شماره امروز: ۵۴۷

| کدخبر: 60339 | |

روایتی تازه از اقتصاد رفتاری

مولف: کس سانستین و ریچارد تالر

مترجم: علی برزگر

نیویورکر | در سال ۲۰۰۳، کتابِ مانی‌بال به‌قلمِ مایکل لوئیس را مرور کردیم. این کتاب درباره بیلی بین و تیم بیسبال اوکلند‌ای است. گفتیم که این کتابْ غوغایی برپا کرد، هرچند بر موضوعی تمرکز داشت که به نظر می‌رسید کم‌هیجان‌ترین جنبه ورزش‌های حرفه‌یی باشد: مدیریت سطح‌بالا. بیلی بین یکی از بازیکنان ناموفق در لیگ برتر بیسبال امریکا است که به بخش پرسنلی این حرفه وارد می‌شود و با به‌کارگیری «سنجه‌های» برتر، با تیمی با منابع مالی ضعیف، به موفقیتی چشمگیر دست می‌یابد. ما این کتاب را پسندیدیم و اشاره کردیم که، باوجود بی‌اطلاعی نویسنده، این کتاب درواقع درباره اقتصاد رفتاری است، یعنی ترکیب اقتصاد و روان‌شناسی که ما هر دو به‌طور مشترک به آن علاقه داریم و با کمک هم، کاربردهای آن را در زمینه قوانین و سیاست‌گذاری عمومی کاویده‌ایم.

چرا بازار برای بازیکنان بیسبال «کارا» نیست؟ پیش‌داوری‌هایی که بیلی بین توانست از آنها بهره‌برداری کند از کجا سرچشمه می‌گیرند؟ اشاره کردیم که برخی پاسخ‌های این پرسش‌ها را می‌توان با به‌کارگیری بینش‌های دو روان‌شناس یهودی به دست آورد: دانیل کاهمن و آموس تورسکی که اقتصاد رفتاری تا حدود زیادی بر پژوهش‌های آنها مبتنی است. لوئیس نقد و بررسی ما را خواند، به کل موضوعِ عقلانیتِ انسان علاقه‌مند شد و برخلاف انتظار، تصمیم گرفت کتابی درباره کاهمن و تورسکی بنویسد. او حتی از روی لطف ما را عامل روی‌آوردنش به چنین کاری معرفی کرد.

ما خوش‌حال بودیم که لوئیس به حوزه تحقیقاتی ما علاقه نشان می‌دهد، اما باید اعتراف کنیم هنگامی که طرح او درباره نوشتن کتاب را شنیدیم دچار شک و تردید شدیم. ما اذعان داریم که لوئیس در گذشته بارها نه‌تنها با کتاب مانی‌بال بلکه همچنین با رکود بزرگ، کتابی که درباره بازار املاک نوشته بود و همین‌طور کتاب فلش بویز، درباره تجارت با سرعت بالا نشان داده است که می‌تواند کتابی مسحورکننده درباره موضوعی مرموز و پیچیده بنویسد. درباره جذابیت شخصیت‌های اصلی کتاب تردیدی نداشتیم: یکی از ما چندین مقاله با کاهمن نوشته بود و دیگری از سال ۱۹۷۷ کاهمن و تورسکی را می‌شناخت و با هر دو همکاری کرده بود. (تورسکی در سال ۱۹۹۶ در پنجاه‌و‌نه‌سالگی درگذشت. کاهمن، اکنون هشتادودو سال دارد و خوش‌بختانه ما هنوز بسیار از وجود او بهره می‌گیریم.) هر دوی ما به‌شکلی عمیق تحت تاثیر تحقیقات مشترک آنها درباره روان‌شناسی قضاوت و تصمیم‌گیری قرار گرفته بودیم. باوجوداین، لوئیس چگونه می‌خواست داستانی درباره زندگانی آنها را به آن چیزی تبدیل کند که به‌خاطرش شهرت دارد، یعنی کتابی جذاب؟ کاهمن و تورسکی چهره‌هایی درخشان بودند، اما آنها بیشتر پژوهش‌های خود را با کمک هم و بیش از سی سال پیش انجام دادند. آن دو اساسا تحقیقات خود را با گفت‌وگو با یکدیگر انجام می‌دادند، آن هم گفت‌وگویی به‌زبان انگلیسی و عبری آمیخته به هم. حال چگونه از چنین چارچوبی قرار است کتابی خلق شود؟

شک و تردید ما نابجا بود. کتاب، با عنوان پروژه خنثی‌سازی؛ رفاقتی که ذهن ما را دگرگون کرد، ما را مسحور کرد، حتی باوجودآنکه فکر می‌کردیم بیشتر داستان را می‌دانیم و حتی باوجودآنکه کتاب درست همان چیزی است که لوئیس گفته بود، یعنی کتابی درباره آموس و دنی، دو مرد که شیوه اندیشیدن مردم درباره شیوه اندیشیدنِ مردم را دگرگون کردند. لوئیس این موفقیت را به‌شیوه معمول خود محقق می‌کند: با گفتن داستان‌های جالب درباره شخصیت‌های جذاب و آزادگذاشتن خوانندگان برای قضاوت درباره اینکه از این داستان‌ها چه درس‌هایی باید گرفته شود. او مبانی تحقیقات کاهمن و تورسکی را ارائه می‌دهد، اما تقریبا به‌صورت گذرا. در اینجا، همکاری بین دو دانشمندْ دارای اهمیت و مرکز توجه است. ازآنجاکه ما با هم چندین مقاله و یک کتاب نوشته‌ایم، بنا بر تجربه مستقیم، می‌دانیم که واداشتن دو ذهن به صحبت با یک صدا چه لذات و مشکلاتی دارد؛ می‌دانیم که چه تعارضاتی بروز می‌کند هنگامی که یکی از دو همکار تندنویس است و دیگری روی تک‌تک واژگان وسواس نشان می‌دهد. در کتاب مطالب زیادی درباره کار گروهی به چشم می‌خورد، اما لوئیس آموزه‌ها را شرح نمی‌دهد. درعوض، خواننده از طریق مشاهده می‌آموزد، یعنی انگار مثل کسی می‌شود که آن دو دانشمند را در دفتر کارشان در حال پژوهش نظاره می‌کند.

در سال ۱۹۶۸، تورسکی و کاهمن هر دو ستاره‌هایی نوظهور در دانشکده روان‌شناسی دانشگاه عبری بیت المقدس بودند. آنها وجه اشتراک چندانی به‌جز این نداشتند. تورسکی متولد سرزمین اشغالی بود. او تاحدودی بطور ضمنی با تکبر و تبختر رفتار می‌کرد و، ناسازگار با این، تقریبا نوک‌زبانی حرف می‌زد. تورسکی آدمی خوش‌بین بود، نه‌تنها برای آنکه این خوش‌بینی با شخصیتش سازگار بود، بلکه همچنین، آن‌چنان‌که خودش می‌گوید، بدان دلیل که «وقتی فردی بدبین هستید و اتفاق بدی رخ می‌دهد، آن را دو بار زندگی می‌کنید. یک بار هنگامی که نگرانش هستید و بار دوم هنگامی که رخ می‌دهد». تورسکی شب‌زنده‌دار بود و اغلب با دانشجویانِ تحصیلات تکمیلی نیمه‌شب‌ها برای صرف چای قرار ملاقات می‌گذاشت تا کسی مزاحم آنها نشود. تورسکی معدنی از جوک‌های یک‌خطی و به‌یادماندنی بود و زندگی از دیدگاهش بیشتر خنده‌دار بود. همچنین ممکن بود برخورد تندی با منتقدان داشته باشد. تورسکی، پس از مناقشه‌یی آکادمیک و ناخوشایند با چند روان‌شناس تکاملی اعلام کرد: «اگر به‌مدت کافی به صحبت‌های روان‌شناسان تکاملی گوش دهید، از باور به نظریه تکامل دست خواهید کشید.» هنگامی که از تورسکی درباره هوش مصنوعی پرسیدند، پاسخ داد: «ما حماقت طبیعی را مطالعه می‌کنیم.» او واقعا فکر نمی‌کرد مردم احمق‌اند، اما این جمله آن‌قدر عالی بود که حیف بود بیان نمی‌شد. به‌علاوه اندرزهایی این‌چنین نیز ارائه می‌داد: «راز موفقیت در انجام تحقیقات خوب آن است که همیشه به‌صورت تمام‌وقت استخدام نباشید. شما اگر نتوانید چند ساعت از روز را هدر بدهید، سال‌ها از عمر خود را هدر خواهید داد». مدیرانی که بیشتر عمر خود را در جلسات می‌گذرانند، باید این اندرز را روی دیوار دفتر خود نصب کنند.

تورسکی در آغاز دوران کاری خود، «روان‌شناسی ریاضی‌گرا» بود، یعنی از مدل‌های صوری برای توصیف رفتار انسان استفاده می‌کرد. او به استعاره‌ها اهمیتی نمی‌داد: «آن‌ها عدم‌قطعیتِ واقعی درباره جهان را با ابهام معنایی جایگزین می‌کنند. استعاره یعنی لاپوشانی. » بسیار مرتب و منظم بود. دفتر کارش آراسته بود و روی میز کارش هیچ‌چیزی نبود به‌جز دسته‌یی کاغذ، یک مداد نوکی، و یک پاک‌کن. پاک‌کن، چون حتی تورسکی هم دچار اشتباه می‌شد.

در سوی مقابل، اگر یک دسته کاغذ و یک مداد در دفتر کار دنیل کاهمن وجود داشت، کاهمن باید تلاش می‌کرد تا آنها را پیدا کند. او در تل‌آویو و هنگامی‌زاده شد که مادرش برای ملاقات خانواده به آن شهر آمده بود. او دوران کودکی خود را در پاریس گذرانده بود و فرانسوی را به عنوان زبان نخست صحبت می‌کرد. پدرش شیمی‌دانی مشغول‌به‌کار در یکی از شرکت‌های تولید لوازم آرایشی بود. در سال ۱۹۴۰، اشغال فرانسه توسط آلمان خانواده را با خطر روبه‌رو کرد. آنها در جنوب فرانسه پنهان شدند و توانستند جان خود را حفظ کنند، به استثنای پدرش که در سال ۱۹۴۴ به‌دلیل مداوانشدن بیماری دیابتش فوت کرد. پس از جنگ، باقی خانواده به فلسطین رفتند. کاهمن فردی همیشه‌مضطرب است. او زود و اغلب هم با نگرانی درباره موضوعی از خواب بلند می‌شود. کاهمن شخصیتی بدبین دارد و ادعا می‌کند که، با منتظر بدترین رخداد بودن، هرگز ناامید

نشده است. این بدبینی انتظارات او درباره تحقیقات خودش را هم دربرمی‌گیرد، تحقیقاتی که او دوست دارد زیر سوال ببرد: «هرگاه عیبی در اندیشه‌های خودم می‌یابم، احساس جست‌وجو و اکتشاف به من دست می‌دهد. » ما در همکاری‌های خودمان با کاهمن این واقعیت را از نزدیک مشاهده کرده‌ایم، چون هنگامی که به نظر می‌رسید در مراحل پایانی تحقیقی مشترک هستیم، او اعلام می‌کرد که به‌تازگی مشکلی بنیادین در کل رهیافت ما کشف کرده است و ما یا باید دست از تحقیق بکشیم یا کل کار را ازنو آغاز کنیم. او معمولا در این باره اشتباه می‌کرد، اما گاهی هم درست می‌گفت و این نگرانی دایمی کیفیت کار را بسیار بهتر می‌کرد.

تورسکی اغلب می‌گفت: «افراد خیلی پیچیده نیستند؛ روابط بین افراد پیچیده است. » اما سپس مکثی می‌کرد و می‌افزود: «به استثنای دنی». بنابراین بله، آنها شخصیت‌های متفاوتی داشتند. اما کسانی که آن دو را کنار یکدیگر می‌دیدند -که ساعت‌های متمادی فقط با هم گفت‌وگو می‌کردند‌- می‌دانستند هنگامی که آنها اندیشه‌های بسیار متفاوت خود را درباره یک مساله به‌کار ببندند اتفاقی خاص روی می‌دهد. لوئیس تمایز بین آن دو را هم ثبت و هم پررنگ می‌کند تا به ما نشان دهد که چرا همکاری آنها به‌طرزی محال ناسازگار و باوجوداین کاملا تکمیل‌کننده کار هر دو بوده است.

نام کاهمن و تورسکی امروز در بین دانشمندان علوم‌اجتماعی شناخته شده است، اما حتی متخصصان این حوزه نیز نمی‌دانند که همکاری این دو نفر چگونه آغاز شده است. در اوایل دوران کاری خود، آنها در شاخه‌های متفاوتی از روان‌شناسی کار می‌کردند: کاهمن درمورد بینایی مطالعه می‌کرد، درحالی که تورسکی درباره تصمیم‌گیری تحقیق می‌کرد. همانند اغلب موضوعات موردمطالعه در روان‌شناسی، این موضوعات تنها بطور غیرمستقیم قابل‌مطالعه هستند؛ ما (هنوز) نمی‌توانیم بطور مستقیم مشاهده کنیم که افراد چه می‌بینند یا به چه می‌اندیشند. در آن دوره، روان‌شناسان ریاضی‌گرا، نظیر تورسکی، بیشتر تصوری شبیه به اقتصاددانان از اندیشیدن داشتند: تصور بر این بود که هنگامی که افراد اطلاعات جدید را لحاظ می‌کنند و انتخاب‌های خوبی برای خودشان انجام می‌دهند، انتخاب‌ها کم‌وبیش «به‌درستی» انجام می‌شود. در سوی مقابل، روان‌شناسانی که درباره بینایی مطالعه می‌کردند اغلب از اشتباهات رایج نظیر توهمات دیداری استفاده می‌کردند. (این واقعیت که ما در جاده‌یی بیابانی چیزی می‌بینیم که به نظر می‌رسد آب است چه چیزی درباره سیستم بینایی به ما می‌آموزد؟) یا به‌گفته کاهمن، «چگونه حافظه را فهم می‌کنید؟ شما حافظه را مطالعه نمی‌کنید؛ فراموش‌کردن را مطالعه می‌کنید.»

در بهار سال ۱۹۶۹، کاهمن از تورسکی دعوت کرد در سمیناری که برگزار کرده بود سخنرانی کند. تورسکی در سخنرانی خود به‌طور اجمالی به توصیف آزمایش‌های نوینی پرداخت که چگونگی یادگیری افراد از اطلاعات جدید را مورد کاوش قرار می‌دادند. به نظر می‌رسید این آزمایش‌ها نشان می‌دهند که افراد معمولی تا حدود زیادی عاقل هستند؛ آنها همانند «آماردان‌های شهودی» می‌اندیشند. اگرچه سخنرانی تورسکی تاثیرگذار و گیرا بود، کاهمن عقیده داشت که آزمایش‌ها، آنچنان‌که لوئیس می‌نویسد، صرفا «به‌طرزی باورنکردنی احمقانه» هستند و چنان نتایجی را نشان نمی‌دهند. کاهمن اصرار داشت که قضاوت‌ها بیشتر شبیه ادراکات حسی (و به‌طور مشابه در معرض خطا) هستند. بنابراین به‌سختی تورسکی را مورد انتقاد قرار داد، آنچنان‌که افراد در بهترین محیط‌های آکادمیک این کار را می‌کنند. تورسکی تقریبا هرگز در هیچ مناقشه‌یی شکست نخورده بود، اما در این مناقشه شکست خورد.

تورسکی، درست مطابق با چیزی که از شخصیتِ او انتظار می‌رود، در واکنش به این شکست، خواستار بررسی و نقد بیشتر شد. دوست او، آویشای مارگالیت، فیلسوف برجسته، این گردهمایی را «بیگ بنگ تورسکی و کاهمن» می‌نامد. او به یاد می‌آورد که تورسکی سراسیمه را ملاقات می‌کند که «مرا به داخل اتاقی کشید و گفت: (باورت نمی‌شه چه اتفاقی برای من افتاده. او به من گفت که سخنرانی‌اش را ایراد کرده و دنی گفته است: چه سخنرانی درخشانی، اما من حتی به یک کلمه از آن باور ندارم).»مدت زیادی نمی‌گذرد که کاهمن و تورسکی شروع به گفت‌وگوی دایمی با یکدیگر می‌کنند. آنها در یک اتاق سمینار کوچک یا کافی‌شاپ یا در حال پیاده‌روی طولانی به‌شدت کار می‌کردند. این جلساتْ خصوصی بودند؛ هیچ فردِ دیگری برای شرکت در جلسات دعوت نبود. هنگامی که شروع کردند به نگارش اثر مشترک، هر جمله بارهاوبارها بازنویسی می‌شد. کاهمن پشت ماشین‌تحریر می‌نشست، چون تورسکی هرگز به هنر تایپ تسلط پیدا نکرد.

در یک روز خوب، آنها یک یا دو پاراگراف می‌نوشتند. همه‌چیز محصول کار مشترک بود؛ آنها واقعا نمی‌دانستند در کجا فکر یکی پایان می‌یابد و فکر دیگری آغاز می‌شود. لوئیس می‌نویسد که دانشجویان تحصیلات تکمیلی «در شگفت مانده بودند که چگونه این دو شخصیت کاملا متفاوت می‌توانند مبنایی مشترک پیدا کنند، چه برسد به اینکه یار غار هم شوند.» یکی از دلایل آن بود که «دنی همیشه اطمینان داشت که اشتباه می‌کند. آموس همیشه اطمینان داشت که درست می‌گوید.»

این امر درواقع سودمند بود. برخلاف انتظاری که از شخصیت تورسکی می‌رود، او پذیرای ایده‌های کاهمن بود و درعین‌حال «وحشتناک‌ترین ذهنی بود که بیشترِ مردم در زندگی خود با آن روبه‌رو شده بودند.» برای کاهمن، غرور تورسکی به‌طرزی شگفت‌آور آزادی‌بخش بود: «اینکه همانند آموس احساس کنید تقریبا از همه باهوش‌تر هستید بسیار رضایت‌بخش و مفید بود. » آنها با یکدیگر بسیار می‌خندیدند. آن‌چنان‌که کاهمن می‌گوید، «آموس همیشه خیلی شوخ‌طبع بود و در حضور او من هم شوخ‌طبع شدم، بطوری‌که ما ساعت‌ها کار سخت را در حال تفریح مداوم می‌گذراندیم.»

آنچه در پی این گفت‌وگوها رخ داد دوره‌یی از خلاقیت فوق‌العاده بود، بهترین و بدیع‌ترین اثری که هریک از آنها در طول دوران کاری خود انجام داده بود یا می‌توانست، انجام دهد. در سال‌های بین ۱۹۷۱ تا ۱۹۷۹، آنها اثری را منتشر کردند که سرانجام برای کاهمن جایزه نوبل اقتصاد را به ارمغان آورد. اگر تورسکی زنده بود، این جایزه بدون تردید به‌طور مشترک به هر دو تعلق می‌گرفت، اما جوایز نوبل به افراد پس از مرگ آنها اهدا نمی‌شود. درباره کارِ آن دو، دو موضوع متمایز وجود داشت: قضاوت و تصمیم‌گیری. قضاوت مربوط به تخمین‌زدن یا حدس‌زدن مقادیر و احتمالات است: چقدر احتمال دارد که بازرگانی میلیاردر و اهل نیویورک، بدون هیچ گونه تجربه‌یی در امر کشورداری، به عنوان رییس‌جمهور انتخاب شود؟ تصمیم‌گیری به شیوه انتخاب ما مربوط می‌شود، به‌ویژه هنگامی که عدم‌قطعیت وجود داشته باشد، یعنی تقریبا همیشه: اکنون چه باید کرد؟

کاهمن و تورسکی نشان دادند که، در هر دوِ این حوزه‌ها، آدمیان به‌ندرت به‌نحوی رفتار می‌کنند که گویی آماردان‌های شهودی یا آموزش‌دیده باشند. درعوض، قضاوت‌ها و تصمیم‌گیری‌های آنها، به‌شیوه‌هایی قابل‌شناسایی، از مدل‌های اقتصادی ایده‌آل، انحراف پیدا می‌کند. بیشتر اهمیت پژوهش تورسکی و کاهمن مرهون این ادعاست که انحرافات از عقلانیت کامل را می‌توان پیش‌بینی و مشخص کرد. به‌دیگر سخن، خطاها نه‌تنها اموری رایج هستند، بلکه پیش‌بینی‌پذیر نیز هستند.

برای نمونه، نظر مردم را درباره نسبت «آدم‌کشی با تفنگ» به «خودکشی با تفنگ» در امریکا جویا شوید. بیشتر آنها حدس می‌زنند که آدم‌کشی با تفنگ بسیار رایج‌تر است؛ اما، در واقعیت، خودکشی با تفنگ دو برابر بیشتر رخ می‌دهد. تبیینی که کاهمن و تورسکی برای این نوع از خطا در قضاوت ارائه می‌دهند، بر مفهوم «دسترسی» استوار است. یعنی هرچه یادآوری مواردی از رخدادی برای ما آسان‌تر باشد، آن رخداد را محتمل‌تر در نظر می‌گیریم. این قاعده کلی اغلب اوقات خیلی خوب جواب می‌دهد، اما هنگامی که فراوانی و آسانی یادآوری از هم واگرا باشند این قاعده می‌تواند به خطاهای بزرگی منجر شود. ازآنجاکه آدم‌کشی با تفنگ بیشتر از خودکشی با تفنگ در رسانه‌ها پوشش داده می‌شود، مردم به‌نادرستی فکر می‌کنند آدم‌کشی با تفنگ محتمل‌تر است. ابزار شهودی دسترسی، آنچنان‌که کاهمن و تورسکی از آن نام می‌برند، مردم را هم به ترس بیش‌ازحد رهنمون می‌شود و هم به آسودگی خیال ناموجه. چیزی که می‌تواند دولت‌ها را نیز گمراه کند.

تاثیر پژوهش آنها نه‌تنها در روان‌شناسی و اقتصاد بسیار گسترده و چشم‌گیر است، بلکه به بخشی از گفتمان عادی این حوزه‌ها تبدیل شده است. همچنین در تمام دیگر حوزه‌های علوم‌اجتماعی یا در حوزه پزشکی، حقوق و به‌طور فزاینده‌یی در حوزه تجارت و سیاست‌گذاری عمومی نیز شاهد تاثیر این پژوهش هستیم. این میراث تنها بر هشت مقاله استوار است که با معیارهای کنونی تعداد بسیار اندکی است. آنها در سال‌های بعد مقالات بیشتری با یکدیگر نوشتند، اما بنیاد کار در همان تعداد مقالات اندک در دهه ۱۹۷۰ پایه‌ریزی شد.

نرخ پایین تولید مقالات یکی از نقاط قوت آنها و نتیجه مستقیم ویژگی‌های شخصیتی مشترکشان است. نگرانی مداوم کاهمن درباره امکان خطا و اشتباه آنها به‌طور کامل، با شعار تورسکی سازگار بود: «بیایید از درستی موضوع اطمینان حاصل کنیم.» هنگامی که هر دو نویسنده باید روی تک‌تک واژگان به توافق برسند، نوشتن مقاله زمان زیادی می‌برد.

همکاری کاهمن و تورسکی برحسب تاثیر علمی آن امری فوق‌العاده بود؛ آنها لنون و مک‌کارتنی علوم‌اجتماعی هستند و حتی امروز، که کار مشترک در محیط‌های آکادمیک از رواج روزافزونی برخوردار است، تیم‌های ماندگار نظیر تیم آنها بسیار نادر هستند. بنا بر روایت لوئیس، رابطه بین کاهمن و تورسکی از شدتی نظیر یک ازدواج برخوردار بود. همان‌طور که هر فرد متاهلی می‌داند، ازدواج‌ها می‌توانند با مشکلات همراه باشند و گاهی، به‌ندرت به‌طور مسالمت‌آمیز، به‌طور کلی فرو می‌پاشند. تورسکی و کاهمن هرگز کارشان به جدایی نکشید، اما آنها شروع به برقراری رابطه با دیگر افراد کردند و صمیمیت رابطه خودشان از بین رفت.

پس از آنکه آن دو در سال ۱۹۷۸ تصمیم گرفتند اسراییل را ترک کنند، تورسکی بلافاصله پیشنهادهایی از دانشگاه‌های هاروارد و استنفورد دریافت کرد (او به استنفورد رفت) . کاهمن با همسرش آن ترایسمن که همانند خودش دانشمندی سرشناس بود، به‌طور مشترک به‌دنبال شغل بودند؛ کاهمن در دانشگاه بریتیش کلمبیا در ونکوور کانادا استخدام شد، دانشگاهی عالی، اما با سطحی پایین‌تر از دانشگاه‌هایی که دوستش را به همکاری دعوت کرده بودند. تورسکی در سنی نسبتا جوان از دانشگاه‌های ییل و شیکاگو مدارک افتخاری دریافت کرد.

اگرچه پژوهش آنها به‌راستی حاصل همکاری دو شخص همتا بود، تورسکی به‌طور غیررسمی به عنوان ستاره تیم معرفی شد که این به مذاق کاهمن خوش نیامد. تنش‌ها در سال ۱۹۸۴ تشدید شد، زیرا بورسیه «نبوغ» مک‌آرتور به تورسکی اهدا شد و به کاهمن اهدا نشد. کاهمن درواقع واجد شرایط لازم برای دریافت این بورسیه نبود، زیرا تنها به شهروندان یا افراد مقیم امریکا اهدا می‌شود، اما افراد زیادی به این نکته توجه نکردند و مهم‌تر از این دو سال بعد، هنگامی که کاهمن به استخدام دانشگاه برکلی درآمد و بنابراین واجد شرایط برای دریافت بورسیه شد، بنیاد مک‌آرتور باز هم به او بورسیه تحصیلی اعطا نکرد. این رخداد یکی دیگر از معروف‌ترین مفاهیم موردنظر کاهمن و تورسکی را نشان می‌دهد: نفرت از باخت. هنگامی که هر ساله فهرست برندگان بورسیه مک‌آرتور اعلام می‌شود، تنها خودشیفته‌ترینِ ما می‌توانند فهرست را بخوانند و بگویند: «لعنتی، من باختم. » مگر اینکه بهترین دوستتان، به‌خاطر کاری کاملا مشترک با شما، جایزه را ببرد.

این دو نفر نه از دوستی خود دست کشیدند و نه از گفت‌وگوی تقریبا روزانه یا کار روی پروژه‌های اتفاقی. اما هنگامی که محل کارشان از هم دور شد و شروع کردند به کار با دانشجویان و دیگر همکاران، رابطه آنها صمیمیت خود را از دست داد. کاهمن به این موضوع چنین می‌نگرد: «شخصیت آموس تغییر کرد. قبلا هنگامی که ایده‌یی به او پیشنهاد می‌کردم، نکات مثبت آن را جست‌وجو می‌کرد و در پی یافتن جنبه‌های درست آن برمی‌آمد... او دیگر این کار را نمی‌کرد. » او یادآور می‌شود: «اگر رفتار زنی که عاشقش هستید تغییر کند، می‌دانید تغییری رخ داده است. می‌دانید که این چیز خوبی نیست، اما به رابطه خود با او ادامه می‌دهید. » او در جمله‌یی تاثیرگذار می‌افزاید: «من از دنیا چیزی نمی‌خواستم، از او می‌خواستم.» پس از برخوردی فوق‌العاده سخت، کاهمن تصمیم می‌گیرد و به تورسکی می‌گوید که آنها دیگر حتی دوست هم نیستند. «من به‌نوعی او را طلاق دادم.» این همان نوع طغیان احساسات است که کاهمن معمولا بعد از چند روز از آن پشیمان می‌شود، همانطور که حداقل ده بار چنین عملی از او سر زد، یعنی هنگامی که اعلام می‌کرد او برای همیشه از پروژه نگارش کتاب تفکر، سریع و آهسته دست کشیده است، کتابی که سرانجام به کتابی ابرپرفروش تبدیل شد.

در قضیه قطع رابطه کاهمن با تورسکی، لاجرم آنها دوباره سراغ هم می‌رفتند، اما دست سرنوشت به آشتی‌شان شتاب داد. تنها سه روز بعد، تورسکی به او تلفن می‌زند و می‌گوید که اندکی پیش پزشکان تشخیص داده‌اند که او به سرطان بدخیم پوست مبتلاست و حداکثر 6ماه دیگر زنده است. آنچنان‌که کاهمن به یاد می‌آورد: «او می‌گفت: ما دوست هستیم، حال تو هر جور می‌خواهی فکر کن.»

در 6ماه باقیمانده، کاهمن و تورسکی روی نوشتن مقدمه‌یی برای مجموعه‌یی از مقالات ویرایش‌شده و مرتبط با تحقیقاتشان کار کردند، مقدمه‌یی که کاهمن مجبور شد آن را پس از مرگ تورسکی تکمیل کند. (البته) کاهمن درباره تکمیل این مقدمه به‌تنهایی نگران بود و (البته) تورسکی به او اطمینان داده بود که فقط کافی است به مدل ذهنی‌ای اعتماد داشته باشد که اکنون، بدون شک، از ذهن تورسکی در اختیار دارد. اما، افسوس که هیچ‌کس آن مدل را در اختیار ندارد. به همین دلیل است که همکاری‌ها از سرشتی ویژه برخوردار هستند: یک همکار، حتی پس از بیست‌وپنج سال واقعا نمی‌تواند ذهن دیگری را جایگزین کند. تورسکی در جایی چنین گفته است: «گاهی بهبودبخشیدن به وضع دنیا آسان‌تر است از اینکه ثابت کنید وضع دنیا را بهبود بخشیده‌اید.» اما اثبات اینکه آموس و دنی چنین کاری کرده‌اند دشوار نیست؛ تنها کافی است مقالاتی را بخوانید که آنها در دهه هفتاد منتشر کرده‌اند یا اصلا کتاب لوئیس را بخوانید.

مشاهده صفحات روزنامه

ارسال نظر

نظر کاربران