کنسرت اروپا عبرت و هشداری در خود دارد. برای ایالات متحده این هشدار را دارد که باید برخی جنبه‌های نظم قدیمی را تقویت کرده و این نظم را با اقداماتی متناسب با پویایی قدرت و مشکلات جدید جهانی تکمیل کند. ایالات متحده باید مقابله با کنترل تسلیحات را بیشتر کرده و از توافق‌نامه‌های عدم گسترش تسلیحات حمایت کند، متحدانش در اروپا و آسیا را تقویت کند، کشورهای ضعیفی را که قادر به مبارزه با تروریست‌ها، کارتل‌ها و باندهای موادمخدر نیستند تقویت کند. در ضمن نباید از نزدیک شدن به چین و روسیه در جنبه‌های جهانی و منطقه‌ای نظم جهانی غافل شود؛ چنین کاری نیازمند مجموعه‌ای از مصالحه‌ها، مشوق‌ها و پس‌زدن‌هاست.

ایالات متحده باید به دیگر مشکلات جهانی‌شدن به‌ویژه تغییرات اقلیمی، تجارت و عملیات‌های سایبری هم توجه کند. برای این کار نیازی به احیای نظم قدیمی نیست بلکه باید ساختار جدیدی ایجاد شود. سازمان تجارت جهانی باید اصلاح شود تا بتواند برای مشکلات امروز از جمله مساله مالکیت معنوی راهکار ارایه دهد.

البته تمام این اقدامات نیازمند این است که امریکا پیش از همه نظم را در داخل مرزهای خود برقرار کند. امریکا نمی‌تواند نظم را در خارج از مرزهای خود ترویج کند وقتی خود دچار چندقطبی است و درگیر مشکلات شدید داخلی است.

جنگ جهانی اول 60 سال پس از کنسرت اروپا آغاز شد. آنچه امروز ما شاهد آن هستیم از چند جهت به تحولات قرن نوزدهم شباهت دارد: نظم پس از جنگ سرد پسا جنگ جهانی دوم نمی‌تواند احیا شود اما جهان هنوز به مرزهای بحرانی نرسیده است. اکنون زمانی است که باید اطمینان حاصل کرد که روابط امریکا و چین در هم نخواهد شکست، با روسیه درگیری پیش نخواهد آمد، جنگی در خاورمیانه درنخواهد گرفت یا آثار تخریبی تغییرات محیط زیستی انباشته نخواهد شد.

منبع: فارن افرز  

 

 

اخبار مرتبط

ارسال نظر

نظر کاربران