شماره امروز: ۵۴۷

| کدخبر: 49685 | |

اقتصاد سیاسی دستفروشی در ایران معاصر

پرویز صداقت

در بحث حاضر درصدد طرح و تشریح مختصر دو مساله هستم: نخست، پدیده‌یی به نام دستفروشان یا بطور عام‌تر تهی‌دستان شهری و طیف گسترده اقشاری که اصطلاحاً مادون طبقه نامیده می‌شوند، همان طردشدگان اجتماعی، حاصل چه مجموعه سیاست‌های اقتصادی در سه دهه اخیر بوده‌اند. موضوع دوم نیز این است که این طردشدگان اجتماعی و گروه‌های مادون طبقه در پروژه‌های سیاسی آتی چه جایگاهی می‌توانند داشته باشند.

بحث درباره اقشاری مانند دستفروشان و بطور کلی اقشاری که در لایه زیرین پیکره‌بندی طبقاتی هستند از دهه 1960 به بعد در نوشتارهای اقتصادی پیدا شد. «گونار میردال» اقتصاددان مترقی سوئدی ازجمله کسانی بود که بحث درباره این گروه‌های مادون طبقاتی را مطرح کرد. پیش از او در اثر «فرانتس فانون» با نام «دوزخیان روی زمین» توصیفی از گروه‌های اجتماعی که در جریان مدرنیزاسیون به حاشیه رانده و از پیکره‌بندی طبقاتی جامعه حذف شده‌اند موردتوجه قرار گرفت. در دهه‌های بعد این گروه‌ها بیشتر مورد کالبدشکافی قرار گرفتند، به‌خصوص با توجه به مجموعه سیاست‌هایی که از دهه 1980 به بعد اجرا و به گسترش طیف طردشدگان اجتماعی در تمامی کشورهای دنیا منجر شد.

بحثم را روی ایران متمرکز می‌کنم و دوره زمانی بحث را به دوره زمانی انقلاب 1357 تا امروز محدود می‌کنم و در حوزه مدیریت شهری متمرکز می‌شوم. نظام مدیریت شهری سال‌های بعد از انقلاب را می‌توان به سه زیردوره تقسیم کرد. نخست دوره‌یی که از اواسط 1357 آغاز شد و حدود دو سال طول کشید. به‌تقریب می‌توان این دوره را تا آغاز جنگ هشت ساله و تا حدودی تا اوایل سال 1360 که نوعی یکپارچگی در قدرت سیاسی به وجود آمد امتداد داد. این دوره نخست، دوره انقلاب را دوره «جشنواره مردم» می‌نامیم. در این دوره فضاهای شهری در تصرف و در اختیار مردم بود. مدیریت شهری هم عمدتا توسط نهادهای مردمی، توسط نهادهای محله‌ای، توسط شوراها و توسط مجموعه ارگان‌هایی صورت می‌گرفت که ارگان‌های بوروکراتیک اداره شهری نبودند.

در این دوره عملاً خیابان‌ها فراوان بود از دستفروش‌ها و در سطح شهر در طیف گسترده‌یی شاهد پدیده دستفروشی بودیم. نوعی حس «این شهر از آنِ ماست» در میان تمامی مردم جامعه بود. حسی از شکل‌گیری یک «کمونته شهری» در تهران انقلابی وجود داشت. در دوره 1360 تا 1367 فضاهای شهری تسخیرشده در سال‌های ابتدایی انقلاب عمدتا بازپس گرفته شد. نوعی «نظم» در مدیریت فضاهای شهری حاکم شد. و مجموعه سیاست‌هایی از این دهه‌ آغاز شد و با فرازوفرودهایی در سال‌های بعد هم ادامه پیدا کرد. این سیاست‌ها را سیاست‌های بازتوزیعی پوپولیستی می‌نامم. یعنی نخستین موج تعرض به اموال عمومی، یعنی اختصاص آن چیزی که از آن تمامی شهروندان ایران است به گروه‌های خاص در این مقطع آغاز شد. این سیاست نوعی «حامی‌پروری» است و طی آن بخشی از زمین‌های شهری به گروه‌هایی واگذار شد که تصور می‌رفت به نظام موجود وفادارتر هستند و تحت عناوینی نظیر تعاونی‌ها و مانند آن این زمین‌ها به زیر ساخت‌وساز رفت. به هر حال، نخستین تعرض به اموال عمومی در همین دوره اتفاق افتاد.

اما نقطه عطف اصلی در مدیریت شهری ما از سال 1368 به بعد واقع شد. تا این سال، نوعی مدیریت شهری بر ایران حاکم بود مبتنی بر ارائه خدمات شهری، یک بوروکراسی که در معرض انتقادهای متعددی هم قرار داشت و متهم به فساد هم می‌شد، اما وظیفه اصلی این بوروکراسی مدیریت شهری بود. اما آن چیزی که از ابتدای نخستین برنامه توسعه‌ اتفاق افتاد گذار از مدیریت شهری به آنتروپرونیالیسم شهری بود.

چرا می‌گویم «آنتروپرونیالیسم»؟ برای اینکه هشداری بدهم در مورد ترجمه‌یی که از این کلمه به فارسی شده است. معادل «کارآفرین» را برای واژه آنتروپرنر ساخته‌اند. در حالی که نه به لحاظ ریشه‌شناسی، نه به لحاظ کارکرد اجتماعی، اینکه ما یک صفت را به جای یک اسم به کار ببریم، درست نیست. آنتروپرونر کلمه‌یی است هم‌ریشه با Enterprise اینترپرایز (بنگاه اقتصادی) و منظور مالک بنگاه اقتصادی است، یا صاحب کسب‌وکار. نخستین بار این اصطلاح را ژان باتیست سه به کار برد که یک اقتصاددان دست راستی پیرو اسمیت بود. در آن روایت هم آنتروپرونر مدیر بنگاه اقتصادی است و البته تصویر ستایش‌آمیزی هم از وی ارائه می‌شود. اما به کار بردن صفت کارآفرین برای ترجمه یک اسم، از اساس یک هجوم ایدئولوژیک است. برخی کارشناسان اشاره کردند که مسائل را به مسائل طبقاتی تقلیل ندهیم. در واقع! مسائل را به مسائل طبقاتی تقلیل نمی‌دهیم ولی در مقابل حتی در عرصه زبان هم شاهد یک هجوم گسترده طبقاتی هستیم که آنتروپرونر ترجمه می‌شود به کارآفرین. انگار اگر روزی گفتمان مارکسیستی گفتمان مسلط باشد worker ترجمه بشود به ارزش‌آفرین. چون اعتقاد دارند صرفاً نیروی کار مولد است که ارزش را خلق می‌کند. این نشانه‌یی است از یک تهاجم گسترده ایدئولوژیک که از جانب ایدئولوژی نولیبرالی اتفاق افتاده و دارد اتفاق می‌افتد و بدون اینکه متوجه باشیم خود ما هم تکرارکننده آن می‌شویم. از سال 1368 به بعد این تهاجم اتفاق افتاد که دست بر قضا بیش از همه جا هم در مدیریت شهری شاهدش بودیم.

مدیریت شهری از مقطع برنامه اول توسعه و انتصاب شهردار جدید تهران به مدیریت یک بنگاه اقتصادی تبدیل شد. برنامه‌های شهری از آن مقطع برنامه‌های کسب‌وکار business plan بود. هدف مدیران شهری تهران و دیگر کلان‌شهرهای ایران طی سال‌های 1368 تا امروز به حداکثر رساندن سود بوده است، مانند هر بنگاه دیگر بخش خصوصی.

آن‌چه در این دوره در عرصه مدیریت شهری ما اتفاق افتاد با توجه به سیاست کلانی که بعد از یک دوره رکود کم‌وبیش طولانی اقتصادی (از سال 56 تا 68 متوسط نرخ رشد اقتصادی منفی 2.2درصد بود و درآمد سرانه حقیقی حدود نصف شده بود) دستورکار دولت وقت روشن کردن موتور انباشت سرمایه بود. روشن کردن موتور انباشت سرمایه با اتکا به مجموعه‌یی از سیاست‌ها صورت گرفت که در اساس به انباشت به مدد سلب مالکیت از عموم مردم متکی بود. نمونه‌های آن در شهرها کاملاً واضح و روشن است. یک مورد تبدیل زمین‌های مشاع و تبدیل باغات تهران به فضاهای ساخت‌وساز بود. در یک برآورد رقمی حدود چهار هزار هکتار از باغات زیر ساخت و ساز رفت. بسیاری از این زمین‌ها مشاع، متعلق به تمامی شهروندان، متعلق به تمامی مردم بود. اما این زمین‌ها به پروژه‌های سودآور شهری اختصاص پیدا کرد، چراکه علی‌الاصول مدیران شهری تهران و سایر کلان‌شهرهای ایران ماموریت خود را در قالب ایجاد حداکثر سود و تحریک انباشت سرمایه تعریف کرده‌اند.

اتفاق دیگری که افتاد «تراکم‌فروشی» بود. تراکم فروشی هم نوعی انباشت سرمایه از طریق سلب مالکیت است. به چه شکلی؟ در این مورد افق دید شما به فروش می‌رود. افق دید هم یک مشاع همگانی است. سهراب سپهری می‌گوید «هر کجا باشم، آسمان مال من است» باید در توضیح گفت که «خیر اگر در تهران و در کلان‌شهرهای ایران باشی، آسمان از آن بورژوازی مستغلات است، آسمان از آن تو نیست.» و مدیران شهری، آسمان را هم می‌توانند برای به حداکثر رساندن سود این گروه‌ها دست‌کاری کنند.

سیاست دیگری که به صورت گسترده‌یی در سطح شهر تهران برای تحریک انباشت سرمایه، برای ایجاد رانت‌های انحصاری برای ایجاد فرصت‌های سودآور سرمایه‌گذاری عمدتا برای بورژوازی مستغلات و به‌تدریج بورژوازی مالی (که به‌تدریج در اقتصاد سیاسی ایران دست بالا را پیدا می‌کند) سیاست موسوم به بهنشین‌گرایی است. در آن دسته از فضاهای شهری که بنا به دلایلی مستعد رشد قیمت و مستعد ثروت‌مند نشینی بود اما در تملک فقرا قرار داشت با اعمال مجموعه سیاست‌هایی این املاک از افرادی که به صورت سنتی در آن ساکن بودند خریداری و این محله‌ها به‌تدریج به مناطق اعیان‌نشین تبدیل شد. در روستاهای شمیرانات، مناطق نیاوران، جماران، چیذر، و وقتی به پایین‌تر بیاییم تحولی که در مناطق اطراف دانشگاه الزهرا رخ داد، حاصل فرایند بهنشین‌گرایی است. نوعی انباشت سرمایه هم به این صورت رخ داد.

مجموعه سیاست‌ها در عرصه‌های مدیریت شهری باعث تحریک انباشت سرمایه شد. ولی انباشت سرمایه برندگان و بازندگانی دارد. برندگان انباشت سرمایه در فضاهای شهری کم‌وبیش مشخص‌اند و شامل قشر معدودی است که از رانت‌های شهری بهره‌مند شدند، بورژوازی مستغلات، بورژوازی مالی و جز آن. در حقیقت سلب مالکیت‌کنندگان برندگان این پروژه هستند. اما بازندگان چه کسانی‌اند؟ سلب مالکیت‌شدگان و در رأس آنها تهی‌دستان. این گروه‌های طردشده اجتماعی و طبقات فرودست جامعه گسترش یافتند و امروز ابعاد وحشتناک و فاجعه‌باری از گسترش فقر شهری را می‌بینیم. چرا این گروه‌ها گسترش پیدا کردند؟

طبیعتا یک عامل تغییرات دموگرافیکی است که از دهه شصت اتقاق افتاده و امروز جمعیت فعال اقتصادی به‌شدت گسترش پیدا کرده و میزان اشتغال‌زایی به قدر کافی برای آنان اتفاق نیفتاده است و بنابراین حجم گسترده‌یی از بیکاران را داریم. رقم بیکاران براساس آمار رسمی، آماری که براساس آن اگر فردی در هفته یک ساعت کار کند شاغل محسوب می‌شود، رقمی در حدود 000ر700ر2 نفر است.

رقم بی‌ثبات‌کاران، یعنی بخش عمده شاغلان طی مجموعه تحولاتی که در عرصه محیط مقرراتی بازار کار طی دو دهه اخیر اتفاق افتاد، مانند انعطاف‌پذیرشدن قراردادهای کار، کوتاه‌مدت شدن این قراردادها، باعث شد بخش عمده، یعنی بالغ بر 90درصد نیروی کار تحت پوشش تامین اجتماعی، قراردادهای کار موقت داشته باشند. و حجم قابل‌توجهی از این نیروها دارای قراردادهای سه‌ماهه و حتی کم‌تر هستند. شاهد انبوه بی‌ثبات‌کاران در کنار انبوه ارتش ذخیره صنعتی بوده‌ایم و به‌شدت برشمار هر دو افزوده شده است. در مقابل، ما افزایش شدید هزینه‌های زندگی را می‌بینیم و امروز شاهد فاصله 57درصدی خطر فقر و حداقل دستمزد هستیم. این گروه‌هایی که به تله فقر افتاده‌اند ناگزیرند برای تامین هزینه‌های زندگی خود به کارهای دوم، سوم و مشاغل نزدیک به اقتصاد غیررسمی مانند دستفروشی و غیره دست بزنند.

عامل دیگری که منجر به ایجاد این وضعیت شده است توسعه ناموزون بخش مالی در قیاس با بخش واقعی اقتصاد بوده است. از برنامه اول توسعه تا همین امروز دغدغه اصلی اغلب دولتمردان ما دغدغه بخش مالی اقتصاد بوده است. برای مثال شاخص بورس از سال 1370 تا امروز 760 برابر شده است. این نمادی از توسعه بخش مالی ما است. نسبت افزایش تولید ناخالص داخلی در طی این مدت بسیار کم‌تر بوده است. ارزش افزوده بخش صنعت چه‌طور؟ بازهم رقمی بسیار پایین‌تر. طی همین دوره ارزش افزوده واسطه‌گری‌های مالی حدود 389 برابر شده است. سیاست طی این دوره اساساً در جهت تقویت بخش مالی اقتصاد بوده است.

مجموع این سیاست‌ها، سلب مالکیت‌های گسترده‌یی که اتفاق افتاد، تقویت انباشت سرمایه به مدد این سلب مالکیت‌ها، و تقویت بخش مالی منجر به آن شد که برندگان سیاست‌های اقتصادی سه دهه اخیر در عرصه شهرها کاملاً نمایان باشد؛ یعنی بخش بسیار معدودی شامل بورژوازی مستغلات، بورژوازی پیمانکاری و بورژوازی مالی.

اگر به پیکره‌ و شکل نهادی و نوع شخصیت حقوقی این طبقه نگاه کنیم. ما در این‌جا مجموعه بزرگی از نهادهای مالی، بطور خاص، بانک‌ها را می‌بینیم با مجموعه گسترده‌یی از شرکت‌های تحت پوشش. که این شرکت‌های تحت پوشش وظایف‌شان بسیار متنوع است و می‌تواند شامل حوزه نفت و گاز هم بشود تا حوزه‌های واردات، خرده‌فروشی، صرافی، مدیریت تامین سرمایه، و هر چیزی که فکر کنید جزو وظایف این شرکت‌‌ها هست. اما این ستاد مرکزی که در سرمایه مالی شکل گرفته در تمام این مدت سه شاخه اصلی داشته است. یک شاخه در حوزه پیمانکاری بوده است. یک شاخه در حوزه تجاری و شاخه سوم در حوزه مستغلات بوده است. این سه شاخه دایماً در سه دهه گذشته توسعه پیدا کرده‌اند. همین امروز هم وقتی نگاه می‌کنیم مثلاً سیاستی منطقی در زمینه کاهش نرخ سود سپرده‌های بانکی و نرخ تسهیلات، خود مقام مسوول می‌گوید امیدواریم با کاهش نرخ سود سپرده‌های بانکی بخش مسکن رونق بگیرد. منظور از رونق بخش مسکن در این متن چیست؟ یعنی به‌اصطلاح نقدینگی سرگردان منتقل بشود به بخش مسکن و بورژوازی مستغلات که دو سه سالی است سود کافی نبرده جانی بگیرد. به عبارت دیگر، تصور سیاست‌سازان و سیاست‌گذاران اقتصادی ما تقویت هرچه بیشتر بخش مالی، و بورژوازی مالی، بوده است. چه کسانی بهای این وضعیت پرداخته‌اند؟ ازجمله، انبوه طردشدگان اجتماعی، انبوه مشاغلی که کاذب نامیده می‌شود، انبوه مشاغلی که در بخش غیررسمی اقتصاد هستند، یا در حاشیه بخش غیررسمی اقتصاد هستند، چون مردم ناگزیرند معیشت خودشان را تامین کنند.

در مقابل، آن شکل مدیریت شهری را داریم که 4هزار هکتار از فضای سبز شهری را از بین می‌برد و طبیعت را از بین می‌برد و چندین میلیارد هزینه می‌کند و «پل طبیعت»را می‌سازد. این چه منطقی است؟ فضای زیست شهری را از بین می‌برند. چون اساساً به فضای زیست اعتقاد ندارند، به فضای کسب‌وکار اعتقاد دارند. می‌خواهند فضای کسب‌وکار رونق پیدا کند. فضای زیست را از بین می‌برند تا فضای کسب‌وکار پیدا شود. به هر تقدیر، به وضعیت کنونی می‌رسیم. انبوهی از بیکاران را داریم، بی‌ثبات‌کاران را داریم و اشخاصی را که از جامعه طرد شده‌اند و خارج از پیکره‌بندی مرسوم طبقاتی قرار می‌گیرند. فکر می‌کنید این گروه‌های اجتماعی چه پتانسیل سیاسی‌ای دارند. این محدود به کشور ما نیست امروز در همه جای دنیا جریان راست افراطی به‌شدت قدرتمند شده است. چند ماه پیش کسی تصور نمی‌کرد پدیده‌یی مثل ترامپ بتواند کاندیدای نهایی حزب جمهوری‌خواه باشد؛ هیچ کس میزان محبوبیت فاشیستی مثل لوپن را در فرانسه تصور نمی‌کرد؛ هیچ کس تصور نمی‌کرد در انتخابات اتریش به این شکل ناپلئونی کاندیدای مستقل بتواند در برابر کاندیدای فاشیست برنده بشود. این همه به دلیل چه چیزی بوده است؟ چند دهه سیاست نولیبرالی که در کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری رخ داده انبوه طردشدگان اجتماعی را پدید آورده است.

در حقیقت، طردشدگان اجتماعی لشکری هستند که می‌توانند در غیاب نهادهای مدنی، در غیاب تشکل‌ها، در غیاب عنصر آگاهی‌بخش، و در شرایط هژمونیک شدن گفتمانی که آنتروپرونر را کارآفرین می‌خواند، به لشکری در خدمت سیاست‌های پوپولیستی و در خدمت به قدرت رسیدن پوپولیست‌ها تبدیل بشوند. به قدرت رسیدن جریان پوپولیستی بازندگان بسیار گسترده‌یی دارد. طبقات فرودست، طبقات متوسط جدید و لایه‌های بالایی طبقات متوسط همه بازندگان چنین وضعیتی هستند و بیشترین ضربه را به پروژه دموکراسی‌خواهی در جامعه ما می‌زند.

گفته شده است ما نیاز به گفتمان‌سازی داریم. بله درست است ما نیاز به گفتمان‌سازی داریم و سخنران قبل به درستی گفتند. اما برای اینکه بتوانیم گفتمانی را به‌درستی بسازیم نیاز به آموزش‌زدایی وسیع داریم تا بتوانیم آغاز کنیم کشف دوباره دنیای پیرامون‌مان را. آموزش‌زدایی از آن‌چه در بیش از دو دهه، در قالب‌های مختلف و از رسانه‌های مختلف گفته شد. آموزش‌زدایی در زمینه‌های مختلف به کار ترویجی نیاز دارد، و البته به پراکسیس نیاز دارد و نباید در سطح گفتمان و کار ترویجی متوقف بشود و باید به پراکسیس منتهی بشود.

هم‌اکنون زمینه اجتماعی مساعدِ راست‌ترین و افراطی‌ترین بدیل‌ها است. به همین دلیل باید یک ائتلاف طبقاتی گسترده وجود داشته باشد که این ائتلاف از لایه‌های بالایی طبقات متوسط تا طبقات فرودست و تهی‌دستان شهری را شامل شود. یعنی مطالبات مجموعه طردشدگان اجتماعی نیز باید در هر پروژه جدی دموکراسی‌خواهی در نظر گرفته شود.

مشاهده صفحات روزنامه

ارسال نظر

نظر کاربران